احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
سالروز تولد استاد فرشاد خلیلی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳٠ آذر ۱۳٩٠


با سپاس فراوان از دوستان خوبم در گل کوه جهت درج و یادآوری این خبر

 

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد

  نظرات ()
امیدی برای پرواز دوباره ی عقاب نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٩ آذر ۱۳٩٠

خدا هست ، می شه لمسش کرد،احساسش کرد فقط کافیه دستت رو سمتش دراز کنی و ...

دیشب در اوج ناباوری خبری  شنیدم که اشک شوق به چشمام آورد. برای تهیه ی پروتز و پلاتین برای عمل عقاب با شخصی آشنا شدیم که همیشه به عنوان مشاور در اتاق عمل و در کنار پزشکان بزرگ حضور دارند. ایشون 48 ساعت زمان خواستن تا موادی رو از بافت های زنده ی استخوانی انسان تهیه کنن و جهت تزریق به استخوان های از بین رفته ی بال پرنده آماده کنن. به گفته ی ایشون این بافتهای زنده سریع جایگزین می شن و خیلی زود نتیجه ی خوبی می شه گرفت. احتمال پرواز بعد از طول درمان بسیار بسیار بالا رفت. 

ممنونم از دوستانی که ما رو فراموش نکردن و همراهی و کمکهاشون دلگرممون میکنه. سپاس از همه

  نظرات ()
دلتنگی ها نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٩ آذر ۱۳٩٠

من اناری را می کنم دانه
به دل می گویم :
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
سهراب
----------
شبهایمان قرار نیست کوتاهتر شود از یلدا که گذشتیم! یلدا تر از اینها را هنوز در پیش دارد این مُلک ِ سرد ِ فسرده ی ِ داغ دیده! اگر اینگونه یلدا مبارک است ، مبارکتان باشد 

عکس : سردشت - انار آلان - پاییز 87

  نظرات ()
پیمان نامه ی پیشنهادی صعود قلم نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۸ آذر ۱۳٩٠

به استحضار جامعه کوهنویسی میرساند پس از جمع بندی مرامنامه ها و پیشنهادات کوهنویسان در خصوص تدوین پیمان نامه صعود قلم هیئت اجرایی در چندین جلسه ی مجازی اقدام به جمع بندی و تدوین این پیمان نامه نموده است .

این پیمان نامه به صورت پیش نویس جهت تصویب منتشر می گردد و دوستان کوهنویس پس از مطالعه ی آن حداکثر تا 20 دی ماه سال 1390 می توانند نظرات خود را به صورت کامنت عمومی در وبلاگ صعود قلم درج نمایند و در پایان هیئت اجرایی در خصوص پیشنهاد ها و انتقادات مطرح شده به مفاد این پیمان نامه پس از بررسی  اقدام به اصلاح می نماید . 

تذکر : کامنتهای مربوط به این پیمان نامه به صورت عمومی منتشر خواهد شد 

تذکر 2 : عدم ارائه ی انتقاد و پیشنهاد به صورت کامنت در وبلاگ صعود قلم به منزله ی  تائید این پیمان نامه است 

 پیمان نامه صعود قلم را در وبلاگ مرجع صعود قلم بخوانید 

پ.ن : قدردان تلاشهای دوستانم در هیئت اجرایی صعود قلم هستم و دستشان را به گرمی می فشارم. 

 

  نظرات ()
آخرین خبر از وضعیت عقاب و نتیجه ی جلسه ی پزشکی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٧ آذر ۱۳٩٠

طی جلسه ای که صبح امروز با دکتر ارتوپد تشکیل شد ، مقرر گردید عقاب طلایی در اولین فرصت و سریعترین زمان ممکن عمل شود. دوستانم اکنون بدنبال تهیه ی پلاتین هستند و ما نیز در اولین فرصت عقاب رو جهت عکس برداری از زوایای مختلف به دانشکده ی دامپزشکی منتقل خواهیم کرد. 

