احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
در خصوص مسائل اخیر نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳٠ خرداد ۱۳٩۱

برای ارزیابی یک معرکه، نخست باید سکوت کرد تا گرد و غبار سوءتفاهم ها بخوابد و صحنه را درست بتوان دید؛ اما پس از غبار، باید تا دیر نشده سخن گفت؛ مبادا تماشای عافیت طلبانه معرکه، ظلمی را به رسمیت بشناسد.

به زودی دیدگاهی کلی در مورد مسائل این چندروزه و ابهامات موجود و نیز نوشتار رضا زارعی منتشر خواهد شد

  نظرات ()
من هیچگاه به قله ی اصلی نرسیدم! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٩ خرداد ۱۳٩۱

برج سینا ! : دوست عزیزم رضا زارعی در روایتی صادقانه ، شرح تلاش تیم ایران در سال 1380 به قله ی ماکالو را اینگونه بیان می کند. به سهم خود از صداقت رضا زارعی سپاسگزارم!

در یکی از گزارشهای صعودآناتولی بوکرایف خواندم وی در 29 آوریل سال 94 خود به ماکالو، پس از صعود تا 35 متری قله و بازگشت به کمپ اصلی متوجه اشتباهش در صعود قله شده و به فاصله دو هفته در 15 می مجددن راهی قله می شود و موفق می شود در مدت 46 ساعت قله را صعود کند.
در تلاش سال 1380 بر روی ماکالو و پس از بازگشت از قله آنچه برایم تعجب داشت مکان نهایی صعود نخست بوکرایف به ماکالو بود و تصورم بر آن بود وی تا ابتدای یال نهایی صعود کرده باشد. اما نکته ای که امروز با خواندوبلاگ شازده کوچولو و فیلم و تحلیل شایسته او و همچنین عکسهای این وبلاگ به آن پی بردم به این ابهام 10 ساله پایان داد!
درست است ماکالو دارای یک قله فرعی به ارتفاع 8463 متر است و قله اصلی آن 8475 متر ارتفاع دارد که از نظر مسافتی هم 35 متر پس از قله اصلی قرار دارد. 
در صعود سال 80 زمانی که در هوایی بسته و همراه با بوران به انتهای برج قله (قله فرعی رسیدم) به خیال آنکه آن مکان انتهای مسیر قله است با شنیدن فریادهای آقای افلاکی که بدلیل خطرناک بودن مسیر مرا به بازگشت فراخوانده بود به پائین بازگشتم تا امروز با خواند وبلاگ شازده کوچولو به واقعیت صعودم به قله فرعی ماکالو پی ببرم و ابهام دو ارتفاع بودن ماکالو در منابع مختلف (قله اصلی 8475 متر و قله فرعی 8463 متر) برایم روشن شود.
و اینک با افتخار عنوان می کنم من تنها تا قله فرعی ماکالو صعود کرده ام.

پی نوشت- از شازده کوچولو بخاطر روشنگری منصفانه اش سپاسگذارم.


پی نوشت 2- این متن اعتراف به گناه نیست، زیرا هیچگاه در صعود به ماکالو دروغی گفته نشده، همه چیز بر مبنای نداستن واقعیت بوده و امیدوارم آغازی باشد بر صداقت سایر دوستان کوهنورد در صعودهای درون و برون مرزی!

پی نوشت 3- دوستان، نقد و تحلیل شعور و درک بالایی لازم دارد و هر تحلیلی را شایسته نقد نامیدن نیست!
پی نوشت 4- یاد دوستان و همراهانم در صعود ماکالو بالاخص داود خادم و محمد اوراز را گرامی میدارم.

پی نوشت 5- هیچگاه از کوهها برای افتخارات ملی، اهتزاز پرچمهای دروغین و یا ادعاهای دروغ بالا نرفتم و همواره بالاترین افتخار برایم ارضاء حس درونیم بوده و هست. در سال 83 و در صعود به اسپانتیک به یاد دوستانم محمداوراز و داودخادم و به احترامشان درحالی که بیش از 20 تن از همنوردانم بر فراز قله ایستاده بودند با افتخار از 20 متری قله بازگشتم، منتظر سایرین شدم و به عنوان آخرین نفر راهی کمپ 3 شدم. آن صعود برایم همواره از صعود به 8000 متریهایم بالاتر بوده و هست و ...

پی نوشت 6 - دوستانم در تیم ترانگو شب گذشته عازم پاکستان شدند تا به عنوان نخستین تیم دیواره نوردی کشورمان بر روی یکی از مطرحترین دیواره های دنیا تلاش کنند.
همچنین مهدی قلی پور و عظیم قیچی ساز دو کوهنورد تبریزی نیز راهی همین کشور شدند تا مهدی بر روی گاشربرومها و عظیم بر روی کی دو تلاش کند. 
برای تمامی این عزیزان آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.


  نظرات ()
برای رامیار جان! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٩ خرداد ۱۳٩۱

لبش خنده نور دلش شعله شور

صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور

توی کوهستون دلش بیداره

توی کوهستون دلش بیداره

تفنگ و گل و گندم داره میاره

پ.ن : به رامیار ، به بهانه ی اعزامش به خدمت مقدس و لجن! سربازی... و به امید رهایی اش هر چه زودتر. سفرت بخیر رامیار

  نظرات ()
خداحافظ سیاست! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٧ خرداد ۱۳٩۱

من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت*

*سهراب سپهری

به گمان من همین جمله از سهراب ، دقیق ترین و زیباترین تعریفی است که می توان از سیاست داشت. همین نیم خط مدتی است که ذهن مرا درگیر کرده و بهانه ای شده است برای خداحافظی ام از دنیای سیاست.

در طول این چند سال ، به سهم خود هزینه های فراوانی در خصوص زندگی ، کار ، تحصیل پرداخت کرده ام و حکمها و محرومیتهایی که به واسطه برچسب خوردن "فعالیت سیاسی" همچنان به قوت خود باقیست!

