احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
نوروزتان پیروز نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

 90 ،سالی که از بهارش قرار بود  نکو باشد و تا زمستانش جز تلخی و بد کامی و ناکامی برای این سرزمین نداشت ...

امید که بهار پیش رو ، پایان زمستان این سرزمین باشد.

نوروزتان پیروز.

پ.ن 1  : وطنم ، ایرانم ، عید آنروز مبارک بادم ، که تو آبادی و من آزادم 

 پ.ن 2 : به بهانه ی 29 اسفند. روز ملی شدن نفت : کاش می‌فهمیدی ارزش مصدق پیش ما به تلاشش برای "ملی" شدن بود، نه به تلاشش برای آوردن نفت به سر سفره‌ها.

  نظرات ()
یک شب آتش در نیستانی فتاد. نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

جلال ذالفنون با سه تار این و گفت و... رفت...رها شد!

یادش گرامی

  نظرات ()
ما را ز سر بریده می ترسانی؟! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۸ اسفند ۱۳٩٠

برج سینا ! : لینک دوستانی که با ما همراه شدند... سپاس از این بزرگواران.

حسن نجاریان : دوران نخبه کشان مرده پرست

فواد رضاپور : از کیومرث بابازاده حمایت می کنم

آنا فراهانی : کیومرث بابازاده

سارا عدالتیان : انتشار مدرک جرم پیشکسوت کوهنوردی ایران، کیومرث بابا زاده!!

عباس محمدی : فدراسیون کوهنوردی و دادگاه  بابازاده

عباس ایلاقی : کیومرث بابازاده رو عشق است

رامیار کاردار : فایل صوتی که بعنوان مدرک جرم بر علیه بابازاده استفاده می شود

جواد زارعی : ببینید قدر پیشکسوت را چگونه می دانند

گروه کوهنوردی آناهیتا کنگاور : پیشکسوت کوهنوردی پای میز محاکمه

 

  نظرات ()
انتشار مدرک جرم پیشکسوت کوهنوردی ایران، کیومرث بابا زاده! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

فایل صوتی که در دادگاه  آقای کیومرث بابازاده بعنوان تنها مدرک اتهام ایشان در نشر اکاذیب ، تشویش اذهان عمومی و تهمت و افترا مطرح شده را هم به صورت فایل  ام پی تری با لینک دانلود و هم به صورت متن جهت اطلاع و استحضار خوانندگان و قضاوت شان در مورد اتهام مطرح شده منتشر می کنیم!

اینجا دیگر صحبت گفته ها و شنیده های این و آن نیست! بلکه انتشار عین حرفهای مطرح شده در آن جلسه است! ... مدرکی که قاضی قرار است بر اساس آن به اتهامات رسیدگی کند.

 

توضیح: فایلها بصورت  پنج ترک با فرمت "ام پی تری" است  و ما بدون هیچ دخل تصرفی فقط آنها را کنار یگدیگر قرار داده و با کم کردن حجم شان  بصورت یک فایل  اینجا منتشر می کنیم. بخش هایی که در آن صدا ناگهان قطع شده در فایل اصلی  دقیقا به همین صورت است و ما به جهت وفاداری به اصل سند ، بخش های بدون صدا را به همان صورت اولیه  حفظ کرده ایم.   آنچه در گیومه آمده ، کامل کردن جمله های  ناقص هنگام پیاده کردن متن ، بشکل مکتوب است و در صدا موجود  نیست.

 

بشنوید ، بخوانید و خودتان قضاوت کنید!

  

«  .. و اینها واقعا بهترین کوهنوردان اند. تیمی که از باشگاه آرش دو سال پیش{به برودپیک} رفته است، و تیمی که امسال دارد می رود ، تیم درجه دوم باشگاه آرش هم نیست. هر کسی نظرش محترم است. به نظر من مهمترین کار کوهنوردی که تا بحال در داخل ایران انجام شده ، صعود زمستانی بوده که آقای{محمد} نوری روی دیواره ی علم کوه بصورت تک نفره انجام داده است. اصلا جایی ما از او خواسته ایم که راجع به این صعود توضیحی بدهد؟ ..

یا در صعود های خارجی صعودهایی بوده که تیم های مستقل انجام داده اند. من کاری به شخصیت ها ندارم ولی کسانی که مطالعه دارند می دانند. که کی 2 یک کوه فوق العاده است. کوهی که با تمام کوهها فرق دارد.شما هم فیلم هایش را دیده اید هم عکس هایش را. جدای از انتقاداتی که به {کاظم} فریدیان وارد است که ممکن است بعضی از آنها درست هم باشد ، ببنید کجا این صعود {صعود کاظم فریدیان به قله کی 2} معرفی شده ؟ ..  دیگر ما حرف بهترین کوهنوردان دنیا را که باید قبول داشته باشیم؟

{رینهولد} مسنر نظرش این است که صعود قله کی 2 از مسیر نرمال از هر صعود دیگری در هیمالیا سخت تر است. ولی کسانی در فدراسیون کوهنوردی هستند که اصلا مسنر را قبول ندارند. مسنر را وقتی قبول دارند که {کار} اینها را تایید کند.

 

ما برای برودپیک سال اول که رفتیم مجوز شورای برون مرزی بگیریم به ما{مجوز} دادند. زیاد مخالفتی نکردند. البته در جلسات فنی خیلی ما را اذیت کردند. آدم های فنی شان عکسهای {مسیر جدید} برودپیک را نمی توانستند بخوانند. کسانی که {از فدراسیون} برودپیک را صعود کرده بودند نمی توانستند تشخیص بدهند که این عکسهایی که ما نشان می دهیم مال کجای برودپیک است. ولی بلاخره ما موفق شدیم مجوز شورای برون مرزی را بگیریم. رفتیم. همان تیم درجه دوی باشگاه آرش که می گویم حالا مربیان باشگاه آرش اینجا {در جلسه}نشسته اند  و می توانند نظر قاطع تری ............... (قطع صدا به مدت پنج ثانیه)  

 

(ابتدای صدا نامفهوم) ... یعنی کوه سختی نیست. تا وقتی که ما در این برنامه بودیم هر روز به ما تلفن می شد ، توصیه می شد. خطر نکنید. فلان نکنید. برگردید. بس است. کافی ست. چون دیدند که تیم دارد می رود بالا و واقعا هم برنامه ریزی {تیم} طوری بود که باید می رفت بالا اگر با هوای بد مواجه نمی شد. ما خیلی آنجا هوای بد داشتیم. بعد که {تیم} برگشت تازه اینها فهمیدند که چی شده. از آنزمان مخالفت هایشان شروع شد.ما دقیقا بعد از برگشتمان در مجمع عمومی باشگاه آرش برنامه {سال بعد}  را به تصویب رساندیم و قرار شد این برنامه ادامه پیدا کند و مسیر {ایران بر روی قله برودپیک} تمام شود. (این قسمت بخاطر نویز مفهوم نیست) ... ما در 8/3/89 یعنی یک سال و چند روز پیش رسما به فدراسیون کوهنوردی و هیئت تهران اعلام کردیم که ما می خواهیم برنامه را ادامه دهیم. برنامه ریزی و تمرین کرده ایم و می خواهیم ادامه بدهیم. ضمنا اینکه احترامات {به فدراسیون} را هم رعایت کردیم . یعنی گفتیم اگر نظری دارید ، توصیه ی فنی یی دارید به ما بگوید تا انجام بدهیم. گفتند {شرح} برنامه ی تمرینی تان را ارسال کنید. در هجده .. (نامفهموم) هشتاد و نه ما برنامه های تمرینی مان را فرستادیم.  در 7/4/89  یعنی تقریبا بیست روز بعد ، نامه نوشتند به باشگاه که بازگشت به نامه ی شماره فلان، اعلام دقیق وضعیت پزشکی و فنی اعضا تیم را در سال 88 خواستند. {همچین} اسامی نفرات حاضر در اردوها ،  طرح و برنامه ریزی و کروکی مسیر مورد نظر. تمام اینها را دوباره ما برداشتیم و طی یک نامه ی دیگر در تاریخ 9/5/89  برایشان فرستادیم.

