احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
به بهانه ی هفت سالگی کلاغها نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ آبان ۱۳٩٠

 

 

"فرامرز نصیری و کیومرث بابازاده"

برج سینا : فرامرز نصیری برای من یک دوست قدیمی است. دوستی که در طول این سالها خواب بسیاری را آشفته ساخته است و این حقیقتی انکار ناپذیر در جامعه نوشتاری و کوهنوردی  ایران است. با نقدهایی بجا و گاه بدور از انصاف!! بابت این دوستی از سوی بسیاری از دوستان وبلاگ نویس مورد سرزنش قرار گرفته ام و گاه عده ای پا فراتر گذاشته و چندتایی فحش هم بارمان کرده اند... با نصیری در بسیاری از موارد اختلاف نظر دارم و نیز نقدهایی بسیار برای او. اما تمام اینها خلاصه می شود در جامعه ی کوهنوردی. خارج از این وادی دوستان خوبی برای هم هستیم. چند خط زیر به بهانه ی هفت سالگی وبلاگ کلاغها منتشر می شود و نیز به معنای تایید کامل این وبلاگ و آنچه در آن انتشار می یابد نبوده و نخواهد بود. (پیام عباس ثابتیان گرامی جرقه ی نوشتن این یادداشت شد)

23 آبان 83 کلاغها با انتشار نشاط آورترین خبر آبان ماه پروازش را بر آسمان کوهنوردی ایران آغاز کرد. و این انتقاد بزرگ که در قالب طنزی کوتاه جای گرفت حکایت آن داشت که کلاغها در آغاز تولدش بسیار باهوش تشریف دارد! کلاغهای داستان ما روز به روز بزرگتر شد و انتقادهایش هم به مراتب بزرگتر و گاه از توان پذیرش فراتر رفت و در برخی مواقع هم انصاف نادیده گرفته شد! پس بسیاری دست به تفنگ بردند و بی محابا شلیک آغاز کردند. اما یا تیرشان به خطا رفت یا کلاغ داستان ما درد این زخم ها را تحمل کرد و به پروازش ادامه داد. 

اما بی انصافیست اگر اینگونه نگاه کنیم که کلاغها در طول این هفت سال ، هفتاد سال اذیت کرده است!! چرا این هفتاد سال اذیت آن زمانی که نوشته ها به کامشان بود مطرح نمی شد؟  دانستن آنچه که اینروزها خیلی ها فحش نثارت می کنند هم کار چندان سختی نیست. من خودم بارها برای برخی مطالب  همین کلاغها فحشی به زیر دندان شکانده ام!! و به مراتب خیلی های دیگر این لطف را به من نیز داشته اند!! دورویی در جامعه بیداد می کند آقا. خب معلوم است در دل فحش دادن برخی و در رو خندیدنشان! به دور از انتظار نیست. همه ما در این جامعه بزرگ شده ایم و زندگی میکنیم... خب از طرفی بسیاری در این میان منفعت هم دارند. نمی خواهند بهانه ای به دست یک منتقد بدهند تا نقدشان کند و نگاهها همه به آن سو بچرخد... این هم چیز عجیبی نیست. حکایت همان راز بقاست! اما بحث جرات! کمی پیچیده است. آنچه بیش از هر چیز از فقرش رنج می بریم جرات است. جرات نوشتن ، جرات پذیرفتن ، جرات امضا کردن حرفی که زده ایم و یا کاری که به انجام رسانده ایم. 

و اما سیاست! داشتنش به مقدار کافی خوب است و بیشترش برای آدم دردسر می آورد. مثلا گاهی باعث می شود آدم را ببرند هوا خوری و هی آب خنک بدهند به خوردت. با ما که چنین کردند!! کم اش هم به درد نمی خورد.. برای دوستان بسیاری که از نوشتارهای نصیری رنجیده اند و یا مخاطب مستقیمش بوده اند بارها و بارها گفته ام که از همان سیاست خودش بهره ببرید. باور کنید این هم نوعی روش مقابله است برای آنهایی که فکر می کنند آمده اند تا در این جامعه بجنگند!! بیشتر رزمنده داریم اینجا تا وبلاگ نویس و کوهنورد... یکی از نقدهایم و اصلی ترین آنها این است که نصیری چرا به خود اجازه می دهد نقد کند و انتظار پاسخگویی هم داشته باشد اما وقتی نقدی از او می شود و منتقد از او تقاضای پاسخ گویی می کند به پاسخ کوتاه "این نوشتار آنقدر ارزشش را ندارد که پاسخی بر آن نوشته شود و یا تا انتها مطالعه شود!" بسنده می کند؟ 

