احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
دره ی غم! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳٠ بهمن ۱۳٩٠

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

هوشنگ ابتهاج

 پ.ن 1 : قندیل، تندیس قطره هاییست که تسلیم جاذبه زمین نشدند.  چگوارا

پ.ن 2 : فقط من شبیه پدرم بودم.   

پ.ن 3 : امروز آخرین روز کاریم با خبرگزاری بود. فردا ، جایی دیگر... دلم تنگ می شود.

 

 

  نظرات ()
دانلود یادنوشته های کافه کوه. جلد اول نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

دانلود یادنوشته های کافه کوه. جلد اول
 

 

  نظرات ()
کافه کوه دوم برگزار شد. نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

کافه کوه دوم نیز با حضور تعدادی از وبلاگنویسان کوهنورد برگزار شد و دوستان پیرامون مسائل و دغدغه های شخصی خود به گفت و شنود پرداختند.

پ.ن 1 : به بهانه ی روزهای بارانی تهران :

باران باشد / تو باشی / یک خیابان بی انتها باشد / به دنیا می گویم : خداحافظ! (گروس عبدالملکیان)

پ.ن 2 : بد نیست نگاهی به این یادداشت داشته باشیم. تلنگری است برای تک تک ما! ممنون از حمید شفقی گرامی / تخریب شخصیت ارائه حواشی و ... راهکارهای افزایش بازدید وبلاگ

 

  نظرات ()
کافه کوه ، امروز! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

مکث : به رسم همه کافه ها یکدیگر را میبینیم...آشنا می شویم با هم...می پرسیم از حال و روز این چند وقته ...و می نشینیم دور هم به هم اندیشی، اینبار هم اندیشی مان درباب دو موضوع خواهد بود:

کافه کوه می گوید دو موضوع است که هم اندیشی درباب آنها ما را به نتایج شگفتی خواهد رساند:

تفاوت کوهنوردان وبلاگ نویس و کوهنوردان وبلاگ ننویس! 

و

موضوع دوم را خود کافه کوه در دیداری حقیقی و دور از کیبورد و مانیتور خواهد گفت.

کافه کوه می رود  دومین ماه تولدش را به شادی بنشیند، کودکی نوپا که قرار است مادران و پدرانی چون ما دستش بگیریم و پابه پا ببریمش ...تا رشد کند این ایده و رشد دهد افکارمان را.

امروز ، پنجشنبه 27 بهمن کافه محمد تهرانی ساعت 14 : کافه کوه منتظر است . 

پ.ن: نه برف باریده ، نه عمر گذشته و نه من در آسیاب سفید کرده ام موهایم را... فقط روزی که رفتی ، دنیا تمام شد! (رضا کاظمی)

 

  نظرات ()
خدا با ماست! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

می ترسم از داستان پوتین های سربازانی که رد پایشان هنوز لنگ می زند .
می ترسم از آنکه آخر دست به دامان این روال آدمیان بمانیم و در لقمه ای نان صدای خواهش کنیم .
گفتی : 
نترس خدا با ماست 
من انگار اما گریه هایم را به فروغ دستان خدا فروختم یادت هست ؟

پ.ن :  با گریه و خون دل حماسه می سازم!

  نظرات ()
برای جواد ، حمید و رضا نظام دوست... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

امشب همه غم های عالم را خبر کن / بنشین و با من گریه سر کن ، گریه سر کن

 

می گویند مرد که گریه نمی کند!

اما امروز  مردانه گریه کنید در وداعی سنگین! درروز سپردن حضور مهربان پدر بر آغوش سرد خاک...

همدرد روزهای بارانی دلتان

احسان

 مجلس ترحیم در تهران: شنبه 29 بهمن، خیابان قزوین، بعد از پل امام زاده معصوم، مسجد، از ساعت 10:30 تا 12 ظهر.

 

  نظرات ()
برای این روزها... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

تویی تنها که می‌خوانی

رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را

تویی تنها که می‌فهمی

زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.

 

بر آن شاخ بلند ای نغمه‌ساز باغ بی‌برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه‌های خرد باغ در خواب اند

بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،

                                       گل‌های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز آواز تو دریابند.

شفیعی کدکنی

پ.ن : تیرها بی هدف شلیک می شوند و هر کسی در معرض بوسه ی کوچک مرگ است. چقدر برای رسیدن به آزادی هزینه...

  نظرات ()
زندگی! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

چای میریزم . تعارفت می کنم .
یخ نکند !! سر بکش ! تازه دم است و خون خرگوشی !*

پ.ن 1: تقدیم به حرفهایی که به سختی کلمه می شوند! 

پ.ن 2: چای آلبالو

* بخش پایانی نامه ی عباث! به رامین شجاعی

 

  نظرات ()
پرویز رجبی بدرود گفت کره ی خاک را! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

 

کنار حضرت دوست*

عباث! جعفری - پروفسور پرویز رجبی

عکس : علی جورابچی

بی بی سی فارسی : 

پرویز رجبی، مورخ، نویسنده و مترجم ایرانی غروب روز جمعه ۲۱ بهمن، ۱۰ فوریه در اثر بیماری در تهران درگذشت.