سیاست بهانه ای بود برای آشنایی و دوستی ام با بزرگ مردان و زنانی که دغدغه ی ایرانی آباد و آزاد را داشته و دارند. از آنها بسیار بسیار آموختم. پای کلاسهایشان نشسته ام و از همصحبتی با آنها بهره مند گشته ام. آشنایی با این بزرگان یکی از ارزشمندترین سرمایه هایی است که در زندگی داشته ام. به دوستی با این عزیزان شادمان و مفتخرم.

اما امروز دیگر نه توان کافی و نه حوصله ای برای ادامه ی فعالیت هایی اینچنینی دارم. بیش از هرچیز به آرامش نیاز دارم و به آرامش از دست رفته ام می اندیشم. به هیچ وجه از راهی که پیموده ام و هزینه هایی که پرداخت کرده ام پشیمان و سرخورده نیستم پس از این نوشتار چنین برداشتی نشود که نادم و پشیمانم. کناره گیری ام از بازی های سیاسی فرصتی خواهد بود برای مطالعه ی بهتر و بیشتر پیرامون آنچه که بر جامعه ی امروزین ما می گذرد... تا اگر دیگر بار قصد بازگشت به این دنیای پر پیچ و خم را داشتم ، با آگاهی و توان بیشتری راه خود ادامه دهم.

تمام این لحظه ها برایم خاطراتی فراموش ناشدنی اند. تک تک لحظه هایش از آموزنده ترین تجربه های زندگی...چه آنجا که چشم در چشم بازجو،مجبور به پاسخگویی بوده ام...چه آنروزهایی که از نامردمی ها و دربند بودن رفیقی سر بر شانه ی دوستی گذارده و گریسته ام...چه از روزی که ... بگذریم. تک تک این لحظات برایم ارزشمندند.

نگاه های انتقادی ام به شرایط موجود همچنان به قوت خود باقیست و بیشتر سعی خواهم کرد در حوزه ی محیط زیست ، بویژه بحران خشک شدن دریاچه ارومیه فعالیت کنم.

این دور شدن از سیاست شاید آغازی باشد برای بسیاری از بهانه های خوب زندگی. فرصتی برای عاشقی!

پ.ن: عادت به خرداد پر حادثه ، خرداد پر فاجعه آفرید!

  نظرات ()
تصویر هفته - میانکاله نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

میانکاله ، تجاوز صنعت به قلمرو طبیعت
___________________________

عکس: فرید ثانی

  نظرات ()
گزارش هفتمین صعود قلم نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٥ خرداد ۱۳٩۱

وبلاگ صعود قلم

  نظرات ()
یادداشتی به بهانه ای... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٤ خرداد ۱۳٩۱

به بهانه ی تاسیس انجمن غارنوردان مشهد

طرح : پگاه گوهری

فرصت را از دست دادم برای شرکت در جشن تاسیس انجمن غارنوردان و غارشناسان ایران... کمی دیر دست بکار شدم و پروازی که جا نداد و حسرتی که بر دل نشست...

تبریک صمیمانه به دوستان مشهدی و آرزوی موفقیت روزافزون

جواد  نظام دوست ، سعید هاشمی نژاد ، سارا عدالتیان ، الهه حمیدی ، پگاه گوهری ، کیومرث بابازاده و دیگر دوستانی که امروز در این نشست  حضور دارید ، نشد در جمعتان باشم اما دلم با شماست...

پ.ن:مشهد...مرا می برد تا دورها... تا اخلمد... اندرخ... تا عباث!

  نظرات ()
مقبل مان چه شد؟ اقبال ، مقبل مان چه شد؟! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٢ خرداد ۱۳٩۱

برج سینا ! : یادداشت آخر دوست عزیزم رضا زارعی در کوه قاف بهانه ی بازانتشار این مطلب شد.

این مطلب رو آنروزها دوست عزیزم مزدک علی نظری از خبرنگاران صلح که این روزها دوران محکومیتش را سپری می کند تهیه و منتشر کرد . باز انتشار این یادداشت بهانه ای است برای پاسداشت تلاشهای مزدک عزیز و نیز یادی از دوست و همنورد سفرکرده مان زنده یاد مقبل هنرپژوه...


مقبل مان چه شد؟

اقبال، مقبل‌مان چه شد؟

الله و اکبر اذان را که گفتند، رفتیم برای افطار آخر رمضان 83. طباخی ای تقاطع خیابان بهار و بهار شیراز. تنگ هم نشسته بودیم و همه مردم شاد، که فردا فطر بود و اعلام کرده بودند ماه را دیده اند و عید مسلمین رسیده.

سه مرد مقابل من و دوستی که همراه بود، مشغول شوخی و بحثی داغ بودند. یکی از آن مردان، رو به ما، حکمیت خواست بین شان و سر اختلاف شان. گفتم: «اختیار دارید جناب افلاکی!»