 

دوباره باز فدراسیون کوهنوردی در 22/9/89 یعنی چهار ماه بعد ، دوباره عین نامه ی قبلی را برای ما فرستادند. که آقا گزارش فنی برودپیک سال 88 را بدهید.{و} گزارش پزشکی برنامه برودپیک سال 88 تیمی که ما در گزارش های {قبلی} مان گفته بودیم که پزشک نداشتیم.  اصلا وقتی {نظر} فدراسیون را داشتیم من بیایم نظر پزشکی بدهم راجع به تیم؟؟ .. خلاصه {درخواست ارسال} گزارش  اردوهای اجرا شده و منابع مالی شرکتی که می خواهید با او قرارداد ببندید. دوباره ما اینها را برای بار دوم فرستادیم برای فدراسیون. گزارش فنی را فرستادیم. گزارش اردوها را فرستادیم. همه را فرستادیم. در یک جلسه که مربیان ...... (قطع صدا به مدت شش ثانیه)

 

.. فلان قله را اینجوری ، مگر اینجا شهر هرت است! نمی دانم باید از طریق هیئت تهران {برای فرستادن درخواست} اقدام کنید. چرا مستقیم به ما نامه نوشتید؟{اشاره به صحبت های رئیس فدراسیون}

 

ما هیچ چیز نگفتیم! دوباره برداشتیم نامه نوشتیم به هیئت {کوهنوردی} تهران. در تاریخ 25/1/90 . یعنی دیگر شده بود سال جدید. که آقای هیئت تهران! ما می خواهیم این برنامه را اجرا کنیم و شما هم نظرتان را بگویید و مراتب را به فدراسیون اعلام کنید. ایشان {رئیس هیئت تهران} هم برداشتند و برنامه ی ما را با نظر مثبت فرستادند به فدراسیون . در همان تاریخ 25/1/90 .

در تاریخ 8/3/90 ، یعنی درست وقتی که بیست روز تا اعزام تیم مانده. و تیم باید 25 خرداد از مملکت خارج بشود. فدراسیون کوهنوردی نامه ای به ما نوشته که شما برای ما گزارش فنی نفرستاده اید. توی این {اشاره به نامه} نوشته. گزارش کامل پزشکی اعضای تیم را نفرستادید. {نام} شرکت طرف قرار داد را نفرستاده اید برای ما. شرکت طرف قرار داد چرا باید اینجوری باشد؟ {اشاره به کسی درمیان حضار} من می گویم! من مسئولیت حرفهایم را قبول می کنم!

 

(ادامه صحبت) برای اینکه شرکت طرف قرار داد قله ی 4500 دلاری برودپیک را به فدراسیون کوهنوردی مثلا می دهد 6000 دلار و بعد بیست درصد به آنها کمیسیون می دهد. ولی آقای عقدایی {مسئول یک شرکت در ایران} برای ما میگیرد 4300 دلار این قله را . و آن چیزی را هم که سهم خودش {برای عقد قرارداد} است به ما تخفیف می دهد.

ببینید مسائل کوهنوردی در این مملکت چه جوری دارد جا می افتد. یعنی من می توانم بروم قرار داد  ببندم به شرطی که آقای عقدایی تویش نباشد! ببینید کاسه کوزه شان ، اختلافات شان با آقای عقدایی باید سر ما شکسته شود!

بعد یکی از ایرادات {دیگر} ی که به ما گرفته اند این است که شما نیامده اید "سکه" هایتان را بگیرید! در جشن قهرمانانی که سازمان تربیت بدنی برگزار کرده بود کسانی که هیمالیا رفته بودند {از فدراسیون} همه شان بودند. به ما ولی اصلا خبر ندادند! هیچ اعتراضی هم ما البته نکردیم. من خودم شخصا اگر از من دعوت می کردند به آن جلسه نمی رفتم. من آرزوی عکس گرفتن با کسی را ندارم.

 

بعد برداشتند آمدند ، بهرحال چند نفر از اعضای جوانتر اعتراض کرده بودند {بصورت غیر رسمی} توی محافل خصوصی مثل اینجا.

آنها {فدراسیونی ها} گفتند  حالا اگر شما نبودید عیبی ندارد! ما ده تا "سکه" برای شما در نظر گرفته ایم! ما گفتیم ما که سکه نمی خواهیم! ما که نه ... (قطع صدا به مدت پنج ثانیه)

 

..  من گفتم چند تا سکه است؟ گفت: سی تا! .. گفتم مطمئنی سیصد تا نیست؟ .. سه هزار تا نیست؟؟ .. چه جوری است که ده تا سکه {گفته ی فدراسیون} شده است سی تا؟! .. گفتند: هفته ای دو تا {سکه} شما باید بیایید بگیرید! من گفتم نه! چهلم آقای فرشاد خلیلی است {کوهنوردی که در حادثه بهمن جانش را از دست داد} این سکه ها را از طرف ما هدیه بدهید به خانواده ی آقای خلیلی. بچه اش هم مریض است و احتیاج دارند. ما برای این سکه ها نرفتیم. باشگاه آرش نمی آید خودش را حراج کند بخاطر سی تا سکه. خلاصه این نامه را فدراسیون کوهنوردی به ما داد. حالا من می خواهم دلایلش را بگویم. یکی یش کمیسیون حوادث است. بنده چهار سال در کمیسیون حوادث بودم. بیشتر از چهار سال. از وقتی که مرحوم اوراز دچار حادثه شد ، دولت خیلی زور کرد روی این قضیه و یک کمیسیونی تشکیل داد مجلس که به این حادثه رسیدگی کند. آقای مهندس ادب از دوستان من که نماینده ی کردستان بود در مجلس شورا. خودش هم آدم ورزشکاری بود و مرا می شناخت.  مرا بعنوان نماینده ی مجلس معرفی کردند به این کمیسیون. بعنوان کارشناس از طرف مجلس که بروم به این کمیسیون و به قضیه ی "اوراز"  رسیدگی کنیم. من در قضیه ی "اوراز" ... تمامش هم محرمانه است و گفتند جایی حق انتشارش را نداری ،  گزارشم را دادم و در آن گزارش هم اشاره کردم که فدراسیون کوهنوردی باید یک کمیسیون حوادث بگذارد {ایجاد کند} که اگر حادثه ای چیش آمد بیخودی نیاییم سرپرست را دراز کنیم ، مربی را دراز کنیم ، یا تقصیر را بیندازیم گردن خلبان ، یعنی آن کسی که فوت کرده {تمثیلی از حوادث هوایی} .. یک جلسه ی فنی بگذاریم که اینها بررسی بشود. اگر گزارشی میدهیم  یک گزارش کارشناسی و وجدانی باشد ، چون که قاضی {پرونده ی حادثه} بر مبنای گزارش شما دارد پرونده را رسیدگی می کند.

آقای آقاجانی {رئیس اسبق فدراسیون} این را قبول کرد. کمیسیون پزشکی {تشکیل شد} در این شش سالی که من آنجا بودم مصر بودم که مطالب کمیسیون باید منتشر شود. نباید اینها برود توی بایگانی فدراسیون. که هیچوقت این کار را نکردند. هر حادثه ای که اتفاق افتاد و مورد رسیدگی قرار گرفت اگر تیم دولتی بود لاپوشانی میشد از طرف تمام اعضای کمیسیون . بی رودربایستی بگویم! ولی من به شخصه زیر هیچ صورت جلسه ای را امضا نکردم. زیر دو تا صورتجلسه را هم که امضا کردم اینجور امضا کردم که من با این تصمیم مخالفم. ولی هر جا حادثه ای برای {تیم های} کوهنوردی مستقل ، کوهنوردی خارج از فدراسیون بود ، اصلا قبل از اینکه تیم بخواهد ...  ... (قطع صدا به مدت پنج ثانیه)

 

الان شما {اینجا} دارید گزارش می دهید. آقای ثابتیان می آید گزارش می دهد که  نمی دانم این کارها {در دنیا} انجام شده در سه ماه گذشته. ببینید جای کوهنوردی ایران کجاست؟ .. خیلی ساده از کار {مهدی} عمیدی گذشتند. صعود اورست و لوتسه با هم صعود فوق العاده مشکلی ست. صعود سختی ست. حتی از مسیر نرمالش. این کار کم تکرار شده. ولی شما ببینید که فدراسیون کوهنوردی با او {مهدی عمیدی} چگونه رفتار کرد. حتی اجازه ندادند یک مراسم استقبال از او در فررودگاه امام خمینی برگزار شود. ایشان را از دبی مستقیم فرستادند به مشهد! ما در این موقعیت هستیم در این مملکت.

