احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
خدا لعنتتان کند! .. اگر چه به لعنت خدا هم نمی ارزید! نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۸ تیر ۱۳٩٢

از صفحه ی فیس بوک رضا نظام دوست :

دوباره شب شد . میروم کنار اسکله . انعکاس نور چراغهای یک شهر سرخوش و آرام ، توی آب می رقصند . زنی با کودک سه چهار ساله اش برای مرغهای دریایی خرده نان می ریزد . دور سرشان در هوا می چرخند . گاهی که پر پرنده ها پوست پسرک  را لمس می کند ، او با ذوقی پر هیجان جیغ می کشد . آنسو تر در کافه ای ، نوازنده ی "کنت باس" و "ترومپت" یک قطعه ی شاد و بازیگوش جاز را اجرا می کنند و صدای خوشایند این موسیقی فضا را پر کرده .

دختر نوجوانی که لباسی شبیه خرس پاندا پوشیده ، با پسرکی هم سن خودش ، کنار یکی از تیرهای چوبی اسکله ، با صدای ترومپت ورجه وعورجه می کند . پسر دستهایش را مثل پرنده در هوا تکان می دهد و دختر باسنش را که دُم گرد و سفید خرس پاندا رویش چسبیده ، به سمت پسرک می جنباند و از خنده ریسه می رود . زیر پایم ، توی آب ، عروس های دریایی درخشان در حال رقص بی صدای دیگری اند . تابناک و نورانی ، با جریان آرام آب می گذرند . انگار با تاریک شدن هوا آنها هم چراغهای جشن شبانه ی شان را روشن کرده اند .

باری! ... در اطرافم همه چیز در صلح و آرامشی خوشایند است . درون من اما مصاف سهمگینی ست از درد و اشک و فریاد فرو خورده . همین الان ، سه کوهنورد جوان ایرانی ، آن بالا ، در دور دستِ پر از برف کوههای هیمالیا ، با فرو افتادن خورشید ، دارند از سرما یخ میزنند . امشب ششمین شبی است که بدون چادر و آب و غذا و اکسیژن ، در ارتفاعی بالای هفت هزار متر، برای زنده ماندن تلاش می کنند و اگر خوش اقبال باشند این شب را نیز به صبح خواهند رساند . اگر به خاطر خشک شدن آب بدنشان در ارتفاع ، هنوز خونشان آنقدر غلیظ نشده باشد که رگهایشان را مسدود کند و قلبشان از تپش باز ایستد.

و درست همین الان دارد این اتفاق می افتد! همین الان که شما دارید این نوشته را می خوانید . و نه شما در این فیس بوک و نه مردم ایران در خانه هایشان چیزی از این قضیه نمی دانند . چون این مثل گل فوتبال یا شوت والیبال مهم نیست! .... آنجا ، ن:/.-!:/. :.78:/.*!:.7.:.7-:.8(:8.9!D8�یتالیا خبری از دخترکان تماشاچی مکش مرگ ماست ، نه خبری از سوت و کف و های و هوی . نه پوشش تلویزیونی زنده دارد . نه سانسور پوشش زننده! .. نه بعد از صعودشان کسی توی خیابان میرقصد ، نه حتی کسی فردا از مرگشان باخبر خواهد شد .
با این وجود آنها سالهاست که می روند و صعود می کنند و انگشتهایشان از سرما سیاه می شود و پاهایشان تاول می زند و کسی نمی فهمد . نه روزنامه ها می فهمند که کی رفته اند ، نه تلویزیون می دانند که کی آمده اند . البته اگر بمیرند شاید خبر کوتاهی در یکی از بخش های خبری پخش شود با عکس و توضیحات کوتاهی . و اسم عجیب و غریب قله ای که مجری ، هنگام گفتنش باید چند بار به کاغذ نگاه کند و آخرش هم اشتباه بگوید! ...

