احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
نظام دوست ، بیان واقعیت یا تسویه حساب ؟! نظر شما چیست؟ به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱٦ آذر ۱۳٩٠

برج سینا ! : متن زیر نوشته ای است از  رضا نظام دوست. انتشار این مطلب الزاما به معنای تایید آن نیست و مسئول مستقیم تمامی آنچه که نوشته شده و نام برده شده رضا نظام دوست ، نویسنده ی متن زیر است. برج سینا حق پاسخگویی به تمام دوستان بویژه حسین رضایی ، محمود شعاعی و فرامرز نصیری را محفوظ دانسته و اگر پاسخی از سوی این دوستان ارسال شود ، تماما در این صفحه منتشر خواهد شد. و نیز یادآور می شود اختلاف نظرهای من با رضا نظام دوست بر سر بسیار مسائل  و همچنین نقدهایی که بر او وارد است (از دید من) به قوت خود باقی است و هیچ رابطه ی شاگرد و استادی بین من و ایشان وجود ندارد. نظام دوست چون بسیاری ، مخاطب برج سیناست. 

برج سینا از دیدگاههای دوستان در خصوص این نوشته استقبال کرده و خواهشمند است لطف کرده و جهت انتشار به آدرس زیر ایمیل فرمایند. لطفتان را سپاس.

e.bashirganji@gmail.com     و یا     boorjsina@live.com

هی آدم می آید  مثل یک شخص معقول و سالم(!) (مثل زندگی در واقعیت یک جامعه ی استبدادی که باید در آن از همه چیز و همه کس ترسید) خفه خون مرگ بگیرد  و هیچ نگوید ، یا با مزاح و لودگی  خون دلی را که شب و روز می خورد پنهان کند ،  اما مگر می گذارند؟؟؟؟؟ ... مگر می گذارند؟؟؟؟؟

 دوستان عزیزم اینجا  دارند  از اخلاقیات و انسانیت و قلم پاکیزه (فرقی نمی کند قلمش مثل مال من پرده در و بی مزد باشد یا مثل مال بعضی پاکیزه و به مزد!!) حرف می زنند و مرا قلقلک می دهند که  دهانِ (به زعم آنان کثیفم را) باز کنم و بگویم : آخر آدم در جامعه ای که دارد تبدیل به منحط ترین اجتماع انسانی از همین نظرها (اخلاق و عدالت و صداقت و فلان!) بر روی کره زمین و منظومه ی شمسی می شود ،  و هر کس که سرش به تنش می ارزیده  و فکر و اندیشه و قلمی داشته ،  یا سرش  را زیر آب کرده اند ، یا نفی بلد شده ، یا  در زندان دارد می پوسد  ،  چگونه (آخر چگونه؟؟؟) هنوز می تواند کلماتی اینچنینی (عدااااااااااااالت! اخـــــــــلاق! انسانیییییییییت!)  را  به خورد دیگران دهد و ککش هم نگزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 


 ولی بگذریم! ..  و بیاییم سعی کنیم حرص این چیزها را نخوریم ، و به فکر خودمان باشیم و با دستان خودمان، روزگارمان را سیاه نکنیم! اصلا اجتماعمان و مافیایش به درک! بیاییم راجع به جامعه ی گوگولی مگولی  و کوچک کوهنوردان و اخلاقیات و قلم و فلان خودمان سخن بگوییم! (ما را چه به پریدن در عرصه ای که عقاب هم دیریست در آن پر ریخته  و هر کس حرفی زده ، به سرنوشت شهیدان قلم و فکر و اندیشه - که در تاریخ خون آلود این سرزمین  کم هم نیستند- دچار شده؟! .. بنشینیم دور هم  و نان و ماست مان را سق بزنیم! ها؟! چطور است؟!)

   باری! داشتم می گفتم! ..  در اجتماع گوگولی و کوچک کوهنوردان ، پرسشی که  دوستان عزیزمان مطرح می کنند این است: چه چیز باعث سقوط کوهنوردان ایرانی ، از کوه ،  دیواره  ،  و البته   از قلل رفیع "اخلاقیات"  می شود؟؟

   و پاسخ  به زعم من اینها می تواند باشد:

  1- شاید جاذبه زمین؟!

  2- یا .... آیزاک نیوتن و هوادارانش؟ !!

  3- یا شاید اینجا هم مثل هر سقوطی خلبان مقصر است (!!)

 4- یا نه! .. فقط جنون شهوت و شهرت  امثال کاظم فریدیان و  لیلا اسفندیاری  و رضا نظام دوست؟!

   ها؟! شما چه فکر می کنید؟!

  البته در مورد لیلا اسفندیاری که بعلت مرگ او ، دیگر امکان پیگیری پرونده ی تخلفاتش وجود ندارد و دستمان برای تحت فشار قرار دادن بیشتر او کوتاه شده! ... 