 

تیم باشگاه آرش برای دانشجویانش به این صورت مرخصی گرفته {اشاره به اجازه خروج مشمولین نظام وظیفه}. باید بروی پانزده میلیون تومان {ودیعه}بگذاری. حداکثر سی روز مرخصی داده می شود. اگر بعد از سی روز آن نفر برنگردد پولش بلوکه می شود توسط دولت. یعنی ما رفته ایم این کار را کرده ایم. حالا این برنامه دارد اجرا می شود ولی من به شما می گویم که حرکتهای نو پر از حادثه است. هیمالیا در مسیر نرمالش هم حادثه دارد. نمونه اش همین آقای "شکاری" که شما اینجا دیدید و شرحش را دادند. قرار نیست فقط ایتالیایی و آلمانی و فرانسوی {در هیمالیا} بمیرد! نه ایرانی هم می میرد! هر کس که خطا کند در هیمالیا می میرد!

ولی من می خواهم به انجمن کوهنوردان این تذکر را بدهم که بیشتر روی مسئله ی فرهنگی کوهنوردی باید کار شود. و حتی به صعود قلم هم  این پیشنهاد را داده ام که واقعا فرهنگ درست کوهنوردی را اینجا جا بیندازیم. »

 

(پایان فایل صوتی)

پ.ن 1 : لینک فایل فلش  

پ.ن 2 : لینک دانلود

  نظرات ()
فدراسیون و دادگاه بابازاده نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

برج سینا! : دوست عزیز و گرامی ، عباس محمدی ، دیدگاهی در خصوص فدراسیون و دادگاه جناب بابازاده ارسال داشته اند که در ادامه با هم می خوانیم. با سپاس از ایشان.


عباس محمدی*                   

چند ماهی است که فدراسیون کوه نوردی و صعودهای ورزشی به ریاست محمود شعاعی، شکایتی را در دادگاه از کیومرث بابازاده کوه نورد و مربی باسابقه پی گرفته که مربوط است به سخنان این کوه نورد در یکی از نشست های ماهانه ی انجمن کوه نوردان ایران. در آن نشست، تا جایی که من به یاد دارم، بابازاده از فدراسیون به دلیل حمایت نکردن از برنامه های «مستقل» کوه نوردان ایرانی در خارج از کشور، نفی موفقیت چند تیم غیرفدراسیونی  ایران در هیمالیا و قراقوروم از سوی فدراسیون،  اصرار فدراسیون در انجام صعودهای تکراری و تلاش نداشتن آن در جهت نوآوری، و همچنین از پرهزینه بودن برنامه های فدراسیون در مقایسه با صعودهای غیردولتی، انتقاد کرد.

من در چند مورد، با لحن انتقادهای بابازاده و همچنین از این که او در مواردی بدون در دست داشتن دلایل "محکمه پسند" انتقادهایی تندی را برضد پاره ای اشخاص مطرح می کند، مشکل دارم. اما به نظرم انتقاد ناپذیری فدراسیون کوه نوردی، به ویژه در دوره ی ریاست شعاعی، و جبهه گیری آن در برابر باشگاه ها و سمن ها (که خلاف اساسنامه ی فدراسیون ها، خلاف اصول فدراسیون جهانی کوه نوردی، و خلاف منشور کمیته ی جهانی المپیک است) سبب ساز اصلی در "مساله دار" شدن جامعه ی کوه نوردی کشور با فدراسیون بوده که در نتیجه، گاه به گاه این مساله ها به شکلی رخنمون می شوند.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
در شبی تاریک نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

من با انگشت ماه را نشان می دهم و «ابله» به انگشت من خیره می شود!!    (ضرب المثل چینی)

پیش و بیش از همه با درشت ترین حروف اینجا اعلام می کنم که وبلاگ برج سینا ، طرفدار  «درشت گویی» و «اهانت» نیست! از سوی هیچکسی به هیچکسی! از آنجا که «اهانت» را «خشونت» می داند و «توهین» را  تازیانه ای بافته شده از کلمات درشت  که فرود می آید  تا «انسانی» را بنوازد! و انسان (هیچ انسانی!)  مستحق تازیانه نیست!

وبلاگ برج سینا در خواب های آبی خود ،  آرزوی دنیایی را می کند ، عاری از هر گونه «خشونت»! .. دنیایی که در آن «انسان» به ماهو انسان ،  به واسطه ی انسان بودنش فارغ از مقام ،  منزلت ، جایگاه  و ابعاد فیزیکی و متافیزیکی اش  دارای احترام و کرامت باشد! ... البته چنین دنیایی در حال حاضر چیز بسیار دور ازدسترسی ست و بسیار آنسوتر است از  اتمسفر سنگین  دنیای ما که گویی عناصر تشکیل دهنده اش  بجای هاش دو او و اکسیژن و ازت از ظلم  به توان دو و نابرابری  به توان پنج و  خشونت به توان ده  ساخته شده!

وبلاگ برج سینا طرفدار «اهانت» نیست! چون «اهانت» با «تعقل» در تضاد است و نوشتن و اندیشه کردن  بدون «تعقل» ، جز پراکندن سموم بیشتر در چنین  اتمسفری ، که همینجوری هم  با ماسک باید در آن تنفس کرد!  نتیجه ی دیگری در بر نخواهد داشت.

احسان بشیر گنجی طرفدار اهانت نیست که خود تازیانه خورده ی اهانت است! چه در زندگی روزمره اش چه در مناسبات محشون از خشونت اجتماع پیرامونش و چه در وبلاگش برج سینا! او دوست دار اهانت نیست اما اهانت را می شنود و تاب می آورد و پیش از آنکه برانگیخته شود و کف بر لب آورد و «درشت» را به «درشتی دیگر» پاسخ گوید ، درنگ می کند و از این درنگ چیزها می آموزد و چیزها آموخته است! و نیک می داند، آن لطماتی که در زندگی بر خود،  و آدم های پیرامونش زده در آن لحظاتی بوده که تاب نیاورده و درنگ نکرده و کلمات را به سمومی مهلک آلوده و تیرهای زهرآگین را بر چله نهاد و پرتاب نموده است!

تصریح می کنم که از نظر من کیومرث بابازاده انسان شریفی ست! و بنیان شرافت از نظر من بر ستونهای  صداقت و صراحت و یک رنگی و عدم تزویر بنا شده. تصریح می کنم که از نظر من کیومرث بابازاده در کوهنوردی منشا اثر بوده وبخشی از جریان فنی کوهنوردی امروز وامدار اوست. کیومرث بابازاده امروز هفتاد ساله است و با کارنامه ای که در گذشته برای خود فراهم آورده می تواند اکنون  بر کنار بنشیند و گردن فراز کند و تحسین شود و برای خود احترام بخرد بشرط آنکه  دم نزند و با بزرگان و مقام های اجرایی گلاویز نشود و در میهمانیها بعنوان پیشکسوت کوهنوردی با لباسی آراسته و محاسنی آراسته و صد البته کلماتی مفخر و مطنطن و آراسته از آنچه برای کوهنوردی کرده بگوید ، و لوح سپاس و تقدیر بخاطر یک عمر فعالیت ورزشی از مسئولین ورزش کشور دریافت کند. و سکه بگیرد و وام بستاند  و ..

بجای اینکه  دستانش را به کار گِل اجرایی  در سن هفتاد سالگی همچنان بیالاید و درد ورزش کوهنوردی را که من جوانِ هنوز در حال رفتن و جویای نام بدان گرفتار است  در پشت تریبون ،  بی رودربایستی بگوید و خاطر کسانی که به تایید و تمجید شنیدن در مقام و مسئولیت شان خو گرفته اند بر آشوبد تا بدان جا که به صرافت افتند که به زندانش بیندازند!

کیومرث بابا زاده از نظر من انسانی شریف است از آن سو که در این آوردگاه بی قهرمان از خودش دارد هزینه می کند  بی آنکه سودی در این میان برای خودش برده باشد.  کیومرث بابا زاده چیزی از کوهنوردی ندزدیده و پرونده ی پنهان و مبهم و سیاهی در ورزش و در زندگیش ندارد که اگر داشت برای به محاکمه کشیدنش تنها از کلمات تند و گزنده اش برای او پرونده نمی ساختند. کیومرث بابازاده عمری را با کوه و در کوه گذرانده و به آداب مزورانه و مالوف ما در ارتباطات شهری مان که در ظاهر نرم و چاپلوسانه سخن گفتن است و در خفا طناب دار  یکدیگر را  بافتن ،  خو نگرفته است.