جا خورد. «اقبال افلاکی» عضو قدیمی فدراسیون کوهنوردی و مسئولیت دار در کمیته هیمالیانوردی، را از اوایل پاییز سال قبل شناخته بودم. وقتی برای گفتن از چگونگی ماجرای تلخ صعود تیم به «گاشربروم»، آوار بهمن و مرگ «محمد اوراز» به روزنامه آمده بود و کنج خلوت اتاقی، بغض کرده، رو به روی هم نشستیم و هی اشک هایمان را خوردیم. او از فداکاری بچه های تیم ایران گفت، از دیوانگی چهار روز دست و پا زدن در ارتفاعات پاکستان برای «سانتیمتر به سانتیمتر» پایین آوردن تن نیمه جان همنوردشان، از فریادهایشان در دل آن کولاک که نمی گذاشت امداد هوایی به داد برسد. و از مظلومیت اوراز؛ که جدا از چندین و چند قله بالای هشت هزار متری، دژ خوفناک اورست را هم فتح کرده بود و آنوقت: «درآمد که نداشت. مجبور بود مثل خیلی دیگر از بچه های کوهنوردی، برود بلد خارجی هایی بشود که افتخارشان این بود می خواهند دماوند را صعود کنند. چادرشان را می زد، ظرف هایشان را می شست، قاطرشان را بار می زد. وقتی می شنیدند او چه سابقه ای دارد، باورشان نمی شد. می گفتند مگر می شود مردی با این همه افتخار خدمت ما را بکند؟ تهران که بود، توی خوابگاه امجدیه زندگی می کرد. می گفت: اقبال، شب ها پشه ها نمی گذارند بخوابم. چه کار کنم؟ ... لیسانس داشت، اما سازمان تربیت بدنی که قول داده بود استخدامش کند، آنقدر اذیتش کرد که به قول خودش پرونده اش شده بود صد کیلو! می گفتند باید منتظر بمانی تا یکی بازنشسته شود یا بمیرد تا جایش را بگیری. می گفت: خسته شدم اقبال...»

آقا اقبال، یادت هست به بهانه قراری دیگر، حرف هایت را نیمه تمام گذاشتی تا مبادا بغض یکی مان بترکد؟ یادت هست دیدار بعد در آن شب عید، چطور زیرچشمی نگاهم می کردی و افطار کوفت جفت مان شد؟ آخر مصاحبه گفته بودی: «مقبل را دریابید. وضعش خیلی بد است طفلک.»

و همین شد که سراغ این کوهنورد مصدوم، رفتم. شاید بلندترین مصاحبه عمر او بود. آن نیم صفحه را مقایسه کنید با خروار خبر و گزارش و مصاحبه از ستاره های حلبی مان که هر روز توی مطبوعات و سایر رسانه ها می بینیم. آیا سهم او و دیگر قهرمانان بی هیاهو، همین اندازه است؟

«مقبل هنرپژوه»؛ همراه اوراز که بعد از بهمن، حالش وخیم بود ولی آنقدر مرد بود که نگذارد حتی کسی بار او را به دوش بکشد. وقتی تا مرز کما می رفت و باز برمی گشت، هنوز درست به هوش نبود که بداند چه بر سرشان آمده. خونریزی داشت، اما روی پای خودش شروع کرد به سرازیر شدن. بی خود تعریفش را نمی کردند که خیلی مقاوم است و آینده دار. جوان ترین عضو تیم، اواخر سال 80 به ملی پوشان پیوسته بود. یک سال بعد، قله «لوتسه» (8516 متری، چهارمین کوه بلند دنیا) را زده بود و با 18 سال سن، عنوان جوان ترین کسی را به دست آورده بود که به بالای این بام رسیده. «گاشربروم یک» دومین صعود مقبل به قله ای بالای هشت هزار متر بود؛ صد افسوس که چند متری مانده به ثبت رکوردی تازه توسط این جوان، آن بهمن لعنتی آوار شد.

خودش می گفت: «اوراز من را نجات داد.» تعریف می کرد که چطور آن شیرمرد محجوب با وجود حال خرابش، عقل کرده و به سختی دست گذاشته روی دکمه تماس بیسیم. توی کمپ، این پیام مشکوک، دلشوره به دل اقبال زده. تیم پشتیبانی را بسیج کرده و برای جستجو رفته اند. و همین شد که نگذاشته مقبل زیر برف ها جان بدهد.

بازی روزگار را ببینید. پسرک دلیر بوکانی آنجا نمرد؛ ماند تا همراه بقیه چهار روز توی خرابی هوا بجنگد و جان دادن «برادر بزرگ» روی دست های همنوردها را ببیند. زجر بکشد، نیمه جانش را بردارد و از بین آن جهنم یخ، سرمازده و داغان، عقب نشینی کند. اما چریکی که زود بازنشسته نشود، زود کشته می شود. حمله های بعدی مقبل، بعد از مدت ها مداوا و خانه نشینی (که اهلش نبود و با وجود بی توجهی مسئولان، خیلی سخت می گذشت)، آخر کار دستش داد...

حالا هفته ای از مرگ مقبل بر اثر سقوط در تمرین و ضربه مغزی، می گذرد. وقتی تصاویر خاکسپاری کاپیتان جوان تیم ملی کوهنوردی از تلویزیون پخش شد، خیلی دلم می خواست اقبال افلاکی کنارم باشد. اقبال، مقبل مان چه شد؟

  نظرات ()
در پاسخ آیاز نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٠ خرداد ۱۳٩۱

در پاسخ آیاز آنجا که از برنامه هفتم قلم می نویسد:

من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم . نه ایرانی را به غیر ایرانی ترجیح می دهم نه انیرانی را به ایرانی . من یک لر بلوچ کرد فارس ، یک فارسی زبان ترک ، یک افریقائی اروپائی استرالیائی امریکائی آسیائی ام ، یک سیاه پوست زردپوست سرخ پوست سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می کنم . من انسانی هستم میان انسان های دیگر بر سیاره ی مقدس زمین ، که بدون دیگران معنائی ندارم 
-احمد شاملو

  نظرات ()
یادها... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

هرچه سعی کردم سکوت کنم و چیزی از این روزهای پرالتهاب خرداد که تنفس را برایم سنگین می کند ننویسم ، نشد......