بگذریم. به شخصه برای فرامرز ، این دوست قدیمی و ارزشمند موفقیت و استمرار مطالبش را آرزومندم و امیدوارم در اولین دیدارم بتوان سهم خود از شیرینی هفت سالگی اش را نوش جان!! کنم و نیز ورود ناوگان هوایی قطر را به ایران به کلاغها تبریک می گویم و این نوید را می دهم که از این پس می تواند پروازی مطمئنتر داشته باشد بر آسمان خاکستری این سرزمین و این جامعه!!

با دوستی

احسان بشیرگنجی

 

  نظرات ()
کاک مقبل هنرپژوه! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ آبان ۱۳٩٠

 

چهار سال گذشت پسر! چهار سال است که بر سر هیچ قله ای آن "تمام" گفتن های مخصوص ات را نشنیده ام! آخرین صعودمان به گمانم زمستانی بزقوش بود... مسیر شماره ی 3. خاطرت هست؟ آن چای تلخی را که در مسیر بازگشت ، کنار پناهگاه سر کشیدیم؟ هنوز طعمش به زیر دندان است و هنوز خاطره اش گرمم می کند در این روزهای سرد... یادت گرامیست کاکا جان و جایت خالیست مقبل... بسیار خالی

  نظرات ()
برای سیاوش (آیریکان) نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۳ آبان ۱۳٩٠

نوشتن برای سیاوش ، دوستی که مشترکات بسیار داریم سخت است. آنهم اگر به بهانه این باشد که سیاوش تا چند ساعت دیگر لباس دامادی بر تن خواهد کرد و دست همسرش را خواهد گرفت تا ما بودن را یا به قول خودش خویشاوندی را آغاز کند. مبارک است این شب و مبارکتر نیز خواهد شد برای من که رفیق روزهای بی قراری ام آغازی دوباره را جشن می گیرد و تکامل زندگی خویش و نیز تقسیم کردن آن با همسرش را تجربه می کند. بسیار بسیار شادمانم و این شادی را نمی توانم با نوشتن بیان کنم. برای او و همسرش شادترین و سبزترین روزها را آرزومندم.

پ.ن : آیریکان و سیاوش برایم بسیار ارزشمند است. حک شده است این نامها در کنج طاقچه ی دلم. در بدترین و تلخ ترین روزها یکی از چیزهایی که بدان اندیشیده ام این نامها بوده است. نامهایی که امید را برایم زنده می کند. چه زمانی که هر دو ستاره دار شدیم... چه آن هنگام که هر دو آب خنک خوردیم و چه شبهایی که یواشکی بغضمان ترکید...

و امشب هم بغض من ترکید. از سر شوق...

  نظرات ()
برای گل کوه... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۱ آبان ۱۳٩٠

تقدیم به دوستان پرتلاشم در وبلاگ گل کوه... استمرار مطالبشان را آرزومندم...

پ.ن: این عکس رو 3 سال پیش گرفتم. کلی خاطره دارم از این عکس و آن برنامه ی بیاد ماندنی با عباث! بهانه ای شد این عکس برای یادی از عباث عزیز که سخت دلتنگش هستم این روزها...