و حالا (فی المثل) آقای "حسین رضایی" می تواند  با قلم پاکیزه اش از مظلومیت "امام حسین" بنویسد! یا برای خوانندگان فرهیخته اش "دل کوکی"  کوک کند .. و هرگز در هیچ کجا  سخنی از این  به میان نیاید که همین "قلــــــم"  به اندازه انگشتان دست و پای من و شما ،  به دستور شخص  جناب "محمود شعاعی" نامه به حراست و امنیه و کوفت و زهر مارِ  این اداره و آن سازمان  نوشته  تا "لیلا اسفندیاری" را  که تنها جرمش سر فرود نیاوردن در برابر دستگاه کثیف فدراسیون کوهنوردی بوده ،  تخریب و منکوب  و خرد و خاکشیر نماید؟! ... همان نامه هایی که از یک سو به هر سازمان و ارگان دولتی و شبه دولتی و خصوصی و فلان ارسال میشد تا مبادا لیلا بتواند مصاحبه کند ، اسپانسر بگیرد ، یا هر خاک دیگری را به عنوان یک زن  ورزشکار مستقل این جامعه  بر فرقش فرو ریزد ..

و از سوی دیگر در سیاست یک بام و دو هوایی (که اصلا عجین شده با سیاست و هر چیز خاک برسری دیگر در این ملک است!)  ، همین قلم و همین فدراسیون (باز هم فی المثل!)  برای "عظیم قیچی ساز" به همه جا  نامه ارسال  کند که: بله! ایشان قهرمان ملی ست! و رستم دستان و اسفندیار ثانی! .....   و هل من الناصر برایش  بطلبد،  تا ایشان به مدد کمک ها و پولها و "ناصره" ها  برود به کوری چشم کوهنوردان آس و پاس مستقل دوباره نانگاپاربات را فتح الفتوح کند و چهارده و پانزده و (بلکم بیشتر!) قله هشت هزار متری را (انشاالله به زودی!)  به زیر سیطره ی پرچم مقدس کشورمان در آورد ، و زنده و حی و حاضر و فاخر و پیروز و پرتوان بازگردد و با رسانه های مردمی (که بعد از امحاء جمیع رسانه های خود فروخته  در کشورمان باقی مانده اند!)  مصاحبه نماید و در آن مصاحبه ها حضرت جناب "محمود شعاعی" را چاق کند که در دوران مسئولیت ایشان بر کوهنوردی کشور چه فتح الفتوحی در کوهنوردی ایران ( و چه بسا جهان! یا حتی منظومه شمسی!) به وقوع پیوسته  و چه شاخها از دیوهای دوسره  هشت و نُه هزار متری  (و بلکم بیشتر!) شکسته نشده! 

 و در این میان ،  زنی تنها و بی دفاع و بی پشتیبان  ، که همه ی عرصه ها برای پیشرفت او در جامعه ای که  زن  را فقط برای {....} و {....} و {....} می خواهد (جای خالی را با کلمات پاکیزه ی خودتان پر کنید!) ، توسط خانواده ، جامعه ، حکومت  و همه ،  به حاشیه رانده شده ، سر به کوه می گذارد و عاشق تنها چیز پاکِ باقی مانده بر روی زمین (طبیعت!) می شود ، فقط به این جرم که مستقل است و تنهاست  و مجیز گوی  این حضرات نیست ، و بهای عشقش را هم  از جان و مال و آبرویش  پرداخته ، با همه ی توان و وزن این ماشین کثیف ، فرومالیده می شود  و او را به جایی می رسانند که  پاک بازانه ، مثل مبارزی که جز جانش  اسلحه ای برای دفاع از خود در برابر این سیستم ستمگر ندارد  ، خود را اینگونه قربانی می کند! .. شاید که من و شما اندکی به خودمان بیاییم ..

 یا  (بازهم فی المثل!) دوست دیگرمان "فرامرز نصیری"  که در چند سال اخیر موفقیت هر گونه تلاش کوهنوردان مستقل ایرانی را ، بی آنکه مثل یک آزاد مرد که رنجهای آزاد زیستن در انسداد یک جامعه ی  مستبد را می داند ،   به دیده ی تحسین و اغماض بنگرد ، مورد شک قرار داده و عکس های روی قله ی این تلاشها  را بررسی کارشناسانه  کرده و در نوشته هایش  تصریح می کند: قله یعنی قله! نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد!!! یعنی همان نوک نوک نوکش!

