احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
کافه کوه برگزار شد... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳٠ دی ۱۳٩٠

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن  نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به هم
جام دلهامان را مالا مال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به اواز بلند :‌
شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه عطر اقشان و گلباران باد !

دوستی ها را قاب کردم کنج طاقچه دلم و اندازه زدم با قاب نگاهم! اندازه مانده هنوز. هنوز یعنی هم شانگی با ازل ، هم طرازی تا ابد! هنوز را اینبار شما معنی کنید...  . می دانید ، دل یعنی آخرین خاکریزی که از آدمیت ما باقی مانده ! دانستن این حرفها در کوچه های این خاک شاید راحت تر باشد...

لحظه های خوبی را در کنار هم گذراندیم و چه زود دلم برای آن جمع صمیمی ، آن دوستانی که به بودنشان دلگرمم تنگ شد. تجربه و ترجمه ای نو از با هم بودن و یکرنگ بودن را به تماشا نشستیم. ممنونم از تک تک دوستان بابت همراهی.

و در آخر اینکه :

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم ، شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

 پ.ن : جای دوستانی که نبودند ، سبز بود :

 

 

علی پارسایی ، فرشید فاریابی ، آنا فراهانی ، عباث جعفری ، عباس محمدی ، میثم رزم ارا ، امین معین ، دوستانم در گل کوه ، پرستو ابریشمی ، رامین شجاعی ، الهه حمیدی ، سارا عدالتیان ، فواد رضاپور ، سونیا بانشی و ... 

  نظرات ()
همایش روز جهانی کوهستان در 28 دی! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٦ دی ۱۳٩٠

همان گونه که دوستان علاقمند می دانند، همایش اصلی و "جشن کوهستان" به مناسبت 11 دسامبر / 20 آذر (روز جهانی کوهستان) که شش سال پیاپی در همین روز در باشگاه آرارات برگزار می شد، امسال به دلیل بروز مشکلاتی برگزار نشد.

قرار است که در روز 28 دی، نیمی از وقت یکصد و سومین نشست ماهانه ی انجمن به  "کوه ها و جنگل ها" که موضوع امسال روز جهانی کوهستان بود، اختصاص یابد.

موضوع دیگر نشست، ارایه ی گزارش مقایسه ی نخستین صعود زمستانی قله ی دوبرار از گرده ی شمالی درسال 1363 (به دست عباس محمدی و دیگران) و  دومین صعود زمستانی این قله در سال 1388 (به دست مهدی فرهادی و دیگران) خواهد بود. عکس ها و گزارش های این دو صعود که به فاصله ی ربع قرن انجام شده، می تواند اشارتی هم داشته باشد به موضوع تغییر اقلیم.

در آن نشست، همچنین از یک شخصیت که فعالیت های در خور توجهی در ارتباط با موضوع پارسال روز جهانی کوهستان (اقلیت های کوه نشین و مردم بومی) داشته است،تقدیر  و جایزه ی امسال این روز به او داده خواهد شد.

 ۲۸ دی ۱۳۹۰ از ساعت ۱۷ تا ۲۰

 تهران - خیابان خاقانی، روبروی دانشگاه تربیت معلم، ستاد سامان‌دهی فعالیت‌های سازمان‌های مردم‌نهاد شورای شهر تهران   

به امید دیدار دوستان

  نظرات ()
جدایی نادر از سیمین برنده ی جایزه ی گلدن گلوب :)) نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٦ دی ۱۳٩٠
 
اصغر فرهادی به همراه پیمان معادی، کارگردان و بازیگر مرد فیلم جدایی نادر از سیمین در لحظه دریافت شصت و نهمین جایزه گلدن گلوب.
 
گلشیفته فراهانی : چه بغضی شکست ، در ایرانی که در آن خانه سینما را خانه فساد نامیدند ، درش را زنجیر کردند ، هنرش را فاحشگی نامیدند ، و اینک یک ایرانی بالاترین مدال سینمایی جهان را به آن خانه آورد.....
 
اصغر فرهادی : فکر می کردم که اگر جایزه را گرفتم از کی تشکر کنم از مادرم یا پدرم یا همسر مهربانم و یا از گروه فیلمم؟ اما حالا می خواهم از مردمم بگویم، آنها مردمی دوستدار صلح هستند!... سپاسگزارم!

برج سینا : اتحادیهٔ مطبوعات خارجی هالیوود امروز احساس شادی و غروری رو به خیلی از مردم ایران داد که سالهاست شکل‌های طبیعی‌ترش ازشون دریغ شده... خجسته باد  این پیروزی
  نظرات ()
با پای برفی‌ام از یادها می‌گذرم، بی هیچ نشانه‌ای! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ دی ۱۳٩٠

 

عکس : فرامرز نصیری

ضیافتی از برف و آفتاب و باد و زیبائی و دوستی، زیر آسمان آبی الوند !

شما هم ببینید...