او کلامش تیز وتند و صریح و گزنده است  . همانگونه که طبیعت صریح و تیز و گزنده است .ولی تصریح می کنم که از نظر من انسانی شریف است از آن سو که جامه ی تزویر نمی پوشد و جاسوس نمی گمارد و سیاست نمی ورزد. و دیگران پنهانی صدایش را ضبط می کنند ، پنهانی بر علیه اش شهادت می دهند ، پنهانی تهدیدش می کنند ،  پنهانی اینجا بر ضدش نظر می پراکنند و پنهانی اینجا به او توهین ها  می کنند که چرا به دیگران توهین کرده ای ؟! ..

کیومرث بابازاده چیزی برای مخفی کردن ندارد و اینجا در فضای مجازی در مقابل جماعتی قرار گرفته که نام و نشانشان مخفی ست. پس به خواست و احترام او ،  از این پس و برخلاف رویه «برج سینا» فقط نظراتی را منتشر خواهیم کرد که به نام و نشان صاحبانش مزین باشد.

پ.ن : ما ستم را نشانه گرفتیم ، اما همه تیرها از کمان آگاهان پرتاب نشد ،ای کاش نخست جهل را نشانه می گرفتیم

 

 

  نظرات ()
پیشکسوت کوهنوردی ، پای میز محاکمه! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

برج سینا ! : به خواست و احترام جناب بابازاده ،  از این پس و برخلاف رویه «برج سینا» فقط نظراتی را منتشر خواهیم کرد که به نام و نشان صاحبانش مزین باشد. 

 


کیومرث بابازاده
برای کوهنوردان کشور  چهره ی شناخته شده ای است. کارنامه ی درخور توجه او در صعود های فنی در دهه های چهل و پنجاه شمسی ، از جمله: اولین صعود ها بر روی دیواره ی بیستون 1346 * اولین صعود ایرانیان از مسیر فرانسوی ها در دیواره علم کوه در سال  1348 * گشایش اولین مسیر فنی بر روی دیواره لجور اراک در همان سال و اولین صعود یخچال شمالی سبلان *گشایش  دو مسیر مجزا برای اولین بار بروی دیواره تزرجان در سال 1349*صعود قله مون بلان – سوزنی های گراند شارموژ– اگودومیدی – گراند کاپوسین در شامونی فرانسه در سال 1352*صعود تا ارتفاع7550 متری قله تریج میر پاکستان به صورت کپسوله در سال 1355 برای اولین بار  و همچنین  عضویت در تیم گشایش اولین مسیر یکپارچه ی ایرانی بر روی دیواره علم کوه بین سالهای 60 تا 62  از جمله ی  بیشمار برنامه هایی ست که در طی پنجاه سال گذشته در کوهنوردی ایران به انجام رسانده است.

او همچنین از بنیاد گذارن و موسسین برخی از سمن ها و تشکل های مستقل کوهنوردی در ایران است که از آن جمله می توان به  تاسیس «انجمن مرکزی کوهنوردان» در سال1351  *  تاسیس «شورای کوهنوردی تهران» در سال 1357 * عضویت در شورای اداره ی فدراسیون کوهنوردی در اوایل انقلاب* سرپرست ستاد امداد و نجات در کوه های شمال تهران تا سال1360 *سرپرست کنگره کوهنوردان ایران در منطقه علم کوه 1360*شرکت در تشکیل انجمن کوه نوردان ایران در 1378 و ریاست این انجمن طی سال های 1381 تا 1385 و نیابت کمیسیون بررسی حوادث کوه نوردی در فدراسیون کوهنوردی اشاره کرد.

 

کیومرث بابا زاده این روزها بخاطر شکایتی که توسط ریاست وقت فدراسیون کوهنوردی آقای محمود شعاعی مطرح شده  بصورت پیاپی به دادگاه فرا خوانده می شود تا در مورد ایراد نظراتی که در جلسه ی ماهانه ی انجمن کوهنوردان ایران در مورد وضعیت کوهنوردی ایران و نحوه ی مدیریت و هزینه ی اعتبارات آن ،  در یکی از این نشست ها داشته ، از خود دفاع نماید.

بنا به گفته ی ایشان این شکایت در جریان بررسی پرونده در چند هفته ی گذشته یکبار از سوی فدراسیون کوهنوردی  پس گرفته شده و بر اساس آن قاضی حکم  مختومه شدن پرونده را صادر نموده است. اما در اقدامی عجیب ،  فدراسیون کوهنوردی طی روزهای اخیر  دوباره  شکایت خود را به جریان انداخته و با طرح این ادعا که مستندات جدیدی بر علیه متهم در اختیار دارد پرونده را مفتوح نموده  است.

در روزهای آینده در مورد این پرونده  ، ادعاها و اتهامات مطرح شده ، مدارک موجود  و دفاعیات  آقای بابا زاده  از نظراتش و مصاحبه ای که با ایشان  انجام شده  در این وبلاگ اطلاع رسانی خواهد گردید.

دوستانی که اطلاعاتی در مورد این پرونده دارند در صورت تمایل می توانند با صاحب این قلم مکاتبه نموده تا امکان انتشار آن توسط این  وبلاگ فراهم شود.

 

  نظرات ()
احسان بشیرگنجی زیر ذره بین..؟! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۳ اسفند ۱۳٩٠

برج سینا ! : پیرو پست قبلی "از رنجی که می بریم " پیامهایی منتشر شد و نیز پیامی با نام ذره بین در برخی وبلاگها. با پوزش ویژه از مخاطبان برج سینا بابت انتشار بی پرده ی چنین پیامی ، می خواهم ظرفیت رفتار مدنی عده ای از دوستان را در همین جامعه ی کوهنوردی که تافته ی جدا بافته اش می دانیم ، به نمایش و قضاوت افکار عموم بگذارم. سپاس از همه شما دوستان.


کاکو می نویسد : 

پیشنهاد اول برای احسان بشیر گنجی: یک سر برو به قزوین اونجا کمی روی پیاده رو رو جستجو کن. شلوار کوتاه بپوش. برای اینکه از این زشتی خارج شوی کمی آرایش کن. پیشنهاد دوم: هر وقت به شما فشار جنسی آمد برو سراغ دختر همسایه. هر وقت فشار مالی آمد خواهرت را بفرست سراغ پسر همسایه اینها پیشنهاد است! شما حق دارید آنها را بپذیرید یا نپذیرید. چیزی هم برای پنهان کردن نداریم که بخواهیم یواشکی بگوییم. یک سئوال: چه شد که فکر کردی در آن جایگاه هستی که برای هرکسی پیشنهادی ارائه کنی؟ یا شاید هم کارهایت را فکر نکرده انجام می دهی؟

پاسخ برج سینا! به کاکو :

دوست عزیز پیشنهاد محترمانه من به عظیم قیچی ساز ، مبنی بر بردن عکس لیلا اسفندیاری تا این حد برای شما غیر قابل هضم است که در مقابلش همچین پیشنهادی مطرح می کنید که مثلا فلانی برای تامین هزینه هایش خواهرش را فرستاده پیش پسر همسایه؟!  این منطق شماست؟!

اما ذره بین می نویسید :  

اینجا فقط و فقط احسان بشیرگنجی است که می فهمد!
اینجا فقط و فقط احسان بشیرگنجی است که از همه چیز با خبر است!
اینجا فقط و فقط احسان بشیرگنجی است که دلش می سوزد!
اینجا فقط و فقط احسان بشیرگنجی است که راه را می داند!
اینجا فقط و فقط احسان بشیرگنجی است که همیشه حق با اوست!
اینجا فقط و فقط احسان بشیرگنجی است که هیچ وقت اشتباه نمی کند!
دوست دارم بدانم احسان بشیرگنجی چندسال دارد؟
دوست دارم بدانم احسان بشیرگنجی تحصیلاتش چیست؟
دوست دارم بدانم احسان بشیرگنجی ضریب هوشی اش چقدر است؟
دوست دارم بدانم احسان بشیرگنجی پدر و مادرش چه کاره بوده اند؟
دوست دارم بدانم احسان بشیرگنجی شغلش چیست؟
دوست دارم بدانم احسان بشیرگنجی چه فعالیتهای بزرگ کوهنوردی کرده؟

پاسخ برج سینا! به ذره بین :

آقا یا خانم «ذره بین» عزیز! چقدر چیزهایی که برای  "دوست داشتن" و "خواستن"  در زندگی تان برای خود در نظر گرفته اید کوچک و کم اهمیت و قابل دسترسی ست! .. فکر می کنم بخاطر این است که شما ذره بین اید و به طبع  چیزهای ریز و کوچکی که سخت دیده می شوند را دوست دارید! ... آدم های معمولی و کوچکی مثل احسان بشیر گنجی را!