  نظرات ()
آخرین خبر از وضعیت عقاب نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٦ آذر ۱۳٩٠

ساعت 6 عصر برای تصمیم گیری نهایی در خصوص عقاب تیر خورده در دفتر دکتر عنصری جلسه ای تشکیل شد و در این جلسه قرار بر این شد که جناب دکتر عنصری فردا تماسی با جناب دکتر دهقان داشته باشند و نیز ما با یک جراح ارتوپد انسانی ، دیداری داشته باشیم تا مشخص شود که آیا امکان ترمیم استخوان از بین رفته ی نزدیک مفصل امکان پذیر خواهد بود یا نه!

واقعیتی که اکنون با آن مواجه هستیم این است که درصد پرواز این عقاب بسیار پایین بوده و عملا امکان پذیر نخواهد بود. بحثی که الان مطرح است این است که این پرنده اگر امکان پرواز نداشته باشد باید تا آخر عمر در قفس یکی از باغ وحش ها یا پارکهای حمایت از حیوانات نگهداری شود و یا اینکه توسط دارو خلاص شود! نظر شما در این باره چیست؟ عمل کردن این پرنده و نگهداری آن تحت هرشرایطی یا اینکه خلاص کردن آن؟

پ.ن : ظهر امروز نیز عقاب طلایی دیگری را از محیط زیست استان آذربایجان غربی تحویل گرفتیم. این عقاب از ضعف و گرسنگی در یکی از باغات اطراف ارومیه سقوط کرده و قادر به پرواز نبوده است. این عقاب نیاز به نگهداری تا اول بهار و نیز تغذیه ی خوب دارد و در فصل بهار می توان آزادسازی کرد.

(سازمان محیط زیست هیچگونه حمایتی از نگهداری این عقابها نمی کند. دوستانی که مایل به همکاری و ارسال کمک مالی هستند لطفا اطلاع دهند تا شماره ی حساب برای آنان ارسال شود. ممنون از لطفتان)

  نظرات ()
آخرین تصویر رادیولوژی از وضعیت بال زخمی نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ آذر ۱۳٩٠



سایز بزرگتر تصویر

  نظرات ()
آخرین خبر از وضعیت عقاب و پیگیری ها نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٢ آذر ۱۳٩٠

هرگز فکر نمی کردم این خبر به این سرعت منعکس بشه و در همین زمان کوتاه دوستان بسیاری اعلام آمادگی کنن.

سیل پیامها ، ایمیل ها و تماس های تلفنی بقدری زیاد بود که امکان پاسخ به تمام آنها تا این لحظه ممکن نشده است و در اولین فرصت پاسخگو خواهم بود. سپاسگزارم از تک تک دوستان و پزشکانی که تماس گرفتن ، اعلام آمادگی کردن. دست تمام این عزیزان رو می بوسم.

تماس های فراوانی داشتم با کارشناسان پرنده نگری ایران ، پزشکان و اساتید سرشناس این عرصه . عمل سخت و خطرناکی است و درصد آسیب دیدگی بسیار بالاست و امکان موفقیت در عمل بسیار پایین!

عکس های رادیولوژی بال این عقاب به پزشکانی در داخل و خارج از کشور هم ارسال شده است و منتظر ارائه ی نظر آنها هستیم.

فردا قرار است جناب پروفسور دهقان اعلام نظر بفرمایند که آیا این عمل بدست ایشان و نیز در داخل کشور امکان پذیر خواهد بود یا نه.

از سوی دیگر اقدامات برای اخذ مجوز خروج این عقاب جهت درمان در خارج کشور نیز انجام گرفته و پیگیری ها در این خصوص هم ادامه دارد.

از تمام دوستان سپاسگزارم و در اولین فرصت ممکن جهت درخواست کمک و همکاری با آنها تماس خواهم گرفت.
خبرهای تکمیلی به زودی



  نظرات ()
انسانم آرزوست! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۱ آذر ۱۳٩٠


عقاب طلایی سرزمین من این روزها بجای آنکه غرق در آبی آسمان پرواز کند و بالهایش سایه بان سر خسته مان شود ، بدلیل توحش موجودی دوپا به نام انسان ، سخت زخم خورده و زمین گیر شده است. این عقاب پس از پیگیریهای فراوان اکنون نزد ماست. متاسفانه پس از عکسبرداری از بال راستش که دو گلوله ی ساچمه ای در آن جای خوش کرده ، متوجه شدیم که از 3 جا دچار شکستی شدید شده و هرچه زودتر باید عمل شود تا شاید دیگر باره بتواند برای نگهبانی از آسمان آبی پر بگشاید!!
هزینه ی درمان و نگهداری این عقاب بسیار بالاست. ممنون خواهیم شد دوستانی که توانش رو دارند در صورت تمایل همراهیمان کنند و نیز اگر پزشک خوبی سراغ دارند یا منابع حمایتی لطفا معرفی کنند تا این سرمایه ی باقی مانده در دخل خالی وطن به این راحتی به چوب حراج تاراج نشود!
پ.ن : بعنوان یک انسان خجل و شرمگینیم.