  نظرات ()
چیست تدبیر؟ نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ دی ۱۳٩٠
کاروانی ها !
کاروان سالاری افتاده ست از پا
چیست تدبیر ؟
کاروان آیا بماند یا براند ؟

راه پر هول حرامی هاست
و حرامی تر حرامی ، مرگ ؛
که نه پشت صخره ، پشت دل کمین کرده ست .
و نه پیش رو ، که پشت سر
این شکیبا مرده خوار این بی هنر کفتار
کاروان را می کند دنبال
و نفس های تباهش
پشت گردن های ما را می فساید

منزلی آن سوی وادی ها و کهساران نه در پیش است ،
منزل ما ، راه ...
کار ما ، رفتن ...
- کاروان سالاری افتاده ست از پا-
کاروان آیا بماند یا براند
چیست تدبیر ؟

منوچهر آتشی
  نظرات ()
برای حسین رضایی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٠ دی ۱۳٩٠

 

حسین جان سلام!

اینجا که کسی غریبه نیست پس بگذار راحت برایت بگویم وقتی آن یادداشت را خواندم دلم گرفت و نم اشکی بر گوشه چشمانم نشست. نخواستم حتی یک لحظه به آنچه که نوشته ای فکر کنم. حقیقتی که خواه یا ناخواه هر کدام ما با آن مواجه خواهیم شد. پس زیر آن یادداشت نخواستم چیزی بنویسم و گذشتم... اما نشد! نشد که ننویسم. آنهم برای حسین. 7 سال است که با هم رفیقیم. و این رفاقت و دوستی من و تو افت و خیزهای فراوانی داشته است و هر کدامش تجربه ای بوده ارزشمند. قبل تر ها بی هیچ بهانه ای برای هم می نوشتیم... یادت هست حسین؟ آن روزها را که تعداد وبلاگهای کوه انگشت شمار بود. یادش بخیر... این شد که برگشتم و نشستم پای این صفحه ی شیشه ای خاک خورده تا برایت بنویسم که من دلم گرم است به تو ، به کوهنوشت ، به همه ی آن دوستانی که 7 سال است در کنارشان می نویسم. 

اما روزی بالاخره از حرکت بازخواهیم ایستاد. هم کوهنوشت ، هم برج سینا و دیگری ها تنها از آنان نامی خواهد ماند و آنهم به مرور زمان از یادها خواهد رفت. این چرخه ی طبیعی روزگار است پس نباید زیاد نگران بود و غم به دل راه داد. هر کدام از ما کار خودمان را کرده ایم و در این مدتی هم که قرار است ادامه دهیم همچنان به پیش خواهیم رفت... پس ملالی نیست.

7 سالگی کوهنوشت بر همه ما مبارک است رفیق. دست گرم دوست بوده ای برایم در شبهای سرد شهر. امید که سالهای سال نویسا باشی و برقرار

و چقدر خوشحالم که تا چندی دیگر برج سینا هم 7 سالگی را تمام خواهد کرد و در کنار شما دوستان قدم در 8 سالگی خواهد گذاشت. شادمانم

و در آخر اینکه :

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم/ما را به سخت جانی خود این گمان مبود

یا علی

  نظرات ()
به بهانه ی شامگاه تلخ 19 دی 89! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٧ دی ۱۳٩٠

شامگاه 19 دیماه 89 را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. به جرات می توانم بگویم یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم بود.

شماره ی جواد که بر صفحه ی گوشی نقش بست دانستم باز خبر از حادثه ای می دهد! آخر ما عادت نکرده ایم به وقت خوشی به هم زنگ بزنیم و فقط به گاه حادثه است که شماره ی تماسهایمان بکار می آید و چه بد عادتی است این!

چند کلمه ای می گوید و دنیا بر سرم آوار می شود. بی معطلی کوله پشتی ام را بر می دارم و راه می افتم به محل قرار. 40 دقیقه ای طول می کشد تا به پای هواپیمای سقوط کرده برسیم. اینجا پر است از مردمی که با شنیدن خبر سقوط خودشان را رسانده اند. از خانه هایشان یا از فرودگاه که برای استقبال از عزیزاشان ساعتها در آنجا سپری کرده بودند و اینک ناباورانه چشم به انتظار معجزه ای دوخته بودند. به سختی از میانشان راهی باز می کنیم و از حلقه های حفاظتی رد می شویم. اینسو دنیای دیگریست! زمین برفی پر است از پیکر بیجان مسافران. هضمش برایم سخت است. نمی توانم باور کنم آنچه را که مقابل دیدگانم است. بغض عجیبی تمام وجودم را فرامی گیرد. اما اینجا مگر می شود مقابل چشمان خانواده های چشم انتظار این بغض لعنتی را ترکاند؟ مگر می شود؟ وارد هواپیما شده ایم. یک به یک پیکر مسافران را از زیر صندلی ها بیرون می کشیم و به بیرون انتقال می دهیم. صدای یکی از بچه ها از آن دور می آید : زنده است. این یکی زنده است. همین خبر در میان این همه غم و درد انرژی بیشتری به بچه ها می بخشد تا شاید باز هم بشود زندگی را به انسانی دیگر بازگرداند و خانواده ای را امیدوار کرد. سیل پیامها و تلفن ها خبر از مرگ دوستان وآشنایانی را می دهد که مسافر این پرواز بوده اند و خبر نداشتم. با دیدن و شنیدن هر نام می شکنم... برای دقایقی بیرون آمده ام. مادری صدایم می کند. به سمتش می روم. عکس دخترش را نشانم می دهد و می خواهد که برایش پیدا کنم. بقیه ی بچه ها هم همین شرایط را دارند. هر کسی به خانواده ای دلداری می دهد اما کسی نیست تا به ما دلداری بدهد. شانه ای نیست تا پناه سر خسته مان شود تا اندکی ما نیز گریه سر دهیم... سر به زیر انداخته ام …