آقای رجبی در ۲۷ اردیبهشت سال ۱۳۱۸ در روستای امامقلی در چهل کیلومتری شهر قوچان متولد شد.

او در سال ۱۳۵۳ مرکز تحقیقات ایران شناسی را تاسیس کرد که این مرکز بعد از انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران تعطیل شد.

تدریس و تحقیق در دانشگاه‌های ماربورگ و گوتینگن آلمان و ریاست بخش ایرانشناسی دایرةالمعارف اسلامی از دیگر فعالیت‌های آقای رجبی بود.

از آثار تالیفی او در زمینه تاریخ و ایرانشناسی می‌توان به مجموعه‌های تاریخی "هزاره‌های گمشده"، "سده‌های گمشده"، "جشن‌های ایرانی"، "جندق و ترود دو بندر فراموش شده کویر بزرگ نمک"، "تاریخ جامع کاشان" و "تاریخ خط میخی فارسی باستان" اشاره کرد.

او همچنین ده‌ها جلد کتاب درباره تاریخ ایران و ایرانشناسی را به زبان فارسی ترجمه کرده است.

* کنار حضرت دوست ، عنوان عکس فوق است که عباث! در تارنگارش ، آزادکوه منتشر کرده بود.

یاد هر دو عزیز گرامی

  نظرات ()
راز! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

دنیا اگر نداند

باری تو

            راز مه گرفته­ی او را

                                    می­دانی

                                                بی­گمان

همزاد آفتابی، باران!

                        رنگین کمان! 

حسین منزوی

پ.ن1 : فردا که بهار آید ، آزاد و رها هستیم؟!

پ.ن2 : چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل/ستاره چین برکه های شب شدم!

 

 

  نظرات ()
گناره گیری از هیأت استان نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۸ بهمن ۱۳٩٠

هوالفتاح

رییس محترم هیأت کوهنوردی و صعودهای ورزشی آذربایجان غربی

با سلام و احترام.

اینجانب ، احسان بشیرگنجی مسئول کارگروه روابط عمومی با ابراز دوستی و ارادت به اعضای محترم آن هیأت ، بدین وسیله کناره‌گیری خود را به اطلاع رسانده و معترفم  اگر امید سرشارم به انجام تغییرات اساسی و اصلاحات بنیادی در روش و رویه‌های غلط موجود نبود ؛ هرگز چنین پیشنهادی را نمی‌پذیرفتم! اما اکنون که تکرار روش‌های مرسوم و ملال‌آور گذشته را به عنوان تنها راه ناگزیر می‌بینم ،امید و آرزوی خود به بهبود را در خویش نمی‌کشم و می‌پذیرم رفیق نیمه‌ راهی باشم که آخرش ازهمان اول پیداست. امید که این جدایی در نزدیکی ایام سال نو ، فرصت و آغازی باشد برای نیرویی تازه نفس تا تمام کاستی ها و ناملایمات را بردوش کشد و در پیشبرد اهداف جامعه ی کوهنوردی موفق و موید باشد.

از شما و دیگر دوستانم در کمیته های مختلف بابت اعتماد و همراهی در این مدت سپاسگزارم.

لوح ها و یادبودهای کسب شده در طول مسئولیت بنده به پیوست استعفا نامه تقدیم حضور می گردد.

باقی بقایتان

احسان بشیرگنجی-بهمن ماه 90

رونوشت :

- مسئول محترم روابط عمومی اداره ورزش و جوانان استان جهت اطلاع.

- مسئول محترم کمیته ی روابط عمومی فدراسیون کوهنوردی و صعودهای ورزشی جهت اطلاع.

- سردبیران خبرگزاری ها و نشریات استانی جهت اطلاع.

 

  نظرات ()
یادداشتی به بهانه ای... برای گل کوه نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

 



وقتی مجبور می شوی چند مدتی سفر کنی به دورها ، وقتی دستت به هیچ کجایی بند نباشد تا وقتی خبری دردناک از کوهستانهای وطن می رسد و از ریزش بهمن هایی در بهمن ماه! می دهد و آمار و نام کشته ها بر سرت آوار می شود ، وقتی در خیابانهای غربت بی هیچ مقصدی قدم می زنی و شمال و جنوب خود را گم می کنی و سخت دلتنگ کوه و سنگی و بسنده کرده ای به خواندن خبر ها از پشت این صفحه ی شیشه ای ، تنها بهانه ی شادمانی شاید در این تیره روزها پیام های گل کوه است که خبر از موفقیت دوستان را می دهد. اولین پیام : الناز دومین طلا را کسب کرد! پر می شوم از حس تازه. از امید. از غرور. عصر پیامی دیگر خبر از طلایی دیگر می دهد. اینبار حمیدرضا. جان و تنم گرم می شود در این روزهای سرد. 