.. که هیچ کس نیست جز یکی از سی و هفت میلیون جوانی که بنا به آمار سازمان جوانان کشور سن شان بین بیست و سی سال است و در ایران زندگی می کنند و کشورشان را دوست دارند ، و در عناد با جامعه و قانون کشورشان نیستند ، و اگر کاری از دست شان برآید برای سرزمین شان می کنند  یا اگر کشورشان باز مورد حمله ی بیگانگان قرار گیرد ، اسلحه بر می دارند و از وطن و آب و خاکشان دفاع می کنند ... همانها که در همین وطن ، در زمانی که هنوز صلح برقرار است از اولیه ترین حقوق شهروندی شان محرومند و مطالبات انسانی و شغلی و معیشتی شان حتی در کمترین اندازه ها هم برایشان قابل دسترسی نیست! و این در حالی است که بعضی ها که  دست شان  بر اموال مردم دراز است ، براحتی هزاران میلیارد تومان اختلاس می کنند، و آب هم از آب تکان نمی خورد!

احسان بشیرگنجی یکی از میلیونها جوانی ست که  در سرزمینی که روی اقیانوسی از نفت خوابیده و سالانه  میلیاردها دلار درآمد دارد ، هنوز کار و پیشه ای برایشان فراهم نیست. و جوانی شان به رنج و بطالت می گذرد.

احسان بشیر گنجی یکی از میلیونها و میلیونها جوان شهرستانی و نجیب و سربه زیر  ،  و  «بیکار» این مملکت است! همانها که با وجود همه ی یاس ها و سرخوردگی ها و مشکلات شان  هنوز معتاد نشده اند! .. هنوز تزریقی نشده اند!  و گرچه گاهی حتی پول تاکسی هم ندارند ، دزد و بزهکار و کیف قاپ نشده اند!

همان میلیونها جوانی که که «بیکار» اند ولی «بیکاره»  نیستند! .. «لجاره» نیستند! .. دزد نیستند!

دوست من! احسان بشیر گنجی یکی از هزاران هزار جوان ایرانی ست که توی فضای مجازی از بیم ها و امید ها و دغدغه های شان می نویسند و با کسی سر جنگ ندارند و محبت می خواهند و دوستی می طلبند ولی عجیب زیر «ذره بین» اند!!! .. و عجیب با آنها دشمنی می شود! ... و به غیر انسانی ترین شکل ممکن مورد ترور شخصیتی و حیثیتی قرار می گیرند!  و «ذره بین» هایی مثل تو ، مدام آنها را رصد می کنند مبادا چیزی بر خلاف منافع و مصالح کسی یا کسانی بنویسند!!

دوست عزیز! احسان بشیرگنجی کنیه و نسبش به اشخاص نامدار نمی رسد ، روابط با آدمهای قدرتمند و پولدار و متنفذ ندارد! ... احسان بشیر گنجی ،  جوانی ست بیکار و بی پول که دوستدار سرزمینش است و دلش مانوس با کوه و بیابان و طبیعت..

احسان بشیرگنجی آدم کوچکی است اما شهامتش را دارد که با اسم خودش دیدگاهش را منتشر کند و چون شما در پس پرده ی نقاب های خود ساخته مخفی نشود!

«ذره بین» عزیز! دانستن راجع به احسان بشیر گنجی و وارسی زندگی او  که همه ی هستی و داریی اش در یک کوله پشتی گرد می آید کاری به غایت ساده است! کاش تو و دوستان «ذره بین» ات وقتی کارتان با او تمام شد و  از امثال او فارغ شدید بتوانید به هزارتوی فاسد و متعفن افرادی که در این مملکت میلیاردها اموال ملت را در روز روشن به راحتی می دزدند و اجیر شدگان شان  در روز روشن توی خیابان آدم می کشند هم سرک بکشید و راجع به آنها هم پرسش کنید! و به زندگی شان با «ذره بین» نگاهی بیندازید و ببینید که کیستند و از کجا آمده اند و نام و نشان و نسب شان چیست؟؟؟ و از کجا به اینجا رسیده اند؟؟

«ذره بین» محترم! احسان بشیرگنجی  مثل شما چشمان تیز بینی ندارد و در این سو و آن سو دیده بان و خبرچین و شنود و رادار نگمارده است! اما با همین چشمان غیر مسلح و معمولی اش  مثل کودکی ساده ، در جایی که دیگران برای پادشاه هلهله می کنند و از قهرمانی هایش می گویند  خیلی ساده چشم می گشاید ومی بیند که «پادشاه لخت است» و این را گاهی توی وبلاگش ، برج سینا! می نویسد!

همین! .. امیدوارم احسان بشیر گنجی را خوب شناخته باشی 

  نظرات ()
از رنجی که می بریم... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

 

 



در روزهای پایانی سال حکایتی داریم برای خود ، تماشایی!

یک پیشنهاد ساده و شفاف و محترمانه به دوست و همزبان خودم ، عظیم قیچی ساز نوشته ام و از او خواسته ام تا در صورت تمایل صعودش را بیاد لیلا اسفندیاری تقدیم کند. همین! عظیم بعنوان یک فرد عاقل و بالغ حق دارد قبول کند و یا بی تفاوت از کنارش بگذرد. این دیگر به من ربطی ندارد. صلاح دولت خویش خسروان دانند!

اما چیزی که جالب توجه است ، پیامهایی است که برای نوشتار منتشر شد. هر کس به گونه ای شروع کرد به نبش قبر. یکی محکوم کرد به حاشیه سازی ، دیگری از آن آدم های بالا نشین ! تماس گرفت : عزیزم با این حاشیه ها ممکن است عظیم در منطقه دچار مشکل شود و حادثه برایش پیش آید!! آن دیگری ها هم که بی ربط با موضوع چیزی نوشتند تا خدای نکرده کسی نگوید که اینان زبان نداشتند و سخن گفتن بلد نبودند! و ...

و من همچنان دنبال حاشیه در متن می گردم و بدنبال علت اینکه این یادداشت چگونه می تواند باعث حادثه برای عظیم شود! 

اما خب کاری هم نمی شود کرد. این که بیایی و در کامنتینگها ، بی ربط با موضوع مطلب ، چیزی بنویسی تبدیل به یک عادت شده است و از آن زشت تر که گویی با اقبال هم مواجه شده کامنت نویسی با نام مستعار است که فرد در پشت نقاب ساختگی جرات ابراز وجود پیدا می کند و فردا اگر بخواهی به این شخص بگویی که بفرا حرف حسابت را ، به لکنت می افتد و باید یکی آب خنک بدهد خدمت آقا!!

کافیست نگاه کوتاهی داشته باشید به کامنتهای پست آخر آرام کوه یا اصلا چرا راه دور همین "عظیم ، لیلا ، آناپورنا" ، خود گویای همه چیز است یا اگر حوصله اش را داشتید چرخی در وبلاگها بزنید به وفور یافت خواهد شد. 

باری به هر حال سیاست برج سینا بر همه آشکار است. اما باز هم توضیحی می دهم. برج سینا می توانست چون بسیاری وبلاگها کامنتینگش را پس از تایید کند و فقط کامنتهایی در مدح و ستایشش را در معرض دید عموم قرار دهد. اگر هم برخی پستها ، پیامهایش پس از تایید است ، دلایل خاص خود را دارد و این دلیل بر این نیست که انتقادها و نظرات مخالف را حذف و یا دستکاری کند. این سیاست برج سیناست. معتقد بر آزادی بیان و گفتگوی رو در رو! همین سیاست هم تا آخرین روز عمر این وبلاگ به قوت خود خواهد بود. 