کمی آن سوتر وقتی پیکر زنی جوان را در کیسه جسد می گذاریم و زیپش را می کشیم صدایی میخکوبمان می کند.  مردی است که می گوید : همسرم بود! خیلی درد کشید؟ دوستی می گوید نه. آرام خوابیده بود!!

چهره ی آن مادر و این مرد با گذشت یکسال هنوز در خاطرم هست. نمی شود فراموش کرد. نمی شود. ساعت حدود 1 بامداد کار تمام می شود. همه ی مسافران را بیرون آورده ایم . با لیست تطبیق داده می شود و مشخص می شود 2 نفر از آنان را هنوز پیدا نکرده ایم که صبح روز بعد جسد آن دو عزیز نیز از زیر هواپیما به بیرون کشیده می شود و تمام!

آخر سر بغض همگی می ترکد. اینجا دیگر خبری از خانواده های داغدار نیست. همه رفته اند و ما مانده ایم و یک پرنده ی آهنی و خون و عطر مرگی که فضا را آکنده است. رضا آنسوتر رو به دریا سر بر می گرداند و فریاد می زند خداااااااااا. خداااااااااااا و چه تلخ خدا را طلب می کند.  زانو زده ام و بیاد می آورم نام تمام دوستانی را که در این پرواز از دست داده ام. اشکها را سر باز ایستادن نیست...

بعد از آن روز ، ساعتها  بی هدف در خیابان های ارومیه قدم می زدم صبح تا شب. و به آن لحظه ی آخر فکر می کردم. به خلبان و کمکش که می دانستند به آغوش مرگ می روند و مسافرانی که بی خبر منتظر فرود بودند...

این روزها باز همان حس را دارم. راه می روم بی هدف و بی مقصد...

بیادشان دقیقه ای سکوت کنیم.

همین 

  نظرات ()
بیاد جهان پهلوان تختی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٧ دی ۱۳٩٠

غلامرضا تختی (۵ شهریور ۱۳۰۹ در تهران - ۱۷ دی ۱۳۴۶ در تهران)

 

 

البرز تو تماشا می کرد ی در آن شب خیس و سرد دی ماه از آن بالا پهلوان تنهای شهر بیدلان را .می نگریستی و شانه های افتاده پهلوان تنهایی را که به گمانم بازآن شب هم کتش را به گدایی بخشیده بود و اکنون در تاریکی شبانه در ذهنش آخرین شنیده هایش را مرور می کرد. سرشب نگهبان مامور معذور سالن کشتی پهلوان را گفته بود : مرا سپرده اند که شما را به سالن راه ندهم . های های پهلوان تنهای پایتخت !تنها تر از قهرمان کیست پهلوان؟ غیر از خودت کیست بر دوش کشنده بار غم تنهایی پهلوان !؟
البرز پیر دیرزیست . تماشاچی دور و دیر این دیار . دیدی آنشب تلخ زمستانی را که پهلوان سنگین ازهمه صخره های تو زیر بار همه ی غم های عالم راه به خانی آباد می کشانید اما به ناگاه راه عوض کرد به جای خانه به مسافرخانه تن کشانید!
- مخلصیم ! به جواب شاگرد مسافرخانه چی. تنها به سلامی بسنده کرد و از پله ها بالا رفت به اتاق خاموش خزید در را از پشت قفل کرد . بی آنکه چراغ را روشن کند بر تخت کهنه افتاد.البرز تو آن شب از پشت پنجره ساکت و خاموش شاهد تکان تکان شانه های ستبر پهلوان تنها بودی و خاموش تر از همیشه شکستن مردی در خود را تماشا کردی و بغضی که پی در پی میترکید و تو بی دست و پا تر از همیشه باز پشت ابر سیاهی خزیدی و آن شب تا صبح آسمان بارید و تاریخ آن گوشه با دهانی باز مردی را نظاره می کرد که فردایش بر سر دستان مردمانی بود که بی پهلوان مانده بودند مردمانی که پهلوان خویش را تنها گذاشته بودند تا در تنهایی بی انتهایش دق کند! البرزاما تو ماندی. درست مثل همیشه تا باز تاریخ این پیر فرتوت دنیادیده باز در گوش بزرگ اما سنگینت فریاد کند: تنها تر از پهلوان کیست !؟. تنها تر از پهلوان کیست!؟ وپژواک سوال تلخ او را تو تا هنوز بر گوش دره ها و دره نشینان تکرار کنی که...................... تنها تر از پهلوان کیست ؟؟؟.