بیاد هدی صابر

 لحظه های دلگیر عصرگاه است

آفتاب ، همچون نگاهی اشک آلود

روی بر می گرداند

به مانند تصویری از آرزوهای دوردست

... هدی صابر هم که آمده بود تا در دانشگاه سخنرانی کند ، آمفی تئاتر در اختیارمان قرار نگرفت . مجبور شدیم تا در مقابل دفتر انجمن یکی از دانشکده ها ، سرپائی جلسه سخنرانی اش را برگزار کنیم . انگار نه انگار که به مشکل برخورده ایم ، دستم را گرفت و پیشنهاد داد ، تا فراهم آمدن مقدمات جلسه قدمی در دانشکده بزنیم بلکه فضای کلی دانشگاه را از نزدیک ببیند  و نیز گپی زده باشیم . به آرامی قدم می زد و با آرامشی مثال زدنی از تجربیاتش می گفت و البته با سعه صدر از من ِ دانشجو می شنید ، با احترام تمام .

 نه فریاد می زد ، نه خط و نشان می کشید ، نه تهمت و افترا می زد ، نه دروغ می گفت ، نه اعتقاداتشان را پنهان می کرد، نه آسمان و ریسمان به هم می بافت ، و نه بسیاری از رفتارهای معمول آن روزها و این روزها را از خود نشان می داد . ذره ای خشم و عصیان در لحن و عباراتش دیده نمیشد ، کلمه ای در تشویق به خشونت از دهانش بیرون نمی آمد . به هنگام صحبت از زندان و شرایطش ، کوچکترین نشانی از کینه از خود بروز نمی داد و نیز  ذره ای حق ویژه  و انحصاری برای خویش قائل نبود! به هر حال شاگردان عزتمان* بودند و عزت نفسشان بی حد ، این را باید در رفتار و کردارشان می دیدی...

*اشاره است به عزت الله سحابی

  نظرات ()
یادها... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٦ خرداد ۱۳٩۱

توی سینه اش جان جان جان ، یه جنگل ستاره داره...

حسن نجاریان - جنگل های پردانان - پیرانشهر

  نظرات ()
هفتمین صعود قلم نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٠ خرداد ۱۳٩۱

به امید دیدار دوستان در هفتمین صعود قلم - آبشار خرپاپ

 

  نظرات ()
پیرکوهنوردی در دادگاه نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۸ خرداد ۱۳٩۱

دوست گرامی ام رامین شجاعی ، دیدگاهی در خصوص شکایت فدراسیون کوهنوردی از پیشکسوت کوهنوردی کیومرث بابازاده منتشر کرده اند که توجه به آن خالی از لطف نیست. به سهم خود از رامین شجاعی عزیز سپاسگزارم.

پیر کوهنوردی در دادگاه / داستان کوه: 

بعد از مدتی  که آقای شعاعی* به سرپرستی فدراسیون کوهنوردی برگزیده شد امید زیادی داشتم که یخهای روابط بین کوهنوردان مستقل با فدراسیون آب شود. ایشان با روی باز پذیرای کوهنوردان خارج از فدراسیون بود و طی چند سال در حد توان خود به حمایت از کوهنوردان منتقد و مستقل پرداخت. بخصوص برنامه برودپیک 88 باشگاه آرش بدون حمایت وی کیفیتی کاملا متفاوت می یافت.

 

* - روی سخن این نوشتار شخصیت حقوقی آقای شعاعی به عنوان رئیس فدراسیون کوهنوردی است. شخصیت کوهنوردی ایشان مانند هر کوهنورد دیگری قابل احترام است. به خصوص جا دارد همینجا عملکرد "شجاعانه" ایشان در بازگشت از نزدیکی قله ماکالو را تحسین کنم.

 

از خود می پرسم چه شد که این روند به شکایت قضایی از یکی از موجه ترین چهره های کوهنوردی کشورمان منجر شده است؟ چطور آقای بابازاده که در ابتدای تصدی این مقام توسط آقای شعاعی با فدراسیون همکاری هایی داشت در اواخر این دوران مجبور شد در جایگاه متهم قرار گیرد؟ چه شد که آقای شعاعی در آخرین سال ریاست خود با این شکایت مهر خود را بر تاریخ کوهنوردی ایران کوبید: اولین رئیس فدراسیونی که از یک پیشکسوت در دادگاه شکایت کرده است؟

 

من البته چندان نگران این شکایت و نتیجه آن نبودم. سیستم قضایی روند خاص خود را دارد و نتیجه آن هر چه بود تاثیری مهم در افکار عمومی جامعه کوهنوردی نمی گذاشت. زیرا افکار عمومی را رای دادگاه شکل نمی دهد. جامعه کوهنوردی سابقه نزدیک به 50 سال فعالیت آقای بابازاده را یکشبه  و با یک تندخویی از یاد نمی برد. کسی که چه در دوران فعالیت کوهنوردی خود در دهه 40 و 50 و چه در سالهای بعد همواره مشوق کوهنوردان برای برداشتن یک قدم بالاتر بوده است.

 

بیش از 30 سال است که آقای بابازاده را می شناسم. بزرگترین دغدغه او همواره پیشرفت کوهنوردی در این کشور بوده است. به عنوان یکی از موسسین باشگاه آرش طبیعتا تعصبات خاص خود را نسبت به این باشگاه داشته است اما هیچ گاه به خود اجازه نداده این تعصبات مانعی در عمل به اعتقاد راسخ او مبنی بر رشد کوهنوردی همه جانبه شود. بعضی از بهترین صعودهایی که او در آنها نقش داشته همراه با کوهنوردانی از گوشه گوشه ایران انجام گرفته است. کوهنوردانی از اراک، کرمانشاه، تبریز، اردبیل و گروه ها و باشگاه های دیگر تهران همواره در صعودهایی که باشگاه آرش یک ستون محکم آنها بوده نقش داشته اند. و این میسر طی نشده است مگر با سعه صدر و آینده نگری کسانی نظیر آقای بابازاده. از نظر او یک صعود موفق و در خور بسیار مهم تر از آن است که چه کسانی یا چه باشگاه هایی آن را انجام داده باشند.