پ.ن 2 : شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم ، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

  نظرات ()
برج سینا ی من! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٠ آبان ۱۳٩٠

 

برج سینا - 20 آبان90

برگشتم از صعود... هنوز لذت آن سرمای استخوان سوز زیر دندان است!! جایتان خالی بود در ضیافت بوران و برف و کولاک! جای همه دوستان یخ زدیم!
  نظرات ()
نخستین برف پاییزی ارومیه را سفید پوش کرد... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٧ آبان ۱۳٩٠

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی – ای امید سپید! -
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لب خند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!
  نظرات ()
نگاهی به کارنامه ی فدراسیون کوه نوردی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ آبان ۱۳٩٠

برج سینا ! : با مطالعه ی دقیق این متن می توان مروری داشت به تاریخچه ی کوهنوردی ایران. و این برای من و همنسلان من که اطلاعات ناقص و کمی از گذشته ی کوهنوردی ایران و حتی جهان دارند بسیار مفید می تواند باشد. انتقادهای وارده بر فدراسیون کوهنوردی ، هر چند برخی از آنها نیاز به گذر زمان داشتند و به اقتضای زمانهای موجود از میزان آنها کاسته شد اما همچنان وارد است و نیز برخی موارد جدیدتری را می توان به این نقدها افزود.  این نقد برای من بسیار مفید بود از جهات فراوان. مخاطب را خسته نمی کند و راغب می کند تا انتهای نقد و نتیجه گیری آن پیش برود. باز هم تاکید میکنم که به عقیده من به نسبت نیازهای جامعه در برهه های زمانی مختلف این انتقادها گاه به نتیجه می رسند و گاه بر تعداد آنها افزوده می شود. و نیز بهترین زمان (درآستانه ی انتخابات فدراسیون) منتشر شد.  به سهم خود از عباس محمدی سپاسگذارم .

*                        *                    *

دیدبان کوهستان :

نقد بر فعالیت های فدراسیون کوه نوردی، تا حد زیادی نقد جامعه ی کوه نوردی است. نه فقط به این دلیل که فرضا از دیدگاه یک ناظر خارجی، هر فدراسیون نماینده ی رسمی آن رشته ی ورزشی در یک کشور است، و یا به این دلیل که می گویند هر دستگاه حاکم بیان گر لیاقت ها و توانایی های جامعه ی زیر حکم است، بلکه همچنین به این دلیل مهم تر که آحاد کوه نوردان کشور در بیشتر سال های این دوران، یا فدراسیون را با احکام و مدارک اعطایی اش بالاترین مقام کوه نوردی دانسته و با فهرست کردن دوره هایی که در فدراسیون گذرانده اند در سیاهه ی افتخارات خود، بر این فرض صحه گذارده اند و یا با مطرح کردن هرگونه خواسته ی کوه نوردی (مانند تهیه ی وسایل و کمک به اجرای برنامه) در پیشگاه فدراسیون و مطالبه ی تحقق آن ها از این دستگاه، خود جنبه ی اشراف و حتی تقدس به آن داده اند. در نتیجه، هرگز نمی توان مسوولیت آن چه را فدراسیون انجام داده یا نداده صرفا متوجه آن اداره دانست. چرا که جامعه ی کوه نوردی، خود بار بسیاری از مسوولیت هایش را بر شانه های نه چندان توانای آن تشکیلات انداخته  و از این رو در این گناه که دستگاهی ساخته شده ظاهرا قدر قدرت اما بی اسطقس، بری الذمه نیست. و تازه، کدام انتقاد منسجم و مکتوبی به فدراسیون شده که پاسخ دریافت نکرده؟ کدام منتقدی پی گیر ضعف های فدراسیون شده که اکنون توقع بی ضعف بودن آن را داشته باشد؟

این چند کلام گفته شد برای آن که دست اندرکاران فدراسیون بدانند انتقاداتی که در این نوشته ذکر می شود، از موضع عیب جویی نیست و ...  ادامه در دیدبان کوهستان

  نظرات ()
انتقاد بجای کوهبان! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ آبان ۱۳٩٠

کوهبان طفل رها شده

پیش زمینه:

صعود قلم با شعار صیانت از کوهستان انجام شد. و حاصل این صعود و شعار،، تولد طفلی بود با نام کوهبان، طفلی که احتیاج به توجه داشت.. تا رشد کند.. و صدای هم صدایی افرادی باشد که باهم عهد صیانت از طبیعت را با قلم خود بر روی تابلوی آن بسته بودند. اما این کار به مقصد نهایی خود به درستی نمی رسد.!!!...