نکته ی دیگری که می خواهم از این فرصت استفاده کنم و بدان اشاره ، توضیحی بود که در روزهای آغازین فعالیت برج سینا بدان اشاره کردم "باور و بیان واقعیات کوهنوردی ایران" . از  سال 91 ، محوریت اصلی یادداشتها بر این دیدگاه خواهد بود. انجام و انتشار مصاحبه ها و حرفهای ناگفته که بی شک نقاب از چهره ی بسیاری خواهد زدود!

همین.

پ.ن : پول که نداریم. سیلی‌هایشان هم از حد گذشته، سرخی صورتمان به کبودی گراییده. شاید سرخی این آتش آبرویمان را بخرد. رسیدن آیین باستان ، مبارک! 

  نظرات ()
عظیم ، لیلا ، آناپورنا ! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٠ اسفند ۱۳٩٠

در خبرها آمد که عظیم قیچی ساز ، کوهنورد آذری قصد دارد تا در سال آتی بر روی قله ی آناپورنا تلاش کند.  خبر خوبی بود. آناپورنا. رویای دست نیافتنی! این خبر خوب بی اختیار  من را یاد فایل تصویری که از زنده یاد لیلا اسفندیاری دارم انداخت که بر بلندی های حریصا ، و در پای مجسمه ی مریم مقدس  از آرزوی صعودش به آناپورنا می گوید. و همین بهانه ای شد برای نگارش و انتشار این یادداشت کوتاه.

"برشی از صدای لیلا اسفندیاری "

(دستخط لیلا در محل مذهبی موسوم به  Lady Lebanon در منطقه ی حریصا در شهر بیروت)

عظیم نیازی به معرفی ندارد. کوهنوردی شناخته شده و نام آشنا و به گفته ی برخی مستقل! و البته خوش اقبال!!

خوش اقبال از این نظر که بر خلاف دیگر کوهنوردان مستقل ، توانسته است حامی و پشتوانه ی خوبی برای خود جهت انجام صعودهای اکسپدیشن بالای 8000 متر دست و پا کند و این در حالیست که فدراسیون کوهنوردی نیز در ظاهر حمایتی از وی نمی کند!

با این وجود در طول این سالهای اخیر موفقیت های بسیاری کسب کرده و تقریبا نیمی از راه سخت و دشوار را برای عضویت باشگاه 8000 متری ها پیموده است. کوهنوردی که به گفته ی بسیاری بی حاشیه است و سرش به کار خویش گرم. اما ، در شش ماهه دوم سال 90 و پس از حادثه ای که بر روی گاشربروم منجر به فوت لیلا شد ، با حرفهایش حاشیه هایی را بوجود آورد که هنوز هم اثرات آن بر پیکره جامعه ی کوهنوردی مشاهده می شود. از گفتگوهایش در خصوص بی تجربگی لیلا اسفندیاری در صعودهای اکسپدیشن ، از نحوه ی سقوط و فوت لیلا ، از به انتظار نشستنش بر روی قله تا دادن کلنگش و گزارش برنامه هایش در نشست های مختلف و ...

تمام اینها و مرور دوباره ی تصویری که لیلا در آن از آرزوی صعود آناپورنا سخن می گوید ، باعث شد تا روزها به این فکر کنم که آیا عظیم قیچی ساز ، حاضر است صعود آناپورنا را ، که به نوعی با نام و تلاش زنان (اولین تیم زنان کوهنورد بر روی قله ی آناپورنا) گره خورده است را با یاد و نام لیلا اسفندیاری برگزار کند؟ و اگر موفق به صعود قله شد عکسی از لیلا را بر فراز آن باز کند؟

پیشنهادم به عظیم قیچی ساز ، دوستی که این روزها راهی قله ی سخت آناپورنا می شود این است : برای پاسداشت تلاش کوهنوردان مستقل ایران که خود نیز در این بین قرار داری و نیز آخرین کسی که لیلا را زنده دیده ای ،  صعودت را با نام و یاد لیلا اسفندیاری انجام دهی.

برایت سلامتی همراه با صعودی موفق و ایمن آرزو می کنم

با دوستی

پ.ن 1: عظیم اینجا را می خواند. اما از دوستانی هم که با او در تماس هستند ، خواهش میکنم به اطلاع اش برسانند. سپاس!

پ.ن 2 : لینک دانلود فایل صوتی

پ.ن 3 : لینک فایل فلش صدای لیلا

پ.ن 4: بخوانیم درباره ی حریصا و مجسمه ی مریم مقدس  

 

 

  نظرات ()
نقدی کوچک برای فرخوان میزبانی هفتمین صعود قلم نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

پس از تلاش دوستانم در هیئت اجرایی صعود قلم جهت تدوین و انتشار پیمان نامه نهایی صعود قلم ،      فراخوان میزبانی هفتمین صعود نیز در وبلاگ رسمی این گردهمایی منتشر شد. ضمن تقدیر و تشکر از تک تک دوستان در هیئت اجرایی صعود قلم ، نقدی کوچک به فراخوان منتشر شده از دید خود دارم که با احترام تقدیم دوستان می کنم. امید که مقبول افتد.

زمان اعلام برنامه ی پیشنهادی از  20 اسفند 90 تا تاریخ 20 فروردین 91 تعیین و اعلام شده است که معتقدم بدلیل اینکه تا پایان سال  ، 10 روز فرصت باقیست و از آن سو ، اکثر دوستان در سفر خواهند بود عملا برای افراد علاقه مند به میزبانی ، هماهنگی با برخی ارگانها و نهادها جهت تامین امکانات و خدمات مورد نیاز وجود نخواهد داشت و این امر باعث خواهد شد ، تعداد کمی از دوستان جهت نامزدی ، اعلام آمادگی کنند.

لذا پیشنهاد می کنم ، در صورت صلاحدید و توافق دوستان ، مدت زمان میزبانی تا پایان فروردین 90 و با تمدید 11 روزه از سوی هیئت اجرایی ، بر امکان مشارکت و تنوع برنامه های پیشهادی دوستان افزوده شود.

باقی بقایتان

پ.ن : اولین صعود زمستانی گاشربروم یک  

 

  نظرات ()
پایان جدایی جلال از سیمین... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟

(بریده ای از سووشون ،
 سیمین دانشور)

با درگذشت " سیمین بانویِ ادبیاتِ ایران زمین " آخر سالی تلخ برایمان رقم خورد ...

سیمین دانشور راوی جزیره ی سرگردانی ما بود اما خودش سربلند زیست.
در روز زن چشم فرو بست....

بی بی جزیره های سرگردانی روحت شاد ، یادت گرامی

پ.ن : مراسم تشییع ، ساعت 10 صبح روز یکشنبه 21 اسفند از مقابل تالار وحدت 

 

  نظرات ()
به بهانه ی 8 مارس ، روز جهانی زن نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

 

 

 

هر روز، روز زن بود... از همان روز که گناهکارش خواندند... و او خوشه ها را درو می کرد.  و همچنان خلق می کرد بی ادعا...در بابل عروس می شد و جادو می کرد و موهایش شعله می کشید روی تل هیزم. خاکستر می شد. 

 

از کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس‌دوزی در نیویورک آمریکا تا سرگردانی خیابان های تهران، تاریخ را دوید، فقر را، آبرو را، تحقیر را، صبر را، عصیان را دوید. عشق و انسانیت را دوید و هی سیاه شد، سفید شد، قرمز شد... و هیچ کس ندیدش که چقدر زیباست. چقدر شعر...؛

 

هر روز، روز زن بود وقتی می کُشتنش جلوی گلهای سفیدِ حالا قرمز. وقتی موهایش را می پیچیدند دور گردنش و خدا انگشتش به دهان... حیران... دایره می زد دور خود.

 

هر روز، روزِ زن بود وقتی می کُشتنش با تمام مردهایش... با تمام شبهای حالا بیا... وقتی قلبش را می کشیدند بیرون و بعد خونش را... خونش را هیولاهای بزرگ جرعه جرعه می ریختند در انحناهای پیکرش و می نوشیدند...

 

روز زن بود و همه یادشان رفته بود. آنقدر یادشان رفت که تمام کوچه ها را خون گرفت و مردها و زن ها را با هم برد، سیلابِ خون.

 

به بلندای موهای سیاه نو عروسانِ چاه های قربانی، روز زن هست هنوز. به امتدادِ رنج های زن های همین حوالی و یا دور دست سرزمینم... به امتداد خشم و نفرت و بیگانگی این روزها... به امتداد فراموشی بزرگ بشر... و رنج انسان، هنوز...