 

اما وقتی نوگرایی و نوجویی او با گرفتن دست کوهنوردان همراه می شود از او شخصیتی استثنایی در کوهنوردی کشورمان ساخته می شود. سالهای سال است که هر زمان اتفاقی در کوهستان های اطراف تهران برای کوهنوردانی که او را مستقیم یا غیر مستقیم می شناسند می افتد، اولین کسی که باخبر می شود و آخرین کسی که منطقه را ترک می کند اوست. او به طرزی خستگی ناپذیر در بسیاری از عملیات جستجو و نجات کوهنوردان شرکت داشته و مدیریت آنها را به عهده گرفته است. از خانواده مرحوم همایون محبوب گرفته تا محمد موسوی نژاد همگی مرهون کمک های بی شائبه او هستند.

 

و با چنین سبقه ای او بار دیگر در دهه هفتم زندگی برای صعود بزرگ دیگری آستین بالا می زند. صعودی که می تواند سرچشمه تحولی در کوهنوردی کشورمان گردد. منظورم برنامه برودپیک 88 است که بدون تلاش شبانه روزی او به سرانجام نمی رسید. اما نتیجه کار به مذاق بسیاری خوش نیامد؛ همان کسانی که قبل از برنامه وعده می دادند تیم بدون صعود حتی 200 متر با دادن کشته باز می گردد. برنامه سال 88 زنگ خطری برای آنها بود. آنها که اعتبارصعودهایشان یا جایگاه و موقعیتشان در فدراسیون را در خطر می دیدند تمام تلاششان را کردند تا تیم سال 90 باشگاه آرش بار دیگر راهی منطقه نشود. نداشتن گزارش فنی یا گزارش پزشکی! را بهانه قرار دادند تا مبادا کاری که محمد نوری در 20 سال قبل از آن انجام داده بود تکرار شود.

 

سالها از اولین صعود دیواره علم کوه در زمستان توسط محمد نوری می گذرد. صعودی که به نظر می رسید آخرین مسئله کوهنوردی ایران باشد. در قدم بعدی و در صعود به قلل و دیواره های خارج از کشور، اما، کوهنوردی ایران خود را به صعود های تکراری از مسیرهای عادی قله های 8000 متری محدود کرده است. در چنین شرایطی، یک نفر پیدا شده که بر خلاف مسیر رودخانه شنا می کند و از تمام وجود خود برای ارتقاء کوهنوردی این کشور مایه گذاشته است. اما با موانعی به غایت غیر منطقی از طرف کسانی مواجه می شود که، حداقل بر روی کاغذ، وظیفه توسعه کیفی کوهنوردی را در این کشور بر عهده دارند. در حالیکه هیچ گاه در این 40-50 سال ذره ای برای خود نخواسته است، سرانجام از این همه بی تدبیری، بی عدالتی و جفا لب به گلایه و انتقاد می گشاید. و مورد غضب قرار می گیرد که ای هوار، ای بیداد به شخصیت ما توهین شد.

 

آقای شعاعی روی سخنم با شماست. شما در طول چند سال تصدی مسئولیت در این مقام حتی یک گزارش مالی به جامعه کوهنوردی ارائه نداده اید. به هیچ یک از سوال ها و انتقادات در این زمینه پاسخ نداده اید. آقای شعاعی چرا سالها تمام تیم های خارج از فدراسیون که مجوز شما را گرفته بودند مجبور بودند برای برنامه های هیمالیا نوردی شان از طریق فدراسیون کوهنوردی قراردادهایشان را با شرکت های خدماتی منعقد کنند؟ چرا هیچ گاه ریز مخارج سفرهای اصحاب فدراسیون را در اختیار جامعه کوهنوردی قرار نداده اید؟ چه وقت و در چه زمینه ای شفاف بوده اید که انتظار داشته باشید انتقادهای مستند وجود داشته باشند؟ مستنداتی که اگر وجود داشته باشند تنها و تنها در دفاتر فدراسیون کوهنوردی وجود دارند چرا نباید در اختیار افکار عمومی قرار گیرند تا جامعه کوهنوردی به نقد آنها بپردازد؟ آقای شعاعی، این صدای فریاد جامعه کوهنوردی است که از گلوی آقای بابازاده به در آمده است.

 

برنامه 88 گروه آرش با تمام ضعفها و کاستی ها می توانست (و می تواند) نقطه آغاز حرکتی نو در کوهنوردی ایران باشد. اما مجموعه فدراسیون کوهنوردی آقای شعاعی تداوم چنین صعودهایی را در تعارض با حضور خود در فدراسیون کوهنوردی می دید. آنها که به هر دلیل کوچکترین قدمی در این راه بر نمی دارند هر صعود نویی  را تیشه ای به ریشه خود می پندارند. و در زمانه ای که جامعه کوهنوردی کمترین نقش را در انتخاب رئیس و مسئولین فدراسیون کوهنوردی دارد، به خود اجازه می دهند از هر حربه ای برای مغلوب کردن حریف که همانا کوهنوردان مستقل اند استفاده کنند. نگرفتن مجوز شورای برون مرزی راحتترین کاری بود که می توانستند بر علیه تیم آرش در سال 90 انجام دهند. آقای شعاعی گرفتن این مجوز منتی بر اعضای آن نبود، وظیفه شما بود. وظیفه شما بود که تمام تلاش خود را انجام دهید تا حتی با وجود کاستی های اداری این صعود به نحو احسن انجام گیرد، نه برعکس نداشتن فلان و بهمان مدرک را بهانه قرار دهید تا از گرفتن این مجوز سرباز زنید.