احسان بشیرگنجی / علی شافع

  نظرات ()
پله پله تا ملاقات خدا... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٠ آذر ۱۳٩٠

طرح : ناشناس

پ.ن : نام طراح رو نمی دونم. دوستان اگر کسی اطلاع داره ممنون می شم لطف کنه و بگه تا زیر طرح درج بشه. سپاس

  نظرات ()
به بهانه ی 20 آذر ، روز جهانی کوهستان نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٩ آذر ۱۳٩٠

رابطه کوهنورد با کوه هایش جز اسرار درونی خود اوست . پیچیدگی ها و عمق دره ها یاد آور ذهن و ضمیر انسانی است .

هر کس در این بلندی ها پی چیزی است که فقط خود او می داند.
وسوسه رسیدن به بلندای کوه های سپید چیزی نیست که در حیطه جغرافیایی خاص و مرز بندی های متداول گنجانده شود چرا که کوه ها از آن همه انسان هاست  

عباث!

  نظرات ()
11مکتوب (توضیح حسین رضایی به مخاطبان برج سینا!) نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٩ آذر ۱۳٩٠

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
نظام دوست ، بیان واقعیت یا تسویه حساب ؟! نظر شما چیست؟ نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ آذر ۱۳٩٠

برج سینا ! : متن زیر نوشته ای است از  رضا نظام دوست. انتشار این مطلب الزاما به معنای تایید آن نیست و مسئول مستقیم تمامی آنچه که نوشته شده و نام برده شده رضا نظام دوست ، نویسنده ی متن زیر است. برج سینا حق پاسخگویی به تمام دوستان بویژه حسین رضایی ، محمود شعاعی و فرامرز نصیری را محفوظ دانسته و اگر پاسخی از سوی این دوستان ارسال شود ، تماما در این صفحه منتشر خواهد شد. و نیز یادآور می شود اختلاف نظرهای من با رضا نظام دوست بر سر بسیار مسائل  و همچنین نقدهایی که بر او وارد است (از دید من) به قوت خود باقی است و هیچ رابطه ی شاگرد و استادی بین من و ایشان وجود ندارد. نظام دوست چون بسیاری ، مخاطب برج سیناست. 

برج سینا از دیدگاههای دوستان در خصوص این نوشته استقبال کرده و خواهشمند است لطف کرده و جهت انتشار به آدرس زیر ایمیل فرمایند. لطفتان را سپاس.

e.bashirganji@gmail.com     و یا     boorjsina@live.com

هی آدم می آید  مثل یک شخص معقول و سالم(!) (مثل زندگی در واقعیت یک جامعه ی استبدادی که باید در آن از همه چیز و همه کس ترسید) خفه خون مرگ بگیرد  و هیچ نگوید ، یا با مزاح و لودگی  خون دلی را که شب و روز می خورد پنهان کند ،  اما مگر می گذارند؟؟؟؟؟ ... مگر می گذارند؟؟؟؟؟

 دوستان عزیزم اینجا  دارند  از اخلاقیات و انسانیت و قلم پاکیزه (فرقی نمی کند قلمش مثل مال من پرده در و بی مزد باشد یا مثل مال بعضی پاکیزه و به مزد!!) حرف می زنند و مرا قلقلک می دهند که  دهانِ (به زعم آنان کثیفم را) باز کنم و بگویم : آخر آدم در جامعه ای که دارد تبدیل به منحط ترین اجتماع انسانی از همین نظرها (اخلاق و عدالت و صداقت و فلان!) بر روی کره زمین و منظومه ی شمسی می شود ،  و هر کس که سرش به تنش می ارزیده  و فکر و اندیشه و قلمی داشته ،  یا سرش  را زیر آب کرده اند ، یا نفی بلد شده ، یا  در زندان دارد می پوسد  ،  چگونه (آخر چگونه؟؟؟) هنوز می تواند کلماتی اینچنینی (عدااااااااااااالت! اخـــــــــلاق! انسانیییییییییت!)  را  به خورد دیگران دهد و ککش هم نگزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
برای نریمان که رفت... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ آذر ۱۳٩٠