 

باور کن هر روز، روز زن است تا روزی که موهای آشفته ی هم خوابگیِ عشق اش در باد بوزد... تا درخشش رویای همه‌ی انسان‌ها. تا آزادگی انسان.

 

8 مارس روز جهانی زن مبارک به همه زنان سرزمینم که درونشان شجاع است هرچند قانون جامعه شان بر ضد آنها باشد!؛

 

روز جهانی زن مبارک به همه زنانی که پارسال بودند و امسال نیستند و تنها جرمشان خواستن اندکی عدالت و آزادی بود!؛

 


 
  نظرات ()
آخرین مصاحبه ها با پرویز رجبی -2 نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٥ اسفند ۱۳٩٠

عکس : آرشیو آزادکوه

بخش دوم: سیر تاریخی ایران - آشتی با تاریخ

  تاریخ مصاحبه : 1 آبان 88 - به کوشش : رضا نظام دوست

 

پ.ن 1 : لینک فایل فلش

پ.ن 2 : لینک دانلود

پ.ن 3 : soundcloud  

پ.ن 4 : بخش اول- یادی از عباث!

 

پ.ن 5 : می توانید در صفحه های 14-15-16 ماهنامه مهرنامه شماره19 ، 30بهمن 90 در خصوص دکتر پرویز رجبی بخوانید. - با سپاس از دوست بزرگوارم جناب اکرمی جهت اطلاع این موضوع.

  نظرات ()
بغض درخت نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٤ اسفند ۱۳٩٠

طرح : هادی حیدری

بغض درخت شکست

وقتی به روی دوشها

می رفت که تابوت شود!

پ.ن 1 : هفته ی منابع طبیعی گرامی!!!!

 پ.ن 2: هفته ی منابع طبیعی در آیریکان

 

  نظرات ()
برای دوستی خسته از روزگار... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

دل است دیگر ، خسته می شود. بی حوصله می شود. از روزگار ، از آدمها ، از خودش ، از این قابها ، از اثبات ، از توضیح....
کم آورده ام ، خسته ام از این همه خواستن ها و نشدن ها. از اینکه دیگر توان قوی ماندن نیست.
آرامش می خواهم ، قرار می خواهم...

پ.ن 1 : همه چیز را سند زده اند ، وطنم را ، تنم را ، موهایم را ،کمی دیر رسیده ام انگار...

پ.ن 2 :
حقیقت دقیقا همون چیزیه که باید باهاش روبرو بشی .. ولی! دردناکه .. برای همین آدم ها دروغ میگن .. دروغ می گن به هم، به خودشون تا درد نکشن ... کمتر درد بکشن..


 

 

  نظرات ()
شیرینی اسکار ، شیرین تر شد! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۸ اسفند ۱۳٩٠

 

عکس از وبلاگ آیریکان

گویی آسمان هم
دلتنگ ِ کمی، خوش دلی ما بود؛
اصغر و
اسکار و جدایی
بهانه هایی بیش نبودند.

پ.ن : شیرینی اسکار شیرین‌تر شد! بعد از پرستو و مرضیه، سهام‌الدین بورقانی هم آزاد شد!

  نظرات ()
وبلاگ تهران کوه تخته شد ! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٧ اسفند ۱۳٩٠

تهران کوه :

با قبول تقصیراتی از جانب خودم و پوزش صمیمانه از همه کسانی که درطی این یکسال اخیر موجب رنجششان شدم کلآ  " وب نویسی ، کامنت نویسی " و هرنوع مشابهش را حداقل بعنوان جبران مافات برخی از اشتباهات و کوتاهی هایم ، برای همیشه ترک میکنم!

 

در این میانه قدردانی سفارشی دارم از عزیزانم :

- فرامرز نصیری بخاطر صداقت و صبوری اش

- رامیار عزیز بخاطر ساده دلی و صفای کردی اش

- آنا فراهانی بخاطر نجابت و مظلومیتش

- آرش نقافی عزیز

- احسان بشیر گنجی بخاطر تعهد و دلسوزی اش

-  امین معین بزرگوار

-  امین خادم

و . . .

  نیز عذرخواهی صادقانه برای همه رنجشهایی که ایجاد گردید.

ادامه در : تهران کوه

  نظرات ()
مردمی که قدرت واقعیشونو نمی دونن ... ! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٦ اسفند ۱۳٩٠

  نظرات ()
خودشیفتگی ها! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٦ اسفند ۱۳٩٠

وای از روزی که خدا بخواهد..

جانم را بگیرد..

من چگونه تو را به او بدهم؟..!

  نظرات ()
برای همه دوستانم! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٤ اسفند ۱۳٩٠

دست در دست کسی داری اگر 
 دانی ، دست 
چه سخن ها که بیان می کند از
دوست به دوست 

نه من دوست دارم بودن من ، برای کسی دردسر ساز شود نه اینجا کسی بخاطر عقاید سیاسی و عقیدتی شخصی هر فرد ،  محکوم و محاکمه می شود! اگر دوستی و دوستانی چنین حسی دارند و اگر گمان می کنند ، دوستیشان با من می تواند هزینه ای سنگین برایشان در پی داشته باشد ،  خیلی راحت حرفشان را بزنند و بروند. اینجا نه مسجد است که چراغی خاموش  شود تا دوستان بروند!!  نه قرار است لشگر کشی صورت گیرد!

باور کنید دوست ندارم کسی دچار مشکل شود و همه ی این چند خط را هم دوستانه برای شما می نویسم.

اگر قرار بر رفتن است ، فقط خبر دهید تا من نیز بی خبر نمانم. بی پرسش و پاسخی البته!

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ،
هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به
هم  !
 
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ،
ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !

با دوستی

پ.ن 1 : پیامهای این پست تایید نخواهد شد. 

پ.ن 2 : شعرها از فریدون مشیری

 

  نظرات ()
آخرین مصاحبه ها با پرویز رجبی -1 نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳ اسفند ۱۳٩٠

بخش هایی از آخرین مصاحبه ها با زنده یاد پرویز رجبی راجع به عباس جعفری و آخرین کتابش : هزاره های گمشده. - تاریخ مصاحبه : 1 آبان 88 - به کوشش : رضا نظام دوست
در سه بخش ارائه خواهد شد.

بخش اول: یادی از عباس جعفری

پ.ن 1 : با سپاس از رضا نظام دوست بابت در اختیار گذاشتن فایل صوتی و عکسهایی از مصاحبه اش با زنده یاد رجبی.

پ.ن 2 : لینک فایل فلش 

پ.ن 3 : لینک دانلود

پ.ن 4 : soundcloud

  نظرات ()
وسیله جای هدف را گرفته است... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳ اسفند ۱۳٩٠

تکراریست اما زخم کهنه ایست

جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازیســــــــــــت الا عشق بازی
فلک جز عشق محرابـــــــــــــی ندارد
زمین بی خــــــــاک عشق آبی ندارد.

.

چه فرقی می کند "دوسر طناب "را از چپ بزنیم یا از راست. چه تاثیری به حال کارآموز دارد که بگوید " مست ورف" یا بگوید " ماست ورف" . چه لطمه ای به ما می خورد اگر فلان مربی یک کلاس بیشتر از ما برگزار کند . یا چه چیزی به ما اضافه می شود اگر فلان صاحب منصب را فقط به این دلیل که چند سال دیرتر از ما به کوه آمده به زیر بکشیم، آنهم در جامعه کوهنوردی که تمام سمت ها تشریفاتی است و بدون حقوق .ـ
چرا با وعده یکی از همین سمت های تشریفاتی ارادتمند کسی می شویم که تا دیروز چنین وچنانش می خواندیم؟ چرا جامعه کوهنوردی هر روز پر از جنگ و جدل است ؟ چگونه با هر تازه واردی سرد و سنگین برخورد می کنیم و می خواهیم گربه را دم حجله بکشیم ، حال آنکه روز نخستی که به کوه آمدیم ، غیر از او نبوده ایم.ـ
آیا تجربه را در کلاسی غیر از مکتب چرخ گردون آموخته ایم که هر جوان امیدواری را به چوب سرزنش خامی و ناپختگی اش نا امید می کنیم ؟