همین و تمام! ... و کسی هم هیچوقت نمی فهمد که یک نفر از این کوهنوردان ، قبل از رفتنشان جایی توی اینترنت خطاب به مسئولین دولتی ورزش نوشته :

«ما می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم. می خواهیم "کوهنورد" باشیم، نمی خواهیم زیر چتر "زور" باشیم، نمی خواهیم کور باشیم. .... می گویند نمی توانید، می گویند کشته می شوید، می گویند شما را چه به این کارها! نخبگان ما نتوانستند، شما که اصلا نخواهید توانست. می گویند ما راهتان را می بندیم، پایتان را می گیریم. گویند بروید چند ماه دیگر جواب نامه ی تان را می دهیم!!! ....

می گوییم: ما می رویم و از آن بالا به شما می خندیم، از آن بالا همه صدای مارا خواهند شنید، همه پیام ما را خواهند گرفت. می گوییم این پاداش ماست، این نتیجه ی صبر ماست، نتیجه ی پایمردی ماست، نتیجه ی جرات کردن ماست، نتیجه ی اشکهای ماست، نتیجه ی کوهنوردی ماست که شما پایتان را بر گلویش گذاشتید، نمی گذارید بلند شود، نمی گذارید نفس بکشد. .....

می گوییم بترسید، دیر یا زود سردمداری تان به پایان می رسد، می گوییم این صعود برای شما کابوس است و این کابوس رویای ماست. می گوییم نتوانستن برای ما ننگ نیست، قله برای ما هدف نیست. جرات نداشتن ننگ است، هراسیدن ننگ است، درجا زدن ننگ است! »
.....................

های های! ... خدا لعنت تان کند! خدا لعنت تان کند که با جوانهای این مملکت این معامله را می کنید . تازه اینها فقط ورزشکار اند! نه سیاسی اند ، نه بر هم زننده ی امنیت ملی تان! ... وقتی با یک ورزشکار چنین می کنید ، که برود با خون و درد، چنین بنویسد و طوری سر بگذارد به کوه که انگار دارد به جنگ می رود ، پس با دیگران چه خواهید کرد؟؟! با آنان که سهمی از قدرت تان را می خواهند چه خواهید کرد؟؟! ... با آنان که صدایشان را کسی می شنود چه خواهید کرد؟؟ با آنان که علیه امنیت ملی تان اقدام کنند چه خواهید کرد؟؟!

خدا لعنتتان کند! .. اگر چه به لعنت خدا هم نمی ارزید!

  نظرات ()
به امید خبرهای خوب از برودپیک نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۸ تیر ۱۳٩٢

حال خوشی نداریم...

نه آنها که در آن بلندی های برف پوش ، سرگردان یافتن راهی برای بازگشتند
نه ما که سرگردان در بی خبری ، دلمان از دوری دوستان یخ زده است..

اینجا هوا سرد است ، و این همه ی اعتراف ماست... همه ی اعتراف ما...

  نظرات ()
برودپیک :) نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢٥ تیر ۱۳٩٢

 

تبریک

  نظرات ()
برودپیک... آخرین تلاشها برای تحقق یک رویا نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢۳ تیر ۱۳٩٢

دوستانم آن بالا دارند شب سردی را پشت سر می گذارند. برای کسب افتخار دیگری برای ایران.
آنها این شانس و اقبال را نداشتند که مثل تیمهای والیبال و فوتبال و ... مورد توجه رسانه ها قرار گیرند.
آنها آن بالا دارند با همه چیز دست و پنجه نرم می کنند. با سرما ، با مرگ ، با بهمن و هزار چیز دیگر.
امیدوارم ساعات آینده خبر موفقیت و سلامتشان را بشنوم .
امیدوارم این موفقیت من رو آشتی بده با نوشتن از کوه و برای کوه...

لحظه شماری می کنم

  نظرات ()
18 تیر نویسنده: احسان بشیرگنجی - ۱٧ تیر ۱۳٩٢

18 تیر یک واقعه نیست هزار کتاب است. هزار رسانه است که به ما نشان داد وقتی که منش دینداری به کناری می رود و دین ابزار قدرت می شود ، می تواند جنایتها کند!

  نظرات ()
عکس روز نویسنده: احسان بشیرگنجی - ٢ تیر ۱۳٩٢

 


آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌یی
آنان را این‌گونه دل فریفته بودند!


*احمد شاملو

  نظرات ()