بریده ای از یادداشت "غلامرضا! غلامرضا!!" به قلم عباث. پاییز 83

متن کامل در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب ...
  نظرات ()
سخن بزرگان نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٧ دی ۱۳٩٠

تفنگ های پر برای شلیک به مغزهای پر ساخته شده اند ! و مغزهای خالی برای پر کردن این تفنگها! از کسی که کتابخانه دارد و کتابهای زیادی می خواند نباید هراسید ، اما از کسی باید ترسید که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد...

نیچه

  نظرات ()
کاپیتان شهبازی را یادتان هست؟ نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٥ دی ۱۳٩٠

با تشکر از فواد

کاپیتان شهبازی رو که یادتونه؟

همون خلبان ماهری که هواپیما رو بدون چرخ جلو نشوند تو مهر آباد....
حالا ایشون تو سایت خودش یک بیانیه صادر کرده مبنی بر پایان بخشیدن به تحریم فروش هواپیما به ایران .این بیانیه رو چون میخواد به دست سازمانهای حقوق بشر برسونه ،از همه ایرانیها در خواست کرده تا به سایتش برن و در همون صفحه اصلی که بیانیش قرار گرفته در انتهای صفحه یک قسمتی با عنوان 
SIGN و VOTE برای کلیک کردن ...جهت نشون دادن موافقت با این بیانیه قرار داده و لازمه که تعداد هرچه بیشتری از انسانها این کار رو انجام بدن .
بیشتر از 30 ثانیه هم طول نمیکشه
دوستان حتما یه سری به این سایت بزنید و لطفا این مطلب رو به اشتراک بگذارید که همه بدونن چه کار بزرگی داره صورت میگیره و تو این راه ما رو حمایت کنند ...

 
         سایت شخصی کاپیتان هوشنگ شهبازی

                                          www.capt-shahbazi.com
                                          
  نظرات ()
برودپیک 88؛ محصول آرش با کم و زیادش! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۳ دی ۱۳٩٠

دیدگاهی ارزشمند از عباس محمدی :
من، بارها گفته ام که مشکل درجه اول کوه نوردی ایران مشکل مالی و کمبود امکانات نیست (و این را می توان در مقایسه ی پوشاک و ابزار و خدمات مورد استفاده ی کوه نوردان ایرانی با کوه نوردان اروپایی، به ویژه کوه نوردان شرق اروپا، دید)، بلکه در واقع ما مشکل «نرم افزاری» داریم. یعنی کمبود تفکر نوین و پویا است که مانع ما در اجرای برنامه های نو می شود. برای ادامه ی برنامه ی صعود برودپیک از مسیر نو – و اصولا هر برنامه ی بزرگ و فنی دیگر- من پیشنهاد می کنم که سرپرست برنامه اگر امکان کار درازمدت یکی دو ساله با افرادش و انتخاب تیم نهایی در یک مجموعه برنامه ی سازمان یافته را ندارد، اعضای تیم خود را از میان کسانی برگزیند که در یک بازه ی زمانی دو ساله، کارهای جدی همچون صعود دیواره های بلند، صعود زمستانی قله ها ، و پیمایش ستیغ های طولانی داخلی را در کارنامه داشته باشند...  ادامه در دیده بان کوهستان

  نظرات ()
انسان شدن را از من دریغ مکن! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۳ دی ۱۳٩٠

 

از این دست حرفهاست
که انسان می سازد از آدم

که نان را در اوج گرسنگی
به کسی ببخشی که گرسنه تر است

که بوسه را بر گونه ی دخترکی بکاری
که سخت مهر می طلبد
هنگامی که حتی غمگینی

که آّبی بر تَرَک دست کارگری
وقتی همه بر او پشت کرده اند

که کنار گذاشتن معشوقی
که روحش را به دیگری فروخته
هنگامی که سخت عاشق اویی

از این دست حرفهاست
که انسان می سازد

که مدام فکر می کنم
فاصله ی من از آدم تا انسان
چقدر ؟
و سخت دلم برای انسان شدن می تپد

هنگامی که سخت غمگین ام
بگذار بخاطر دیگری رهایت کنم عشقم!

انسان شدن را از من دریغ مکن!


(از دوست عزیزم حسن فرهنگی)

  نظرات ()
فتوبلاگ حنیف شعاعی برای دومین بار در لیست برترین ها! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٢ دی ۱۳٩٠



فتوبلاگ  دوست عزیزم حنیف شعاعی "Depth of field" برای دومین سال متوالی در لیست فتوبلاگ‌های برتر آسیا و اقیانوسیه در سال 2011 قرار گرفت.