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

آیا درس کوهنوردی در چند گره و چند تکنیک و مشتی بحث از بهمن و ارتفاع و سرمازدگی خلاصه می شود ؟
مگر نه اینکه سر تا ته همه این فنون را میتوان در طول یکی دو سال آموخت ؟ آنهم در عصر ارتباطات که با خرید یک کتاب یا فشردن کلیدی از کامپیوتر ، دنیایی از اطلاعات به روی هر تازه واردی گشوده می شود .ـ
آیا کوهنورد بهتر بودن در بلد بودن چند ریزه کاری و صعود چند قله بیشتر است یا کوهنوردی همان درس زندگی است؟
مگر نه اینکه می گوییم (( ورزش انسانساز کوهنوردی ))!ـ
آیا روح انسانها را می توان فقط با آموختن چند فن و کوله بار بر پشتشان گذاشتن ساخت ؟ آیا پیراهن ورود به این خانقاه فقط بادگیر و کفش و کلاه است ؟ پیران این خانقاه کیانند؟

ابوسعید روزی گفت: ـ
بار برداران بسیارند ، راستی دل می باید ، سنگینی بار چه سود؛ اگر به بار برداشتن مرد توانستی گشتن ، اشتران بایستی که مرد بودندی که جمله راه پیمایانند و بار برداران

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست ، کوهنوردی یک روش زندگی است . روشی که در آن یک سیب بین همه گروه تقسیم می شود ، روشی که در آن قوی ترین به پای ضعیف ترین راه می رود ، راهی که رقابت ندارد ، که به رهروانش حقوق نمی دهند که ایشان را نیازی به سوت و کف مشوقان در قله نیست ناجی بی منت یکدیگرند و گروه می سازند تا دل جوانان را به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود.ـ
مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.‌ـ
قانونشان عشق است و قانونگذارشان معشوق.ـ
به خرامیدن کبکی دل می بازند و به رنجش رفیقی دلشان می شکند.ـ
مرامشان این نیست که وقتی می بینند ناپخته ای کار مرگ آفرینی می کند تذکری بدهند و از کنارش بگذرند.ـ

چو می بینی که نابینا و چاه است
اگــــر خاموش بنشینی گناه است

کوهنوردی تنوره کشیدن برسر اینکه اولین صعود را من کرده ام یا تو نیست. مربی کوهنوردی را به تکه ای کاغذ نمی شناسند. کوهنورد را به کفش و کلاه محک نمی زنند. کوهنوردی به دید است و معرفت .ـ
کوهنورد را به سیرتش می شناسند نه به صورتش.اما گویا این سیر و سلوک دیری است که لابه لای کتابها مانده و در پس خاطره ها نشسته .ـ
چه بد سالکانی هستیم
چنان چنگ و دندان به هم نشان می دهیم که گویی هرگز هم طناب نبوده ایم و هرگز شب هایمان را در یک چادر به صبح نرسانده ایم .ـ

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
کــــه گویی نبودست خود آشنایی

مشکل کجاست ؟

شهر یاران بود و کــــــوی مهربانان این دیار
شــهریاران را چه آمد ، مهربانان را چه شد

جدایی وقتی میان دو نفر می نشیند که راهشان از هم جدا شود.ـ
وقتی صحبت میان دو تن نادرست می شود که هریک بگوید " من " و " من " ها هرگز به صلح نخواهند رسید ، باید نیم من شد .ـ
چاره در پیدا کردن هدف است . هدف را با وسیله عوض کرده ایم . ـ
فراموش کرده ایم که کوهنوردی تنها وسیله ایست برای دیدار یار و راهی است برای وصال.ـ
روز اول قرار این نبود که از تپه ها کوله باری را بالا ببریم یا از دیواره ها بالا برویم . روز اول وقتی به کوه رفتیم که دلتنگ شدیم . وقتی که همدمی صادق تر از سنگ صبور کوهستان نیافتیم و آوازی خوش صدا تر از نجوای نسیم نشنیدیم!ـ
قرار بود سوهان رنج صعود را به دل بساییم تا آیینه دل را صیقل دهیم . قراربود در سخت ترین شرایط یکدیگر را تحمل کنیم تا رسم مدارا با خلق را بیاموزیم. قرار بود جانمان را با رشته طنابی به دست هم بسپاریم تا معنی اعتماد را بدانیم .ـ قرار بود با سوز زمستان و عطش تابستان کنار بیاییم تا صبور شویم که ... او با صابرین است .ـ
قرار نبود با سخن درشت رنجوری از کوره در برویم . قرار نبود با پیشرفت رفیقی بر آیینه دلمان زنگار حسادت بنشیند. قرارمان جستجوی معایب نبود ، تحسین محاسن بود .ـ

کمال سر محبت ببین نه نقص گــــــناه
که هرکه بی هنر افتد نظر به عیب کند

هدفمان بارکشی و طناب بافی نبود ؛ اینها وسیله بود .ـ
هدف عشق بود و قرار بر عاشقی .ـ
خواجه گفت :ـ

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

ـ " آورده اند که چون خسرو از دل بستن فرهاد به شیرین خبر یافت او را به مجلس طلبید و همگان را پندار چنان شد که خسرو خون فرهاد به خشم خواهد ریخت. اما خسرو ، ندیمان راگفت که چون فرهاد وارد شود در هر قدمش مشتی جواهر بریزند و ایشان آنقدر سیم و زر بریختند تا فرهاد را فرشی از گوهر زیر پا نشست.ـ

ملک فــــــــرمود تا بنواختندش
به هر گامی نثاری ساختندش

و او را حرمت بسیار کرد و به جای تیغ زبان با وی گشود و چون خواست به تراشیدن بیستون فرستدش ، اجباری بر او نگذاشت و تنها به حرمت شیرین سوگندش داد که :ـ

به حـــــــق حرمت شیرین دلبند
کازین خوشتر ندانم هیچ سوگند

و دیگری گوید که او را گفتند : این دشمن تو بود ، این احترام برای چه کردی؟
پس خسرو بسیار گریست و گفت : ـ
او را چگونه دشمن من شمارید حال آنکه ما هر دو را مقصود یکی است و ما دو مسافریم در یک راه و معشوق هر دوی ما شیرین است و دیگر آنکه شیرین را نیز با او دوستی است و حرمت دوستان شیرین بر من واجب.ـ"ـ

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کـــــــــــویش را چو جان خویشتن دارم

ما نیز خسروانیم و فرهادها . چگونه دشمنی کنیم وقتی که هدف یکی است و معشوق نیز ؛ که ما هم ، همه یک شیرین را در سنگ و کوه می جوییم . ـ
همه دل به یکی بسته ایم؛

ـ" که یکی هست و هیچ نیست جز او "ـ

و در کدورت ها تندی نکنیم که ؛

صبحدم مرغ چمن با گـــــــــــل نو خواسته گفت
ناز ، کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید کــــــــــــــــــــه از راست نرنجیم ولی
هیچ عــــــاشق سخن سخت به معشوق نگفت

و هنر در کشف معایب و رسواگری دوستان نیست که ؛

وفـــــــــا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو گویی ستمگری داند

و اما کلامی با پیش کسوتان و مریبان و بزرگان ؛

عطار گوید: " ابوحنیفه روزی می گذشت ، کودکی را دید که در گل بمانده ، گفت : گوش دار تا نیافتی!(کودک) گفت: ای پیر تو گوش دار ، که اگر پای تو بلغزد جمله مریدانت که از پس تو آیند ، بلغزند!"ـ

در هر حال آنچه خواندید سخنی نا پخته بود از گوینده ای خام ، باشد که بزرگان به دیده اغماز بنگرند و چشم محبت.ـ

غلام عشق شـو اندیشه این است
همه صــاحبدلان را پیشه این است
طبایع جز کشش کـــــــــــاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند

  نظرات ()
بی تو در این بی نشان که راه بر من نشان دهد؟! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱ اسفند ۱۳٩٠

 عباث!

 

پ.ن 1 : ارتباط مستقیم هست بین دل پُر و چشم پُر... اینجور وقتها نمی شود حرف زد٬ دهان که باز شود به جای حرف از دهان ، اشک از چشم جاری میشود.

پ.ن 2 : تو را انگار جای دیگری هم دیده ام. جایی شبیه سیاره ی کوچکی که تمام هستیش گل سرخ خارداری بود که مسافر کوچولویی را آواره ی زمین کرده بود!

پ.ن 3 : مصطفی لاریجانی در بستر بیماری است.  برایش سلامت آرزو دارم.

 پ.ن 4 : کی دیده که شب بمونه؟

  نظرات ()