امشب همه غم های عالم را خبر کن

بنشین و با من گریه سر کن ، گریه سر کن

 

نریمان دیشب ناگهان به یادت افتادم. دلشوره ی عجیبی گرفتم و پیگیر حالت تا اینکه الان خبرش بهم رسید. من مرگت رو باور ندارم نریمان. باور نمی کنم باور نمی کنم باور نمی کنم

نریمان بعد مدتها رفتم سراغ سه تار و الان دارم بیادت میزنم. فقط بیاد تو تا شاید کمی از اندوه این درد کم بکنه! من مرگ سروی چون تو رو هرگز باور نمی کنم سید. سروی که خم نشد به زیر بار رنج و درد و بیماری... چه شبی هم رفتی. خوشا بحالت. راحت شدی پسر. راحت. کاش دست من رو هم می گرفتی...

آخ نریمان این ساز عجب آتشی به دلم می زنه... زخمه بر تارها می زنم بیادت نریمان.

امشب آخرین شمع را برای تو ، بر بالای آن کوه دور روشن خواهم کرد. تو آرام بخواب سید. به امید دیدار به زودی زود.

 

برای مادرت و خانواده ات که می دانم تک گلشان بودی صبر آرزو میکنم...

  نظرات ()
وقتی تازه کار ناتوانی خود را با تهدید ، نشان می دهد! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۳ آذر ۱۳٩٠

توضیح : آنچه در تصویر فوق مشاهده می کنید پیامی است خصوصی از جانب آرش نقافی (تازه کار) به برج سینا! من اسمش را می گذارم ناتوانی از پاسخ گویی! تهدید! و اگر این نظر را در فضای عمومی منتشر می کنم به این خاطر است که این رفتار از سوی نقافی بارها و بارها نه تنها برای شخص من که برای دیگر دوستان نیز اتفاق افتاده است و هدف از انتشار این پیام شناختن کامل این شخص و روحیات بیمارگونه ی اوست. لازم به توضیح است که برج سینا برای اینجور تهدیدها تره هم خرد نمی کند! (قضاوت با خوانندگان) پیشنهادمی کنم دوستان در برخوردشان با این شخص احتیاط بیشتری به خرج دهند. تاخدای نکرده فردا از این پرونده ها برای آنها هم تشکیل نشود!!  

 

هیچکدام از این نوشته هایی (لیلای بی لیلی "نامه ای به رضا نظام دوست" و نیز "پاسخ رضا نظام دوست" )که بحث هایی را با خود بدنبال داشت خطاب به تازه کار نبوده است. در عجبم از اینکه این شخص چه علاقه ی فراوانی دارد که خودش را نخود هر آش کند. آن تصویر منتشر شد ، نقافی واکنش نشان داد و به فراخور واکنشش نیز پاسخ دریافت کرد. در هیچ کجای این وبلاگ و کامنتهایی از جانب من (احسان بشیرگنجی) نه اشاره ای شده است به اینکه کامنتهای بی نام و نشان از آن تازه کار است و نه به محل کار ایشان و نیز خط فکری سیاسی ایشان ! حال او چرا این تصور را می کند و چرا دوست دارد همچنان این آب گل آلود بماند و چرا بر استمرار جهل و نادانی خود پافشاری و ... برایم سوال بزرگی است که می دانم هیچگاه پاسخی بر آن نخواهم یافت.