پ.ن : تبریک به حنیف شعاعی عزیز و آرزوی موفقیت برای این دوست گرامی و ارجمند 

 

 

  نظرات ()
چیزی برای گفتن باقی می ماند آیا؟!! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۱ دی ۱۳٩٠

برج سینا ! : دقایقی پیش جناب بابازاده طی تماس تلفنی موضوع مهمی رو با من در میان گذاشتن که در زیر به طور کامل به آن می پردازم. از جناب بابازاده بخاطر توجه ایشان به این امر ممنون و سپاسگزارم.

دوستان اگر خاطرشان باشد ، عقاب طلایی در روز  سه شنبه 6 دیماه ساعت 11:30 در ارومیه و توسط جراح ارتوپد به همراه 2 دستیار و نیز یک جراح دامپزشک عمل شد (لینک خبر به همراه تصاویر) و طبق گفته ی پزشک به مدت شش هفته باید از بال عمل شده مراقبت بعمل آید تا پس از آن پین های کارگذاشته شده در استخوان برداشته شود و مراحل باز و بست کردن بال و نیز مراحل آماده سازی برای پرواز عقاب آغاز شود. تا اینجای ماجرا هیچ مشکلی در کار نیست...

اما لطفا نگاهی به تصویر زیر بیندازید

این تصویر مربوط است به صفحه ی 13 روزنامه ی اطلاعات امروز یکشنبه مورخ 11 دی 90 (لینک صفحه) که در آن به نقل از روابط عمومی محیط زیست آذربایجان غربی عنوان شده است که این عقاب بدست نیروهای سازمان محیط زیست عمل و پس از بهبودی و کسب سلامتی در دامن زیبای طبیعت آذربایجان غربی رها سازی شد!! (سایز بزرگتر تصویر)
 
آدم می ماند چه بگوید! آخر یکی نیست به اینان بگوید اگر مارا نیروی آن سازمان به حساب می آورید ایرادی ندارد ، بد نیست قبل از آنکه خبر این کار خیرتان! را با رسانه ها در میان بگذارید یک مشورت کوچک  انجام دهید. بعد با قدرت خیلی بیشتری به راه خود ادامه دهید... به خدا این کارها خوب نیست. در شان آن سازمان نیست. حداقل ادب حکم می کند قبل از ارسال اصلاحیه ما ، یک اصلاحیه به روزنامه اطلاعات بفرستید و بگویید که این عقاب نزد نیروهای سازمان است تا زمانی که بهبودی کاملش را بدست آرد. 
 
طنز تلخیست . . . 

  نظرات ()
فراخوان وبلاگی جهت فرهنگ سازی دنیای کوهنویسی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۱ دی ۱۳٩٠

وبلاگ کوهستان و فراخوان وبلاگی جهت فرهنگ سازی دنیای کوهنویسی

متاسفانه وبلاگ گروه کوهنوردی صیاد ماکو به سان خیلی از وب سایتها و وبلاگهای دیگر که به کپی کردن مطالب مشغول هستند بدون توجه به حقوق مولف من رو بر آن وا داشت که به عنوان عضو کوچکی از جامعه کوهنویسی از سایر دوستان خواهش کنم برای حفظ حقوق مولف و ایجاد یک فضای سالم و توام با احترام نسبت به درج این فراخوان اقدام نمایند .

شاید نویسنده ی این گروه همانند دیگر وبلاگها ی کپی بردار واقعا عمق این بی اخلاقی را تشخیص ندهد و با درج مطالب شهرام عباس نژاد و حتی توهین در بخش کامنتهای وبلاگ به نویسنده ی مطالب بی شرمی را به حد نهایی خود رسانده باشند اما براستی تا کی باید به اینگونه رفتار ها بی توجه باشیم ؟!؟

اگر برگردیم به چند سال گذشته شاید این تصور بعید بود که جامعه ی وبلاگ نویسی حوزه ی کوه و کوهنوردی آنچنان گسترده شود که ناهنجاری های رفتاری و اخلاقی به امری عادی بدل شود . تعداد بسیار زیاد وبلاگها و ثبت راحت آن و زمان اندکی که برای ان صرف می شود شاید برای یک نویسنده که گاه گداری از کوه می نویسد انگیزه های زیادی داشته باشد . مطالب گشترده ای که سالها زحمت نویسنده اش را می توان از لابلای سطور آن به راحتی تشخیص داد ...

اما براستی در این در این دنیای کوهنویسی ما وبلاگنویسان چقدر به یک دیگر متعهد هستیم و روابطمون اخلاق مدار است ؟

پ.ن : برج سینا با این حرکت همراه می شود و از دیگر دوستان نیز دعوت می کند تا همراهی کنند.
 