  ..... و حالا  بعد از مرگ لیلا بیاید و بنویسد که اصرار بر صعود و جنون شهرت و رسیدن به نوک نوک نوکش (!!)  باعث مرگ  لیلا اسفندیاری شده! ... و ککش هم  نگزد از اینکه ، شاید همین حرف ها  و نظرات کارشناسانه ی او (و کنار گود نشستن و درخواست لِنگ!!) باعث شده  مثلا توی گاشربروم لیلا برای رسیدن به قله "اصرااااااااار"  کند و در برگشت  دستکش و عینکش را درآورد و ( آنطور که منِ خاک بر سر از او خواسته ام!)  سرش را بکند توی ویزور صاحب مرده ی  دوربین ،   تا مبادا اینبار هم  نتواند  از موفقیتش  مثل نانگاپاربات عکس و فیلم درست و حسابی برای بستن دهن  فرامرز  تهیه کند!! ...   و  ای بسا که شاید همین  اصرار و همان خستگی و همین ثبت  لحظه های لعنتی  پیروزی لعنتی ،  باعث شده که سکندری بخورد و سقوط  کند و ..... خلاص!! ...

 و حالا آقای فرامرز که مثل من بالاترین ارتفاعی که در  عمر دراززززز کوهنوردیش درنوردیده پشت بام حیاطش است ،  توی وبلاگش دوباره شروع کند به چپق روشنفکری کشیدن و ارجاع  به کامو و بکت و عکس های رمانتیک برگهای پاییزی ،  تا  باز  کی زمان آن شود  یک  کوهنورد  آزاد دیگر ،  با فروختن تنبان و سایر قضایای زندگی اش  قصد رفتن به هیمالیا و  منطقه ی مرگ را کند  و در نتیجه  یا همانجا بمیرد  و این تلاش  دوباره سندی شود برای فرامرز که:  این هم برای کسب شهرت  و شهوت جانشان را داد! ... و یا بازگردد موفق یا ناکام . که در هر دوی این صورتها ،  باز امثال فرامرز ،  ناکامی اش را ریشخند می کنند یا موفقیتش را مورد شبهه قرار می دهند!

  حالا  هم که چشممان به این نوبر نوظهور دنیای وبلاگ نویسی و کامانت پرانی "آرش نقافی"  روشن شده ! همو که  یکهو  مثل جایزه ی لپ لپ سر و کله اش در میان این قائله ی رنگارنگ  پیدا می شود که: برایتان پرونده خواهم ساخت!!  و چنین خواهم کرد و چنان خواهم نمود!!...  آنهم  با استمساک به اینکه چی؟؟.. که  مثلا او کارمند   وزارت   کشور ی ست ، که در دیپلماسی و سیاست  آنقدر فقیر و ناتوان است که از لجش، سفارت خانه ی کشورهای دیگر را آتش می زند!! ( همه را برق میگیرد ما را آرش نقافی!!)

و اکنون  شما! .. حضار محترم!  خانم ها و آقایان!  .. با نام و نسب ها و بی نام و نشان های عزیز! ... دوستان و دشمنان  فکور و فهیم و اهل قلم من!

چشمهای روشن بین تان را بر همه ی این واقعیت ها  و هزاران واقعیت پنهان و  آشکار دیگر  در جامعه ای که زنده زنده آدم می کشد ،  ببندید! ... و هیچکدام از اینها را نبینید ..  یا ببینید و انکار کنید یا  فوقش ببینید و  با لحن "کلاه قرمزی" در سریال "پسر خاله" بگویید:  باااشه! ... اِک شال نداره که !! .. شیزی نشده که!!

 و بپرید (فی المثل) به  رضا نظام دوست  و زندگی شخصی اش . چرا  که او کلمه ی زشت و وقیح  "ارگاسم" را در نوشته اش بکار برده. و بسیار آدم بی شعوری ست!

 عزیزان من!  کلمات پاکیزه شما  ارزانی  همانها باشد که پیش روی تان  با این  کلمات  درازگوش تان می کنند و برای خودشان کار و کاسبی  راه می اندازند. گر چه پشت سرتان دارند "طناب دارتان را می بافند"!

  شما عزیزان به رسالت خود وقلم های مرصع تان ادامه دهید!  و امثال مرا با دشنام های ریز و درشتتان وا گذارید! من هم می نشینم تا (فی المثل)  "آرش نقافی" تهدیدیش را عملی کند ،  یا "حسین رضایی"  با نوشتن از روش "امام حسین"   ، پله های ترقی را  در نظام دینی و اخلاقی مان (که فخر جهانیان است!)  یک یک طی کند ،  یا (فی المثل!) فرامرز جان با خیال راحت چپق روشنفکری چاق کند ،  تا باز کدام جنازه از آسمان بیفتد توی دامنش و خوراک چند روز خودش و من و شما را بسازد!

  و این وسط  لیلا بماند  و این عکس  و آن مرگ دلخراش ،  که مستحقش نبود! .. مرگی که محمود شعاعی و حسین رضایی و فرامرز نصیری  (و همه ی ما کم و بیش)  در مورد آن مسئولیم! ...  وهیچکدام از این حرفها ،  اهمیت آن را ندارد که او از دست رفته و دیگر باز نمی گردد! ... و از او تنها همین عکس مانده تا مثل پتک بخورد توی سر من و شما و  ...

 همین!

رضا نظام دوست – آذرماه نود

  سخن دیگری؟ ()