 

سال گذشته بعد از سنگ اندازی های فراوان بالاخره تیم باشگاه آرش بدون مجوز شورای برون مرزی راهی برودپیک برای صعود مسیر جدید شد. و بهار امسال 11 کوهنورد از طرف فدراسیون کوهنوردی برای دریافت این مجوز معرفی شده اند. کمافی السابق صعودهایی تکراری و بر روی 8000 متری ها. آقای شعاعی چه نامی می توان به این رفتار شما و دوستان تان در فدراسیون کوهنوردی گذاشت مگر کوته نگری و اجحاف؟ آقای شعاعی آیا همچنان فکر می کنید این صعودها جایگاه کوهنوردی ایران را در دنیا ارتقاء می دهند؟ گمان نمی کنم زیرا شما را آگاه تر از آن یافته ام که وجود این اختلاف را در نیابید. اما شما با این شکایت نه تنها کمکی به این ارتقاء نکرده اید بلکه خواسته یا ناخواسته سعی کرده اید صعودهای برتر در کشورمان را در نطفه خفه کنید. زیرا آن را خطری برای خود در فدراسیون کوهنوردی و همچنین اعتبار صعودهایتان می پندارید.

 

اما خود بهتر می دانید که مقام ها و موقعیت ها، به خصوص از نوع دولتی آن، دیری نمی پایند؛ یا رای نمی آورید، یا همچون یار دیرینه تان آقای آقاجانی، در اثر دعواهای سیاسی کنار گذاشته می شوید یا همچون امسال "ممنوع الانتخاب". به علاوه اعتبار صعودهایتان دیر یا زود در مقابل صعودهای برتر کوهنوردان کشورمان رنگ می بازند، اگر تا کنون رنگ نباخته باشند. فراموش نکنید صعود محمد نوری بر روی دیواره علم کوه در آن دوران نقطه پایانی بود بر رقابت ناسالمی که از طرف فدراسیون با کوهنوردان مستقل ایجاد شده بود.

 

آقای شعاعی شما و امثال شما چند صباحی در فدراسیون هستید. ممکن است یک چند قله ای را هم صعود کنید یا سرپرست آن باشید. اما اگر نام نیکی از خود باقی نگذارید یا منشا تحولی نباشید به زودی فراموش می شوید. بر خلاف شما، نام افرادی نظیر کیومرث بابازاده، که عمری را صرف خدمت به کوهنوردی این کشور کرده اند در خاطره جامعه کوهنوردی حک شده است.

 

 

 

  نظرات ()
من از انسان بودن خود می ترسم! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۸ خرداد ۱۳٩۱

می گویم اسمت چیست ؟
جواب میدهد انسان !
می گویم انسان کلمه بزرگیست خرابش نکن
جواب می دهد من هم بزرگم
می گویم انسان کیست ؟ حیوان چیست ؟
می گوید انسان شرافتمند است . حیوان پست است
میگویم شرافت انسان چیست
بگو ؟
و اگر حیوان پست است چرا ؟
می گوید انسان به هیچ کس آزار نمی رساند
حیوان به همه آزار می رساند
می گویم انسان پر آزارترین موجود خلقت است
حیوان بی آزارترین موجود است
می گویم تو در انسان بودنت چند بار ظلم کردی ؟
چند بار خیانت کردی ؟ چند بار ؟
سکــــــوت می کند ...
می گویم من انسان ، تو انسان ، همه انسان ؛
پس کو انسانیـــــــت ؟
سکوت می کند ....
می گویم : ما انسان نیستیم ؛
ما در نقش انسان لباس گرگ بر تن کرده ایم ...
من از انسان بودن خود می ترسم ...
من از جنس انسان ، از اسم انسان می ترسم
"انسان تو کیستی که همه می نالند از انسان بودنت"
  نظرات ()
برای باران... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٧ خرداد ۱۳٩۱

برای باران آنجا که می نویسد :

می دانی "برف می بارد" یعنی چی؟ یعنی تو باز می خندی .. آسمان می خندد.. زندگی می خندد .. و همه ی شهر و همه ی آدم هایش سفید می شوند و هی دلشان می خواهد بگویند روز برفیتون خوب .. آن هم به وقت نزدیکی های تابستان ..

  نظرات ()
اطلاعیه برنامه ی صعود قلم ( افتتاحیه روز پنجشنبه ) نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٧ خرداد ۱۳٩۱

همنورد محترم
با سلام جهت اطلاع
ضمن تقدیر و تشکر از همراهی شما و قبول زحمت حضور در مهاباد جهت برنامه‌ی خرپاپ
بدینوسیله خلاصه‌ای از آخرین اطلاعات مصوب برنامه و نحوه حضور در مهاباد به اطلاع میرسد.
1- حضور در مهاباد و ثبت نام در محل دفتر کانون کوهنوردان اوراز مهاباد به آدرس : خیابان حافظ-میدان نماز جنب معاونت عمرانی شهرداری از ساعت 8 صبح روز 5شنبه 11 خرداد1391 الی 21 همانروز
2- بعد از معرفی همنوردان به مسئول ثبت نام ورودی در کانون و راهنمائی برای اسکان همنوردان در محل خوابگاه به آدرس: محله‌ی باغ اسماعیل آقا – کوچه نرگس2 پلاک 5 
لطفا در صورت تمایل به شرکت در همایش افتتاحیه حضور در مهاباد تا ساعت 15 روز 5شنبه ضروری است
3- ثبت نام از دوستانی که روز جمعه صبح خواهند رسید در محل کانون و از ساعت 7 صبح خواهد بود.توجه بفرمائید ساعت حرکت و شروع برنامه 9 صبح روز جمعه خواهد بود و دوستانی که جمعه میرسند باید قبل از ساعت 9 تشریف بیاورند
4- بیدار باش همنوردان خوابگاه ساعت 7 صبح جمعه و صبحانه تا ساعت 8 صبح در همان محل و حرکت به طرف دفتر کانون و همراهی با همنوردانی که صبح جمعه رسیده اند و حرکت از محل کانون به طرف تپه حسنلوی شهر نقده(حدود 40 کیلومتر)
5- پس از بازدید از تپه باستانی حسنلو در مسیر مراسم حضور بر مزار زنده یاد محمد اوراز و فاتحه خوانی و ادای احترام به کوهنوردان فقید و ناهار در دامنه‌ی کوه سلطان یعقوب.
7-بعد از صرف ناهار حرکت به طرف شهر پیرانشهر (حدود 45 کیلومتر) و سپس بعد از طی 15 کیلومتر از جاده پیرانشهر به سردشت در روستای گزگسک یا تازه قلعه پیاده شده (محل آغاز کوهپیمائی) 45 دقیقه در شیب نسبتا ملایم کوهپیمائی و بقیه مسیر تا دره محل آبشار و شب مانی به طرف پائین و فرود به دره خواهد بود.(جمعا حد اکثر 3 ساعت تا محل کمپ و شب مانی).شنبه بعد از صرف صبحانه بازگشت به مهاباد از مسیر رودخانه
با تشکر میزبانان صعود هفتم