  نظرات ()
در رؤیای خود بود... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۱ دی ۱۳٩٠

 

 

 

در رؤیای خود بود...
به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،
                     پرچمِ نظامی‌های ارومیه!»
بدو گفتم من: «نه!
                      خنجری باشیم
                      بر حنجره‌شان!»
به من گفت او: «باید
                        به دارِشان آویزیم!»
بدو گفتم من: «بگذار
                         از دار
                              به زیرِمان آرند!»

 

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
بدو گفتم من: « لبِ مارِ شکست را، رسوایی را!»...

 

لرزید و از رؤیایش به درآمد.
من خندیدم
او رنجید
و پُشتش را به من کرد...

بخشی از شعر "سرود مردی که خودش را کشته است " از شاملوی بزرگ 

  نظرات ()
کوه ها و آدم ها بعد از ده سال نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٩ دی ۱۳٩٠


چند وقتیست که دارم نوشته های قدیمی "اخترک ب 612 کجاست ؟" و "کوه ها و آدم ها " را به این وبلاگ منتقل می کنم.

امروز که تقریبا این کار تمام شد متوجه موضوعی شدم هر چند دیر....

اولین نوشته وبلاگ "اخترک ب 612" در آبان 1380 در فضای مجازی آن روزگار و در بلاگ اسپات نوشته شد. 

ده سال پیش ....

ده سال پیش زمانی که واژه وبلاگ ناشناس بود و حسین درخشان با انتشار مقاله ای در وب سایت خودش برای اولین بار آن را در جامعه فارسی زبان اینترنت معرفی کرد. 

در معرفی "اخترک ب 612 کجاست ؟" نوشتم:

 نام این کوته نوشت ها از داستان جاودانی شاهزاده کوچولو به عاریت گرفته شده است .

اخترک B612  برای همه ما جزیره آرامشی است که زمانی خودخواسته از آن کوچیده ایم تا به دنبال پاسخ زندگیمان بگردیم در صورتیکه پاسخ همواره در بــرایر دیده گان ما قرار دارد چه در آن اخترک باشیم چه نباشیم . 

اما برای دیدن آن باید با چشم دل دید .کاری که از عهده آدم بزرگ ها بر نمی آید. در اینجا کوته نوشته های ادواری و پراکنده من جمع آوری خواهد شد کوته نوشته هایی ییشتر با مضمون کــــوه و انـــسان و گاهـــی در باره روزمره گی هایم و آنچه می بینم و آنچه که گاه   نمی خواهم ببنم.

نوشتن نوعی تمرین و ورزش ذهنی برایم محسوب می شود. نوعی آرامش در هیاهوی زندگی روزمره . نوعی تمرکز که سخت به آن دل بسته ام .

یادش به خیر تعداد کل وبلاگ ها در آن زمان به بیست هم نمی رسید . و زبان فارسی در اینترنت جایی نداشت.

زمان زمان اتصال با مودم های 36 KB  بود و فونت تاهوما که معجزه ای بود در فارسی نویسی.

در همان جمع اولیه وبلاگ نویسان تا جایی که یادم هست چند کوهنویس حضور داشتند. که کمی تا حدی از کوه می نوشتند.

ادامه در : کوه ها و آدم ها در بلاگفا

  نظرات ()
حر منصوری عزیز را دریابیم. دست یاری بسویمان دراز کرده ، دستش را به گرمی بفشاریم! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٩ دی ۱۳٩٠

روزهای خیلی بد دیده بان میانکاله :

 

 



امروز بهمراه گروهی با مجوز رسمی قصد وارد شدن به میانکاله را داشتم که یکی از محیط بانهای میانکاله اعلام کردند به دستور مستقیم  مدیر کل محیط زیست مازندران حق ورود به پناهگاه حیات وحش میانکاله را ندارم .

با هماهنگی و سفارشات لازم گروه را روانه پناهگاه کرده و خود به خانه بازگشتم .

فکر نمیکردم در مواجهه با این مسئله تا این حد حالم بد شود .

بغض تنها چیزی است که با تمام وجود حس میکنم .

از سال 81 با همکاری با پروژه ای با نام توانمد سازی جوامع محلی برای حفظ تنوع زیستی میانکاله را از نگاهی دیگر شناختم .

زندگیم شد

تمام وجودم را فرا گرفت

پرنده هایش را مثل اعضا خانواده ام به خود نزدیک حس میکردم

زمانهای که به تنهایی برای عکاسی به میانکاله میرفتم  در موقع  استتار همچون دیوانه ها با پرنده ها سخن میگفتم .از آرزوها و و دلتنگیهایم .

و امروز از این بهشت بی بدیل دستم را کوتاه کرده اند .

همان کسانی که سالهاست سنگ آنان را بر سینه میزنم .

سازمانی که ظاهرا در راستای هدفی مشترک فعالیت داریم .

امروز به بهانه ای که مصاحبه با روزنامه همشهری و خبرگزاری میراث می نامندش مرا از دیدن زیستمندانش،پرندگانش ،اسبهای زیبایش بی بهره کردند .  دلایل و فیلم و عکسهای دارم که ادعایم را ثابت میکند . ولی نمی دانم پیگیریش درست است یا نه . ادامه دهم یا نه .