 

انتقاد بجا و منطقی جواد زارع را در کوهبان و شازده کوچولو بخوانید.

برج سینا ! : ممنونم از جواد زارع عزیز بابت نگارش و انتشار این نقد منطقی. این نقد بر من بعنان یکی از نویسندگان کوهبان وارد است و امیدوارم ازین پس ، بیش از پیش در این راه در کنار دوستان گام بردارم و انتظارات موجود را برآورده کنم.

  نظرات ()
با دست های عاشقت آنجا مرا مزاری بنا کن نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٢ آبان ۱۳٩٠

این عکس رو هم فواد رضاپور عزیز زحمتش رو کشیده و تقدیم کرده به برج سینا! . سپاسگذارش هستم.

قله ی دالانپر* - آذربایجان غربی - ارومیه

با دست های عاشقت آنجا مرا مزاری بنا کن**

پ.ن : با یاد و خاطره ی همه همسفران کوههای خاموش و بلند. با یاد و خاطره ی عباث جعفری ، محمد باوندپور ، محمد اوراز ، مقبل هنرپژوه ، فرشید فاریابی ، سامی احمری ، علیرضا جعفری بارانی ، رضا مسافر ، امیر عارف ، علی شافع  ، حامد کرامت ، پرستو ابریشمی

* دالانپر میله مرزی مشترک بین 3 کشور ایران ، ترکیه و عراق است

**  شاملو

  نظرات ()
آمیختگی شعر با سنگنوردی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٧ آبان ۱۳٩٠

 یک توضیح کوتاه : این گزارش بصورت کامل در برج سینا! انتشار یافت تا دوستان بدلیل فیلتر بودن سایت رادیو زمانه با مشکل مواجه نشوند. 

رادیو زمانه :

پانته‌آ بهرامی

کوهنوردان و سنگ‌نوردان ایران دهه‌هاست که صعود به قله‌های زیبا و استوار ایران از توچال گرفته تا الوند و دماوند و دیواره‌هایی چون علم‌کوه را آغاز کرده‌اند، اما نقطه‌ی آغازین تاریخچه‌ی کوهنوردی زنان ایرانی با صعود ملوک تیموری در سال ۱۳۱۵ به قله‌ی توچال پیوند خورده است.

نقطه‌ی عطف بعدی را باید صعود روح‌انگیز حکیمی بر فراز قله‌ی ۶۵۰۰ متری پوکادله هیمالیا دانست.
سهیلا میرزایی، سنگ‌نورد نیز یکی از این انگشت‌شمار کوهنوردان زن ایرانی است.

او شاعر نیز هست و همین باعث می‌شود از او بپرسم: چگونه می توان شعررا با سنگ‌نوردی آمیخت؟ 

 

سهیلا میرزایی

 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
غم انگیزترین نقاشی جهان نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٤ آبان ۱۳٩٠

 

غم‌انگیزترین نقاشی جهان :
این نقاشی توسط پسرکی مکزیکی / آمریکایی کشیده شده که از بدو تولد از مادرش ایدز گرفته است . این نقاشی برنده 16 جایزه بین المللی شده و از آن به عنوان نماد در NGO های مبارزه با ایدز استفاده می شود ترجمه متن تصویر


I have Aids , please hug me ,I cannot make you sick

من مبتلا به ایدز هستم ، لطفا مرا در آغوش بگیرید، من شما را بیمار نمی کنم!

  نظرات ()
بیاد مقبل... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢ آبان ۱۳٩٠

 

چهارمین سالیاد کوهنورد برجسته و قهرمان ملی ایران مقبل هنرپژوه روز جمعه 20 آبان در کوه بردزرد برگزار میشود.

لازم به ذکر است که شروع برنامه راس ساعت 9:30 دقیقه جمعه با کوهپیمایی از ابتدای جاده کوسته به سمت آرامگاه مقبل در کوه بردزرد خواهد بود.