اما سخنی با تازه کار :

مرا یاد برادران لباس شخصی انداختی!! تهدیدت حکایت از ناتوانی ات در برخورد با مسائل و نوشته هایی دارد که هیچکدامشان به شخص تو مربوط نمی شود! اما پافشاری ات برای اینکه پیامی در زیرش بنویسی تا ابراز وجود کنی کار را به اینجا می رساند که همگان بر ناتوانی ات دقیق شوند. اگر سخن از وجودی کردی که می توانی در چشمان طرف مقابل خیره شوی و حرفت را بزنی ، من در تو این وجود را ندیدم! این پیامت کمک کرد تا به این نتیجه برسم! می دانی یا وارد بازی نشو و یا اگر واردش شدی قوائد بازی را بهم نریز. جوانمردانه بازی کن و بزن نه اینکه همه اش به فکر از پشت ضربه زدن باشی! 

این را هم بدان حضورت بعنوان کارمند در وزارت کشور دلیلی بر این نمی شود که بخواهی این حرفها را بزنی!  این چند خط تهدید بچه گانه ات فقط و فقط برایم شبیه جوک بود و بس. انتظار داشتی چهار ستون بدنم بلرزد؟ !

آرش من نه مزد بگیر این دولتم که از قطع شدن جیره و نان شبم بترسم و نه اینکه صاحب مقامی و میزی که از دستش دهم! من چون بسیاری از مردم آزاداندیش این ملک فسرده خس و خاشاکی بیش نیستم! این به گمانم بهتر کمکت کند در تشکیل دادن آن پرونده!! 

پیشنهادمی کنم دوستان در برخوردشان با این شخص احتیاط بیشتری به خرج دهند. تاخدای نکرده فردا از این پرونده ها برای آنها هم تشکیل نشود!!  

پی نوشت : تازه کار و تفکرات منفورش در دنیای کوهنویسی ! - در وبلاگ رامیار 

 

  نظرات ()
یک توضیح بسیار ضروری بابت پیامها نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱۳ آذر ۱۳٩٠

بدلیل اتفاق غیرمنتظره دسترسی ام به اینترنت از دیشب تا این لحظه که این یادداشت را می نویسم قطع شد. و نیز فرصت نشد تا صفحه پیامهای وبلاگ را ببندم. احسان بشیرگنجی و برج سینا بدلیل کوتاهی در امر رسیدگی به پیامهای وبلاگ در مقابل تمام مخاطبان بویژه خانم پگاه تیبا سر تعظیم فرود آورده و از تمام دوستان عذرخواهی می کند. برج سینا هیچگاه بر پایه ی توهین به مخاطب گام برنداشته است و احترام به مخاطب یکی از اصل های فعالیت برج سینا است. امید که این کوتاهی و قصور را بر من ببخشایید.

با نهایت احترام

احسان بشیرگنجی

  نظرات ()
پاسخ رضا نظام دوست نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۸ آذر ۱۳٩٠
احسان جان! نوشته ات را خواندم! جای فرشید فاریابی عزیز سبز ،  که اگر خودش رفت تا در عرصه ی بزرگتری (بزرگتر از اجتماع نحیف و بیمار "کوهنوردان اینترنتی" (!) که قدر قلمش را ندانستند) بنویسد و مبارزه کند ،  تو را پرورد و  برایمان  باقی گذاشت تا جای او را پر کنی  ، و بار داغ و دشنامی که او بر جانش پذیرفت و سالها در "سرود کوهستان" اش  با سعه صدر  رد پای  کثیف وعفن  ناشناسان معاند   را تحمل کرد ،  اینک  تو حمل کنی و بر دوش بکشی .   و خون بخوری از دست لجاره گان بی نام و نشان بی مایه ای که جز ملوث و مکدر کردن جان و روحت کاری نیاموخته اند و مرد هیچ هنری نیستند.   نه نوشته ات را می خوانند و  نه نَسَبت را می شناسند. تنها تنگدستانی  مغرضند  ، که  مغرضت می خوانند.  و در هر کلامی که می گویی به دیده ی سوء ظن  می نگرند  . جز پراکندن بوی ناخوشایند بلاهت شان  در فضای دانسته هایت ، اثری بر اندیشه ات نمی گذارند  و  چیزی به تو نمی آموزند .
 