و در روزگاری نه چندان قبل فعالیتهای را بعنوان یک فعال مدنی انجام دادم که به گوشه ای از آن اشاره میکنم

1-همکاری با پروژه توانمند سازی جوامع محلی برای حفظ تنوع زیستی ( SGP موسسه پیام آوران توسعه پایدار )

2- طراحی و برگزاری مسابقه نقاشی بعنوان نقاشی کودکان میانکاله که بعد ها منجر به چاپ کتابچه ای با همین نام گردید که در چند کشور دنیا ترجمه چاپ و منتشر گردید . (با همکاری SGP)

3- طراحی و برنامه ریزی و اجرای اولین جشنواره مهاجرت پرندگان در 13 بهمن 1382 که مهمترین اتفاق برای مونیتور کردن میانکاله زیبایی ها و مشکلاتش بود .

4- عضو موسس انجمن خانه طبیعت میانکاله .

5- موسس دیده بان میانکاله .

6- نگارش وبلاگی به نام دیده بان میانکاله بمدت 8 سال و موفقیت در چند مسابقه زیست محیطی و وبلاگ نویسی .

7- انتخاب بعنوان عضو  هیئت مدیره شورای هماهنگی سازمانهای غیر دولتی  فعال در بخش منابع طبیعی استان مازندران .

8- عضو و بازرس شبکه زیست محیطی استان مازندران .

9- عضو و موسس شرکت تعاونی طبیعت گردی خانه طبیعت میانکاله .

10- انتخاب بعنوان رئیس هیئت مدیره فدراسیون جوانان حامی  محیط زیست استان مازندران .

11- انتخاب بعنوان رابط شمال کشور نهضت جهانی اشتغال جوانان Y.E.S بهمراه خانم مهندس مریم عطاریه که دبیر شمال ایران بودند و مشارکت  در برنامه ها و کارگاها  .

12- تهیه هزاران عکس،مطلب، خبر ،طومار،گزارش....... از زیبایی ها و تهدیدهای میانکاله و همکاری با خبر گزاری ها و روزنامه ها ی مختلف برای پوشش اخبار زیست محیطی میانکاله .

13- هسته مرکزی تامین اخبار و پیگیریهای اخبار مربوط به پالایشگاه،جاده شهرداری به میانکاله جاده کنار لپو ، راه آهن بهشهر میانکاله ، ساخت و ساز های بندر امیر آباد ، فروش املاک میانکاله و ویلا سازی در میانکاله .

14- همکاری برای برگزاری  تمامی برنامه هایی که تا به حال در میانکاله برای حفظ و معرفی آن صورت گرفته از جمله پاکسازی بزرگ میانکاله ،پاکسازی  آشوراده ده ،پاکسازی ورودی جاده شهرداری به میانکاله و.......

و همچنین همکاری با مستند سازهای چون آقای اینانلو ،یشایی ،پرس تی وی ، در مقطعی بی بی سی و ....برای تصویر برداری از زیبایی های میانکاله و آشوراده .

امروز اینجانب حر منصوری (دیده بان میانکاله) دست کمک بسوی شما دوستداران طبیعت دراز کرده ام

لطفا کمک کنید

لینک خبر در سی اچ ان
  http://www.chn.ir/news/?section=2&id=53559  

  نظرات ()
کافه کوه افتتاح شد! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٧ دی ۱۳٩٠

برج سینا ! : پیشنهاد کافه کوه از سوی لیلی رهنما ، را می توان به فال نیک گرفت و بهانه ای کرد برای دیدار و دور هم جمع شدن دوباره ، بهانه ای برای آشتی ها و رفع کدورت ها... به شخصه از این ایده ی زیبا استقبال می کنم و امیدوارم فرصت حضور در آن جمع را بیابم.

اینروزها میان همهمه ی روزمرگی که به تدریج در اذهانمان رسوخ می کند، یکی از زیباترین کارها تالیف قلوب و گسترش دوستیهاست ، به همین منظور نیازمند فضائی هستیم که بتوانیم نظراتمان را دور از تشنج بیان کنیم. باید فضائی حقیقی باشد که با حضور دیگر چهره های پشت ِ مانیتور باور کنیم می شود نقد کرد آن هم  به انصاف!! می شود گفت : بی هیچ پرده پوشی ، آنجا که بخواهیم رشد بدهیم افکار را، اندیشه را،آنجا که هدفی نباشد جز ساختن و ساختن و ساختن!!!

می شود از کاستی ها بی هیچ ملاحظه ای حرف زد اما چونان که بتوان هماره دوست بود، جائی هست که می توان در آن  پیاله ای چای نوشید و بی تعارف حرف های یکدیگر را شنید در یک کلام : 

می شود خاطرات را از دنیای مجازی بیرون کشید و به دنیای واقعی هم کشاند.باید که  تضارب اندیشه کرد و گفتگو ... و این میان حریم ها را پاس داشت، می شود گفت بی هیچ تخریبی، بی هیچ قصد و نیت آلوده به غرضی....همه ی اینها می شود: اما در فضائی حقیقی بدور از کیبورد و مانیتور و هر آنچه به تفکراتمان رنگ مجازی میدهد!