 

  نظرات ()
تبریک منصوره گرجی و چند اشاره نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٦ خرداد ۱۳٩۱

پیام تبریک منصوره گرجی نائب رییس فدراسیون در حوزه ی بانوان  به پروانه کاظمی بر روی وبسایت فدراسیون کوهنوردی بهانه ی انتشار این یادداشت شد.

پروانه کاظمی ، کوهنورد مستقل ایرانی نهم فروردین ماه بدون اطلاع قبلی ایران را به قصد صعود قله ی اورست ترک کرد. و در منطقه هنگامی که با کوهنوردان ایرانی مواجه شد ، باز هم سخنی از تصمیم بزرگش به میان نیاورد و تنها به این جمله بسنده کرد که : خسته شده ام و می خواهم قله ای را صعود کنم!

می خواهم کمی به عقب بازگردم. به چند سال پیش و به حادثه ی ماناسلو. در یکی از جلسات بررسی حادثه ی ماناسلو ، نقل است که محمود شعاعی بعنوان رییس آن فدراسیون خطاب به کاظمی می گوید : اگر میرشکاری هم زن بود ، این اتفاق برایش نمی افتاد و سرپرست (حسن نجاریان) توجه بیشتری به ایشان می کرد!!! که پس از آن ، پروانه کاظمی با ابراز تاسف از اینکه شخصی مثل شعاعی با این طرز تفکر و نگاه جنسیت زده در کوهنوردی ، ریاست فدراسیون را بر عهده دارد جلسه را ترک می کند و ... .

امروز که پیام تبریک خانم گرجی خطاب به پروانه کاظمی را بر روی وبسایت فدراسیون دیدم ، اول به فال نیک گرفتم که فشارهای افکار عمومی و یادداشت های منتشر شده در برخی وبلاگ ها از جمله همین وبلاگ ، باعث شد تا فدراسیون نیز تکانی به خود بدهد هر چند که کوچک و ناچیز باشد.

اما سوالی در این بین به وجود می آید:

فدراسیون کوهنوردی و منصوره گرجی بعنوان نائب رییس بانوان ، چه کارهایی و خدماتی برای کوهنوردان زن مستقل انجام داده اند؟ برای لیلا اسفندیاری ، پروانه کاظمی ، پرستو ابریشمی ، مریم علیخانی ، مائده مختاری ، نسیم عشقی ، مهسا حکام زاده ، لیلا بهرامی و پریسا فقیه نوبری ( در کنگره سنگنوردی BMC در اردیبهشت سال 1379) و ...  چه خدماتی ارائه کرده اند ، چه مشکلاتی را از سر راهشان برداشته اند ؟ گره کدام یک از کارهایشان را گشوده اند که اینک ، با پیام تبریک خشک و خالی سعی در رساندن حسن نیت خود دارند؟! آیا از جریان دادگاه جنایی پرونده نانگاپاربات و از بی مهری هایی که به لیلا اسفندیاری رفت ، خبر داشتند؟ منصوره گرجی چرا آن روزها بعنوان نائب رییس بانوان تلاشی از خود نشان نداد؟

بر هیچ کسی پوشیده نیست که فدراسیون کوهنوردی به صورت کاملا گزینشی عمل می کند و صعودها و حمایت هایش بنام افراد خاصی سند زده شده است!  از دیگر سو ما نیز به خوبی آگاهیم که توان حمایتی فدراسیون محدود است اما این حمایت صرفا در انحصار عده ای از نورچشمان است!! بر هیچ کس پوشیده نیست که فدراسیون کوهنوردی در تقابل کامل با کوهنوردی مستقل است و بجای حمایت ، مانع تراشی می کند. فدراسیون کوهنوردی اگر حمایتی از جریان مستقل نمی کند ، پس حداقل مانع تراشی هم نکند! که همه ی این سنگ اندازی ها تعبیر به رقابت و  ناتوانی فدراسیون کوهنوردی در مواجه با کوهنوردی مستقل می شود.

باقی بقایتان

احسان بشیرگنجی

  نظرات ()
پروانه کاظمی بر فراز لوتسه نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٥ خرداد ۱۳٩۱

دوست عزیز و ارجمدنم ، خانم پروانه کاظمی بر فراز لوتسه ایستاد. ایشان چندی پیش توانسته بود قله ی اورست ، بام جهان را صعود کند. تبریک به ایشان و جامعه ی کوهنوردی.

پروانه کاظمی صعود خود را با این پیام به روح لیلا تقدیم کرد :

تقدیم به روح بلند لیلا که همیشه اولین بود...

  نظرات ()
بیاد ساجده... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳ خرداد ۱۳٩۱

دماوند - شهریور 86

یاد ، یار باد است.
باد می وزد
مترسک می رقصد
و باد
یاد یار دور ، یار دیرین را درو می کند!

بیاد ساجده کشمیری که در 4 خرداد 88 از فراز دماوند کوه ، پر کشید و رفت...