روحش شاد و قرین آرامش ابدی

وعده ی دیدار جمعه 20آبان ساعت 9:30

  نظرات ()
خداحافظی ابراهیم‌رها نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢ آبان ۱۳٩٠
برج سینا : ابراهیم رها را از چلچراغ شناختم. طنزهایش را دوست داشتم. در کنار جلال سعیدی و امیر مهدی ژوله مثلث طنز چلچراغ رو تشکیل داده بودن و چه خوب هم پیش می رفتن. چندباری که گذرم به دفتر مجله افتاده بود ، دیده بودمش. همین گفتگوهای کوتاه و نیز طنز نوشته هایش ، ابراهیم رها را تا همیشه نقش زد و قاب کرد در کنج طاقچه دلم. جای خالی اش احساس خواهد شد. از او سپاسگذارم بابت تمام لبخندهایی که در روزهای بغض و نا امیدی بر لبانم نشاند. 

این ماه (آبان‌ماه سال 90) آخرین ماهی است که ابراهیم‌ رها، مطلبی می‌نویسد! کل ماجرا را خلاصه و در همین یک خط گفتم. اما حالا می‌خواهم چند و چون ماجرا را با مخاطبان همیشه عزیزم در میان بگذارم.

تا پایان این ماه می‌نویسم و دیگر هیچ چیز در هیچ جا به قلم ابراهیم رها نوشته نخواهد شد. منظورم این نیست که فقط دست از ستون‌نویسی روزنامه برمی‌دارم، دیگر کتاب یا فیلمنامه یا... هم نخواهم نوشت. با پایان آبان امسال، ابراهیم رها هم تمام می‌شود.

به روایتی این ستون‌های بیانیه که در روزهای آتی می‌نویسم آخرین مطالبم پس از سال‌ها نوشتن ستون طنز روزانه است. در این سال‌ها پر از خاطرات تلخ و شیرین شده‌ام. حدود پنج سال در همین روزنامه اعتماد ستون ثابت روزانه داشتم. از جنگ سرد شروع شد و با بیانیه تمام می‌شود. طی این مدت در روزنامه‌های یاس‌نو، سرمایه، بهار، کلمه سبز، فرهنگ آشتی، روزگار و... هم ستون‌نویسی آن هم به شکل روزانه داشته‌ام.

گاهی برای مدت چند ماه سه یا چهار ستون طنز در روز می‌نوشتم. و گاهی در کنارش مطالب طنز هفتگی در نشریاتی مثل گزارش فیلم، مردم و جامعه، چلچراغ و... اگر در این مدت توفیقی بود از عنایت خدا بود و لطف بی‌دریغ شما. اگر نقصی هم بود بی‌تردید از قلم من بوده. گمانم حدود پانزده، شانزده سال فعالیت در عرصه طنز کشور داشته‌ام. با بعضی کارها خودم بغض کردم و با خیلی از کارها امیدوارم شما خندیده باشید.

چندین جلد کتاب هم حاصل همین سال‌ها بوده، در حال حاضر نیز چهار جلد کتاب نزد انتشارات روزنه دارم که امیدوارم همگی از ارشاد مجوز بگیرند و چاپ شوند. یک جلد کتاب را به انتشارات علمی قول داده‌ام که در همین آبان تمام می‌شود و تحویل ناشر می‌دهم. یک کتاب هم با انتشارات حوض نقره خواهم داشت که در همین ماه آن را هم تحویل می‌دهم. شخصا دوست دارم برعکس سال‌های 84 تا 90، این کتاب‌هایم مجوز بگیرند و راهی بازار شوند. یکی دو فیلمنامه هم در دست دارم که مراحل آخرشان را می‌گذرانند و یقینا به ایام پس از این آبان نخواهند کشید و... و تمام این حرف‌ها یعنی با پایان آبان‌ماه امسال ابراهیم رها هم پایان می‌گیرد.