ادامه در وبلاگ مکث
 
 
 
 
 
 
  نظرات ()
عمل موفقیت آمیز عقاب! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٦ دی ۱۳٩٠

بالاخره تموم شد. روز سخت و پراسترسی بود. عمل بال تیرخورده ی عقاب طلایی  با حضور جراح ارتوپد و 2 دستیار ایشان و جراح دامپزشک ، در مدت 4 ساعت با موفقیت به پایان رسید. لحظه های سختی بود. سخت و نفس گیر اما بالاخره انجام شد. بال عمل شده نیاز به شش هفته پانسمان داره و پس از آن تمرینات برای باز و بسته کردن بال شروع خواهد شد و نیز مراحل آماده سازی برای پرواز. 

از تک تک دوستان که تا امروز همراهیمون کردن ، دلگرممون کردن به ادامه راه سپاسگذاریم. مرحله ی سختی رو پشت سر گذاشتیم و مرحله ی جدید ، نگهداری و پانسمان رو آغاز کردیم که امیدوارم باز هم شاهد همراهی دوستان عزیز باشیم.

احسان بشیرگنجی / علی شافع

پ.ن: جهت عمل و خرید پروتزها و داروها مبلغ دومیلیون و ششصد هزار تومان هزینه شد. 

 


  نظرات ()
بیاد رفتگان و بازماندگان بم... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٥ دی ۱۳٩٠

به یاد آنانی که رفتند

لحظه ای سکوت کنیم

تا شاید

 صدای  آنانی که مانده اند را بهتر بشنویم!

5 دی ، سالروز زلزله ی ویرانگر بم ...

 

 

پ.ن : عجیب مردمانی هستیم. از تمام رویدادهای جهان مطلعیم و برای هرکدامش سطرها خط خطی می کنیم و کسی اگر آن گوشه ی دنیا مرد عکس پروفایلمان را به احترامش عوض می کنیم اما فراموش می کنیم که چند سال پیش در چنین روزی (5 دی) در گوشه ای از این ملک شهری و تاریخی و مردمی  بر اثر زلزله ی ویرانگر از بین رفتند. هنوز جای زخمش باقیست اما ما چه بد مردمانی هستیم که زود دردهای وطن را فراموش می کنیم.

بیادشان دقیقه ای سکوت کنیم.

  نظرات ()
آخرین خبر از عقاب نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٤ دی ۱۳٩٠

عقاب سه شنبه ساعت 11 صبح با حضور 2 دکتر ارتوپد و یک دامپزشک عمل خواهد شد. مرحله ی سختیه و امیدوارم این مرحله رو به خوبی بشه پشت سر گذاشت.ممنون و سپاس از تمام دوستانی که همراهی می کنن و باعث دلگرمی میشن. 
 
پ.ن : متن زیر از پیامهای خوانندگان برج سینا است در خصوص سوالی که مطرح شده بود "اگر عقاب امکان پرواز نداشته باشد بهتر است زنده بماند یا خلاص شود" جالب بود این پاسخ  ، با هم بخوانیم : 

سلام
امروز با بچه هام (من تو یه مدرسه ی راهنمایی تیز هوشان دخترانه فیزیک درس میدم ... و با اونا که معمولا ،دوست هم هستم و  در جریان مسائل محیط زیستی و ... قرارشون میدم )حرف زدم .جالبه که از یک کلاس 30نفری:
1- 6 نفر موافق کشتن عقاب بودند!! (دلایل:اگه عقاب پرواز نکنه خودش اصلا دق میکنه و میمیره ... -اصلا عقاب یعنی پرواز! و از دید گاه خود عقاب حرف میزدند.)
2- 24 نفر موافق زنده ماندن:(دلایل:زنده بماند و عقابهای دیگری ر و بوجود بیاره.-ما حق نداریم اونو بکشیم و حق حیات داره.- بذاریم خوب بشه و بعد خودش انتخاب کنه که میخواد بمیره یا نه!! -... 
وجالب اینجا بوداز این30نفر فقط 3نفر موافق رفتنش به باغ و حش بودند و بقیه با انزجار از رفتنش به باغ وحش حرف می زدند!!! و راضی به قفس نبودند.!
واما معلمشون که نظرش رو تو کلاس نگفت، علیرغم همه ی اون چیزایی که بهش اعتقاد داره،تو دلش با گروه اول موافق بود. چون از تحقیر و اسارت عار داره... و مرگ هزار بار زیبا تر از از اسارت و حقارت. 

 

 

 

  نظرات ()
اعتماد کرده بودیم! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳ دی ۱۳٩٠
خورشید

از دهکده ما گذشته بود

ما

به خروس ها اعتماد کرده بودیم!

«عباس سجادی»
  نظرات ()