از گل کوه باید به نیکی نام برد. نیازی به معرفی ندارد. دیر آمد اما زود جایی برای خود باز کرد و تثبیت شد. یکی ازسریعترین و بروزترین رسانه ها ، در کنار پایگاه خبری مسابقات و نیز کوهنوشت بود که نتایج مسترکاپ فجر را منتشر کرد.  یک تبریک ویژه و یک تشکر و خسته نباشید جانانه به دوستان گل کوه بدهکارم. خبرهایشان از غم و خستگی این روزهایم کاست.

پ.ن1: جز روزگارمان ، همه چیز را سفید کرده است برف!

پ.ن2: دوستی به 14 سال حبس ، 10 سال تبعید محکوم شد! حکایت همچنان باقیست...
پ.ن3: حیرانیم، اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمی کنیم! ...شاملو

 

 

 

  نظرات ()
دومین طلای الناز رکابی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

دقایقی پیش از طریق وبلاگ گل کوه مطلع شدیم الناز رکابی ، سنگنورد خوب زنجانی توانست دومین طلای مسابقات سنگنوردی را اینبار در شته ی لید کسب کند.

پیشتر وی در رشته ی بلدرینگ توانسته بود که مقام نخست و مدال طلای این رشته را از آن خود کند.

خاطرنشان می شود که داود رکابی نیز در بخش لید آقایان به مقام سوم دست یافت.

 

پ.ن : نمی شود از مسابقات مستر کاپ فجر نوشت و از دوستان گل کوه یاد نکرد. دوستانی که در این روزها با وجود کمترین امکانات و در سخت ترین شرایط اخبار کامل این مسابقات را پوشش خبری داده اند. خداقوت به این دوستان. و تبریک به جامعه ی سنگنوردی.

زنده باد ایران. زنده باد الناز.زنده باد داود

 

  نظرات ()
برای جانباختگان ریزش بهمن نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

مــــا آن شـقــایــقــیـــم کـــــــــه بــا داغ زاده‌ایــم

پ.ن : فرصتی برای نوشن ندارم. خبر ریزش بهمن در همدان و سراب غمی جانکاه بر دلم نهاد. دور بودن در این مواقع تلخترین و کشنده ترین حسی است که تجربه کرده ام. یادشان گرامی

  نظرات ()
و هیچکس نفهمید! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

و هیچکس نفهمید شاید

خدا تنهاییش را صدا می زند :

قل هو الله و احد!

 

پ.ن 1 : مدتی نخواهم بود.  سفرمرا به کجا می برد؟!
پ.ن 2 : وقتی برف می بارد من بهانه ی کسی را نمی گیرم.
 پ.ن 3 :  از دوستی ها تنها یاد است که می ماند. بیاد فرشاد خلیلی خوشه مهر... یادش گرامیست

 

  نظرات ()
سهم سرباز...سهم جنگ...! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٤ بهمن ۱۳٩٠

عکس : میثم رزم آرا

 

سهم سرباز از جنگ
ساعت مچی بود که بر دیوار اتاق آویخته است
سهم جنگ از او
دستهاش بود...

سید علی صالحی

پی نوشت 1 : دماوند...تا چه پیش آید! 
پی نوشت 2 : آیت الله می ماند؟ 

 

  نظرات ()
کافه کوه دی ماه از نگاه لیلی رهنما نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳ بهمن ۱۳٩٠

طرح:کوهنوشت 

مسیر پس قلعه رابارها رفته بودم تا شیرپلا، تا بند یخچال ، تا بلندای قله توچال و گز کرده بودم خط الراس را ...اما این بار شوقی از زودتر رسیدن انتظارم را میکشید:ارتفاعی بود به بلندی قله ی دوستی، قدم هایم را تند تر می شمردم تا به تصوری که از کافه کوه حقیقی شده بود نزدیک شوم...

قرار کافه محمد تهرانی بود،داشتم به بزم عشق و دوستی می رفتم ...به حراج لبخندها و به تاراج غمها، پس از پیامک آیاز بود"ما تو کافه کوهیم...شما کجائید؟"  آری درست پس از همین عبارت فهمیدم که این ایده به سرعتی فراتر از ذهن من خویش را خلق نموده!! و کافه کوه حتی پیش  از رسیدن من منتظر قدوم دوستان است و نقاشی کافه کوه در ذهنم به سان قطعات منظم یک پازل بیست و چند تکه با حضور تکه هائی از محبت به تدریج کامل شد:

 

ادامه در مکث


  نظرات ()
از رنجی که می بریم! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢ بهمن ۱۳٩٠

 

آی آدمها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

می زند فریاد و امّید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

-"آی آدمها"...


و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این نداها:

-"آی آدمها"...
 

نیما یوشیج  



  نظرات ()