اما تو چشمانت را باز کن ! افکار پوسیده ی شان را ببین! بت های پوشالی شان را بشکن!  به چارچوب های معوج شان پشت پا بزن . ارزش های عفن شان را ریشخند کن  و بوی تعفن روح پلیدشان را که در  پشت جامه های به ظاهر پاکیزه و معطر  مستور مانده  برای دیگران برملا کن!   .... شربت خودپسندی و خودکامگی مسموم شان را که گاه در ظرف کلمات پاکیزه  به سویت تعارف می کنند  دور بریز ... و اگر با تو  به نیرنگ می آویزند ،  از تار نامرئی نیرنگ زیرکانه ات  آویزان شان کن!
ببین و  بیندیش و  بنویس  و بخوان و ببال! و آنچنان  شو  که حتی   زنده بودنت آزارشان دهد  و هر روز  آرزوی مرگت را کنند  و  برای  نابود کردنت  دسیسه ها بچینند  و هر شام ،  به یاد آوردن  وجودت و نقش بر آب  بودن توطئه ها ،  کابوس  برآشوبنده ی  رویای شان باشد.
 
احسان جان!  اینگونه باش و بمان .  و باک ات نباشد که "دانستن درد است".  که "فهمیدن رنج است" که "دیدن دردناک است" ! ... آری "دیدن دردناک است"
 
خشت هایی که به خامی خود شادند و در آتش این رنج  و درد گداخته نمی شوند به لعنت خدا هم نمی ارزند   و برج و بارویی از آنان نمی توان ساخت.  پس  بیندیش  و در آتش اندیشه ات گداخته شو . و بخوان و بدان و بنویس .  روزی هزار بار ، هزار سطر  و هزار صفحه  که: دانستن درد است! .. فهمیدن رنج است!  .. دیدن دردناک است! ، ... و در پی اش اینکه:   رنج کشیدن  خوب است! .. رنج کشیدن خوب است! ... رنج کشیدن خوب است!
 
و بنویس و بنویس و  ببال و بدان که  درد ،  جانت را قوی می کند و روحت را پاکیزه! ... درد ، چون آتشی ست که "جرثومه های  دُم رقصان  نادان"  در آن می سوزند . و از همین روست  که از آتش گریزانند ... و از خون  .. و از مرگ  و از مبارزه!  ... جرثومه ها  در تن دیگران زندگی می کنند ... از خون دیگران می خورند ... و در تگاپوی دیگران خود را  در تگ و  پو قلمداد می کنند! .... سفره ای که آنان  بر آن  با مبارزان و قهرمانان نان خورده اند  در تن این  مبارزان و از گوشت این قهرمانان است!  ....  آنان بر دوش میزبانان شان سوار اند   و چنبر و چنگال شان در رگ و پی  و استخوان  او  تنیده ! ... از این روست که در وهمی ابلهانه  ، خود  را با میزبان  یگانه قلمداد می کنند!  .... 
 
و بدان  که همیشه:  مرگِ میزبان ، مرگ انگل هاست! و انگل ها از مرگ میزبان می ترسند! ... از آنجا که با همه ی بلاهت شان این یک چیز را  خوب دریافته اند که :  بی وجود قهرمان ،  بی وجود میزبان ، آنان نیز وجودی نخواهند داشت! ... 
بنویس احسان! ...  و از کلماتت تازیانه ای بساز  که بر تن شان فرود می آوری! ...  آنها بیدار خواهند شد  و خونی را که خورده اند بالا خواهند آورد! و از درد به خود خواهند پیچید  ..  و تصویر قهرمانان  درهم شکسته ی دیگری  که اندامش  را جرثومه های دیگر مثله کرده اند  ، مثل سیلی توی صورت شان خواهد خورد! و تا عمر دارند این تصویر را فراموش نخواهند کرد! و خواهند فهمید که بدون قهرمانان شان  "هیچ"  نیستند .
 
و این فهم ، همان چیزی ست که برای شان خوشایند نیست! ...
همان ، که آرامش شان را سلب می کند .
 