دلیل این تصمیم نه فشارهای سیاسی است نه مشکل خاصی در روزنامه، نه... در عین حال خیلی چیزهاست. مثلا اینکه من در یکی از روزهای آبان امسال با سی و نه سالگی خداحافظی می‌کنم و برای خودم مرد گنده‌یی می‌شوم! نمی‌دانم چهل سالگی چه طعمی خواهد داشت. منتظر اتفاق ویژه‌یی هم نیستم اما گفتم شاید یک دلیل این تصمیم این باشد و احتمالا مربوط به این است که آدمیزاد کمی خل‌تر می‌شود! نمی‌دانم کاری که می‌کنم عاقلانه است یا نیست. واقعیت اینکه خیلی به این بخش ماجرا فکر نکرده‌ام. فقط این را بدانید که تصمیم بسیار دشواری است. یک جور جان کندن است. برای یک نویسنده، رسما مردن است. خداحافظی است. خداحافظی نه تنها با قلم و کاغذ و طنز که با تمام محبت‌هایی که بیش از یک دهه صمیمانه در حقم روا داشتید.

خداحافظی با بازخورد تک‌تک مطالبی که تو شب می‌نویسی و فردا جماعتی را سر شوق می‌آورد و بخشی از این حس خوشایند را در نامه‌ها و ایمیل‌ها و... می‌بینی. خداحافظی با کشش بی‌نظیر و حیرت‌آور(!) نوشتن، طنز نوشتن است. با این همه سوژه در پیرامون، مانند معتادی هستی که وسط چهار کیلو مواد مخدر نشسته باشی و لب نزنی!...

خداحافظی است دیگر. خداحافظی ابراهیم رها با مخاطبانی که نفس‌شان حق است. باری و بگذریم. بیش از این، زیاده‌گویی است. ببخشید این مطلب طنز نبود. این یک ماه با ستون بیانیه، کنارتان هستم، حس‌ غریبی است. مانند بیماری که می‌داند نفس‌های آخر را می‌کشد. هر نفس غنیمتی است برای من. کارهای باقی‌مانده و نصف و نیمه غیر روزنامه‌یی را هم سامان می‌دهم، تا پایان ماه دوم از فصل سوم سال 90 و... و بعد ابراهیم رها هیچ طنزی نمی‌نویسد مگر آنکه روزی، طنزی، از ابراهیم رها بنویسد. من را دعا کنید، همین و خلاص!
ابراهیم رها
  نظرات ()
آقای رضایی، به دنا سوگند که برایتان فرزندی خواهیم کرد! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱ آبان ۱۳٩٠
نامه ای از  عباس محمدی :


آقای اسماعیل رضایی، ما دوستداران طبیعت نه شما را می شناخته ایم و نه اسعد تقی زاده را؛ اما آسمان بلند ایران و کوه های سرفراز دنا، این نشانه های با عظمت خلقت را که شما و ما را در آغوش دارند، می شناخته و بر آن عاشق بوده ایم... چنان که مرحوم مجتبی بوده است.

فرصتی نیست که خطای اسعد تقی زاده یا اشتباهات احتمالی سازمان حفاظت محیط زیست یا احساساتی شدن خود و دور شدن مان از واقع بینی را واکاوی کنیم. فقط بدانیدکه آن چه گفته ایم، از روی عشق به طبیعت بوده؛ همان چیزی که به گفته ی شما مجتبی را به کوهستان کشانده بود.

خود را شریک اندوه شما می دانیم و برادرانه و خاکسارانه درخواست داریم از این فرصت سهمگین برای نشان دادن شکوه گذشت و رقم زدن سرمشقی برای دانش آموزانتان (که خود را جزیی از آنان می دانیم) استفاده کنید. تردیدی نیست که عمق دلبستگی شما به این آب و خاک، و به طبیعت کشور، با انعکاس گسترده ای که جوانمردی شما و خانواده تان در ایران و جهان خواهد داشت، بیش از پیش عیان خواهد شد.

آقای رضایی، شما فرزندی گرامی را از دست داده اید و می دانیم که این غم گران را نمی توانیم جبران کنیم. اما با چشمانی اشکبار به شما اطمینان می دهیم که ما امضا کنندگان نامه ی حمایت از تقی زاده، تمامی تلاش خود را خواهیم کرد تا برایتان فرزندی کنیم... به دنا سوگند که چنین خواهیم کرد!

  نظرات ()