چقدر زود گذشت ساجده...
یادت گرامی
  نظرات ()
خرمشهر... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۳ خرداد ۱۳٩۱

 

چه کوزه های عاشقی می شود ساخت
از خاک خرمشهر
چرا که در هر قدمش مردانی خوابیده اند
با لب هایی که مشق بوسه نکرده اند!

(حسن فرهنگی)

 

امروز خرمشهر آزاد می شود، امروز چندین کیلومتر دورتر در بغداد برای ایران تصمیم می گیرند و امروز روزی است که خیلی ها ۸ سال جنگ رو برای خودشون مرور می کنند.

پ.ن 1 : خدا که خرمشهر را آزاد کرد ،  ما رو کی آزاد می کنه؟

پ.ن 2: دیروز دوم خرداد بود. هرچه خواستم از این روز و دلتنگی هایش بنویسم ، بغض امانم نداد... گرامی باد

پ.ن 3 : ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

 
  نظرات ()
بیاد مش صفر نقوی... نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢ خرداد ۱۳٩۱

رسول نقوی ، عباس جعفری ، زنده یاد مش صفر نقوی ، فرخنده صادق

مش صفر!

از آن دور. از پشت پرچین ها می آیی و تماشایت می کنم .کوه کوچک پیر دیرزیست ! می خندی صفایت به آسمان آبی تخت سلیمان می ماند و صافی دلت سینه ستبر دیواره شمالی علم کوه رامانند است گرم و زنده .قوی هستی هنوز چونان چوپانان دلیر *.رسمت راه به کومه های جنگل نشینان مازی چال میبرد . با بوی قرصک تازه و شیر گرم میش .سفره ات همیشه پر نان است ( پر نان باد ) و خانه ات همیشه پر میهمان ! پس میانه میهمانان مارا نیز می پذیری همچون همیشه و در خانه تو دیگر کسی غریبه نیست .... یادش بخیر سالهای پیرار دیر خسته از شهر می رسیدیم . آن موقع هنوز خط کلاردشت روسیاه آسفالت نبود و انتظارهایمان برای رسیدن به رود بارک گاه به شبی نیز می کشید تا یکی جرات کند تا سر بالایی سنگلاخ بیرون بشم را بالا کشد. تا دشت کلاردشت تا تنگنای خنک دره سبز رود بارک تا آن جا که پسنده کوه و سیاه کمان و تخت سلیمان خودشان را پشت انبوه توسکا و ون وسرخه دار گم می کردند و غلغله سرداب رود سکوت دره را می شکاند و ما در خانه ات . میهمانسرای همیشه کوهنوردان خسته لنگر می انداخیم و گلخنده های تو بود و قرصک های نان گرم و شیر تازه و حرف که گل می انداخت و تو باز برایمان می گفتی از گورتر از گرده آلمانها از سینه دیواره که راه بر ناشی ها و نا توانمند ها می بست . می گفتی از صخره های آویزان به ناکجای سیاه سنگ . از نوایر از کیغام از نجاح از فرزین از زمستان های سرد از توفان آن بالا از گرمای کرسی ...... ما می شنیدیم مشتاق مثل همیشه و با دهان باز, ما نوباوگان کوهستان از تو پیر قصه های پیرار کوه علم کوه را می شنیدیم و هنوز صبح نرسیده بود بیدارمان می کردی: بلند شید آفتاب زده است مگر نمی خواهید امروز به سرچال برسید . وسرمای آب سردابه رود که صورتمان را می برید تازه هشیار می شدیم.

_ بجنبید الان است که آفتاب سر بکشد و می دیدیم که چاروادار ها آمده اند و غوغا باز براه است , یادش بخیر همیشه سر سنگینی لنگه های بار دعوا در می گرفت و تو میخندیدی و به زبان مازنی و کردی همه را راضی می کردی رستم را و یزدان را و شیرزاد را و عین اله را که هیچ وقت راضی نمی شد حتی وقتی که راضی بود ! نارضایتی اش را به رسم کوه نشینان بلند فریاد می کرد ... راه می افتادی . راه می افتادیم و رسول را هم همراهمان می کردی تا در گم و پیچ راه در خم پیت سرا در تند لیزونک یارمان باشد و کشتی سنگ که می رسیدیم که تو می گفتی: فرنگی ریجگاه * باز از گورتر* می گفتی که برای راه یابی به بلندای علم کوه از گرده راهی را بالا رفته بود و باز ما کنجکاوانه قصه اولین صعود گرده آلمان ها* را ز تو می پرسیدیم و تو باز برایمان همان را تعریف می کردی که دیشب گفته بودی ....!
چاشتمان را به ونداربن* می خوردیم چای داغ هیزمی که درویش پیر تیار می کرد و شوخی های شما دو تن به لهجه غلظ کنجکاویمان را بر می انگیخت و خنده های تو و متلک های نیشدار درویش که تا مرگش هیچ گاه ما دل به کوه بستگان جوان از آن بی نصیب نمی ماندیم خستگی راه دراز رود بارک ونداربن را از یاد می برد ......
گذشت آن سال های دور . درویش پیر از برف و تنهایی آن زمستان جان به در نبرد . اورا که صد و اندی سال نگاهبان دروازه علم کوه بود تو مشایعت کردی و و خداحافظی که به سکوت برگزار شد و سلامی که امروز با هم به او کردیم با هم به فاتحه اش آمدیم . می بینمت می آیی باپسرت رسول همان که از همین کوه های پشت خانه با تو براه افتاد و تا بلندای پامیر تا دوردست های قره قروم و تا بلندای اورست را در نوردید و اینک به دنبال تو ( به دنبال آموزگار نخستش ) شیب تند تپه را بالا می کشد . می آیی و لبخند می زنی و رسول نیز سرخوشانه گام می زند هر سه می خندیم به روزگار واز کردار روز گار و در دور دستهای دره ی سردابه رود کبک های دری سپاس زنده بودن را قهقهه می زنند .

عباث!                                                                                                               

شهریور 82

  نظرات ()