  نظرات ()
لیلای بی لیلی (نامه ای به رضا نظام دوست) نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٧ آذر ۱۳٩٠

آنجا که تو هستی هنوز دارد برف می بارد! ... صورتت حالا زیر خروارها برف پنهان است! ... و این خوب است! دیگر کسی زخم هایت را نمی بیند! خون دلمه بسته بر پیشانیت را! و خونی که در دلت بود! و خونی که خورده بودی تا به اینجا برسی! به ابدیت یخ های هیمالیا! ...
میدانی لیلا؟ .. اینجا که ما هستیم ، امروز روز "نفی خشونت علیه زنان" بود! ..... . نخند! .. میدانم که سروکار تو دیگر با روزها و هفته ها نیست! زمان برای تو با برف امسال و صد سال بعد و هزار سال دیگر معنا می یابد! ...بله می دانم! زمان ما به درد خودمان می خورد! ... یا شاید بهتر است بگویم به درد خودمان هم نمی خورد! .. همینطور نامگذاری روزهایمان! ... به هر حال امروز روز نفی خشونت علیه زنان بود! ... و من امروز دائم به یاد تو بودم و صورت خونینت در آخرین عکسی که از تو بر جای مانده! ...
تمام روز نگاهت کردم و با خود گفتم: دردناک است! دردناک است! .... ولی دردناک نبود! آنجا که توهستی رنگها معنای دیگری دارند! .. خون معنای دیگری دارد! ... روزها معنای دیگر دارند! .. زمان معنای دیگری دارد! ... همه چیز معنای دیگری دارد! هزارها سال برای تو یک لحظه است و تو هر روز .. هر سال ... هر هزاره در میان یخ های هیمالیا به منظره ی سحر انگیز کوههایی خواهی نگریست ، که آرزوهای تو بودند! و تنها آغوشی به بزرگی آنها گنجای تو را داشت! ...
آرام بخواب دوست نا آرام من (عکس و متن از صفحه ی فیس بوک رضا نظام دوست)

برج سینا : یادداشت زیر ، به بهانه ی انتشار دقایقی کوتاه از فیلم لیلای بی لیلی و نیز آخرین تصویر زنده یاد لیلا اسفندیاری در صفحه ی فیس بوک رضا نظام دوست ، نوشته و منتشر می شود. شاید که ادامه داشته باشد... چرا که هنوز بسیاری حرف بر این ذهن خسته سنگینی می کند.

سلام رضا!

فیلم لیلای بی لیلی و همچنین انتشار آخرین عکس از لیلا با آن صورت خونی بهانه ی نوشتن این یادداشت شد! می بینی در این ملک خراب شده برای هر چیزی باید منتظر بهانه بود! برای نوشتن ، زندگی کردن ، عاشق شدن ، مطرح شدن و حتی مردن! مردن هم بهانه می خواهد. و چه بسیار کسانی که انتظار مرگ انسانی را می کشند تا بهانه ای بدستشان بیفتد تا مرثیه سرایی کنند و بدنبال عکسهای یادگاری که با آن آدم گرفته اند بگردند و اینجا و آنجا منتشرش کنند تا مبادا در رقابت عاشقان سینه چاک از قافله عقب بمانند! بگذریم.

لیلای بی لیلی مرا یاد بعد از ظهر جمعه ای انداخت که میهمانت بودم در دفتر کارت. نشستیم و از خیلی جاها حرف زدیم و گفتیم. مشغول تدوین این فیلم بودی و چقدر دلم میخواست بلیطم برای آن شب نبود و تا صبح همانجا کنار هم صحبت می کردیم و تو برایم از لیلا و لیلاها می گفتی... گفتگوی خوبی بود. بی تعارف حرف می زدیم و گاه بر سر اختلاف نظری بروی هم براق می شدیم! بعدتر که شنیدم  مانع از پخش لیلای بی لیلی  در مراسم نکوداشت لیلا شده اند دلم گرفت اما تعجب نکردم و می دانم خودت هم متعجب نشدی از رفتار این موجودات 2 پایی که واژه انسان را با خود به یدک می کشند!! آدمهایی که مدعی دوستی با لیلا بودند ، چه راحت لیلا را فدای مصلحت و منفعت خود کردند! یا بهتر بگویم لیلا را همانجا دفن کردند!بی شک آن روزها را خودت بهتر از من بیاد داری. همه داغ بودند و میدانی یافته بودند تا عقده های فروخورده ی این سالها را یکجا خالی کنند.  

 

ادامه مطلب ...
  نظرات ()
... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٦ آذر ۱۳٩٠

برای آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد...

 

مدتی رو در سفر خواهم بود...

  نظرات ()