احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
بیاد جهان پهلوان تختی به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱٧ دی ۱۳٩٠

غلامرضا تختی (۵ شهریور ۱۳۰۹ در تهران - ۱۷ دی ۱۳۴۶ در تهران)

 

 

البرز تو تماشا می کرد ی در آن شب خیس و سرد دی ماه از آن بالا پهلوان تنهای شهر بیدلان را .می نگریستی و شانه های افتاده پهلوان تنهایی را که به گمانم بازآن شب هم کتش را به گدایی بخشیده بود و اکنون در تاریکی شبانه در ذهنش آخرین شنیده هایش را مرور می کرد. سرشب نگهبان مامور معذور سالن کشتی پهلوان را گفته بود : مرا سپرده اند که شما را به سالن راه ندهم . های های پهلوان تنهای پایتخت !تنها تر از قهرمان کیست پهلوان؟ غیر از خودت کیست بر دوش کشنده بار غم تنهایی پهلوان !؟
البرز پیر دیرزیست . تماشاچی دور و دیر این دیار . دیدی آنشب تلخ زمستانی را که پهلوان سنگین ازهمه صخره های تو زیر بار همه ی غم های عالم راه به خانی آباد می کشانید اما به ناگاه راه عوض کرد به جای خانه به مسافرخانه تن کشانید!
- مخلصیم ! به جواب شاگرد مسافرخانه چی. تنها به سلامی بسنده کرد و از پله ها بالا رفت به اتاق خاموش خزید در را از پشت قفل کرد . بی آنکه چراغ را روشن کند بر تخت کهنه افتاد.البرز تو آن شب از پشت پنجره ساکت و خاموش شاهد تکان تکان شانه های ستبر پهلوان تنها بودی و خاموش تر از همیشه شکستن مردی در خود را تماشا کردی و بغضی که پی در پی میترکید و تو بی دست و پا تر از همیشه باز پشت ابر سیاهی خزیدی و آن شب تا صبح آسمان بارید و تاریخ آن گوشه با دهانی باز مردی را نظاره می کرد که فردایش بر سر دستان مردمانی بود که بی پهلوان مانده بودند مردمانی که پهلوان خویش را تنها گذاشته بودند تا در تنهایی بی انتهایش دق کند! البرزاما تو ماندی. درست مثل همیشه تا باز تاریخ این پیر فرتوت دنیادیده باز در گوش بزرگ اما سنگینت فریاد کند: تنها تر از پهلوان کیست !؟. تنها تر از پهلوان کیست!؟ وپژواک سوال تلخ او را تو تا هنوز بر گوش دره ها و دره نشینان تکرار کنی که...................... تنها تر از پهلوان کیست ؟؟؟.

بریده ای از یادداشت "غلامرضا! غلامرضا!!" به قلم عباث. پاییز 83

متن کامل در ادامه ی مطلب



غلامرضا !غلامرضا!!

نه سهراب!نه سیاووش ! غلامرضا. غلامرضا!!.
غلامرضا! نامت ملموس تر است از اسطوره های بی جانی که پر کرده بود کتاب هایی را که لابلای برگ های زردشان را پر کرده بودم از پر طاووس و پر سیاوشان . لای شاهنامه پدر بزرگ .صفحه سهراب کشون کنار اسم رستم با خط خوشی که دوستش می داشتم نوشته شده بود: پوریای ولی ! که بعد ها به رسم پدربزرگ منهم نامی را کنار سیاوش نوشتم نه کنار رستم!چرا که رستم مرد بازو بود و بازی خورده و کار گزار سیاست مردان و سیاوش خوب مرد قصه های شب کودکی ام جایی باز کرد در میان قصه هایش به پهنای دو کلمه که نامت را جای دادم میان دستان قشنگش که با قلم نی به خط خوش خودش نوشت : غلامرضا !
شاهنامه راپدر بزرگ به نانی تاخت نزد درسالهای قحطی که روس ها آمده بودند و نان خاک اره ایی بود پخته در تنور !پس در گرسنگی و سرمای شب های سال قحط سیاوشمان به نانی تاخت نشد و ماند تا پدر.با پوریای ولی اش و ماند تامن تا غلامرضایم .تا وقتی که پدر بیتابی ام را در بالا کشیدن پاشنه کفش های کوهنوردی ام تماشا می کرد و به نجوایی تلخ گفت : گیرم که شدی پهلوون پایتخت ! آخرش می کشنت ! خندیده بودم آن روز به کردار جوانی و ناپختگی که: کوه که قهرمانی و پهلوانی ندارد و پیچیده بودم به کوچه و کوه که ان موقع چه نزدیک بود .شوق جوانی و نزدیکی قله ها اما در بین همان راه کوتاه ازپیچ کوچه تا سر قله تنها یک جمله در ذهنم دست بدست می شد " گیرم که شدی پهلوون پایتخت ! می کشنت !"
پنداشته بودم کشتن یعنی همین که خون تف کنی کنار خاکی کوچه . از نیش تیز تیزی دست نامردی که تنگنای تاریک کوچه را به کمین نشسته است . خوب کشتن یعنی همین . مثل فیلمهای فردین سالهای کودکی . ( راستی اوهم کشتی گیر بود پس چرا اورا نکشتند ؟!{یادم هست که تا این آخری ها که میدیدمش با این که برف پیری بر سر داشت اما هنوز خوشگل بود ( این را از پیرزنی شنیدم که داشت به دیگری نشانش می داد!!)همو که عکس جوانی اش را به خاطر داشتم پهلوانی آراسته در قاب کهنه دیوار امجدیه و دوست داشتم آن پهلوان زیبا را در لباس کشتی اش حتی بیشتر از فیلم و آوازگنج قارونش.!)}نه کشتن به سادگی این روز ها نبود ان دوران .تمام روز جمله پدر زیبایی چشم انداز های اطراف قله را ازمن گرفته بود و دیگر هواپیمایی که از فراز کوه میگذشت مثل همیشه از آرزوهای دور من پر نبود . نقر شد آن روز این جمله بر صخره های یاد و ذهن و گذشت سال های پر بادبادک و پروانه و زیرآسمان. روی صخره با برف با باران خواندم ترانه های جوانی را برسر بلندی کوه ها و گودی گریوه ها وبر صخره ها و در دره ها .
سیاوشم را به پر سیاوشان سایه صخره ها می سپردم وسرخوش روز های بلند آفتاب را با طناب به سایه می کشاندم! و سایه ی بید های بلند کناره نهر اخلومد قراری بود تا کلیدر را بر باریکه چمن خودرو بلند بلند برای عقابها و بز های کوهی دکلمه! کنم : گلممد ! گل محمد !
سیاوشم را با گل محمد تاخت زده بودم که به من به جغرافیا وبه تاریخ من نزدیک تر بود و پس بسودنی تر . او پشت همین کوه ها تفنگ برداشته وبه کوه زده بود از دهنه اخلومد تا قلعه میدان تا سنگرد و سنکلیدر یک جیغ بیشتر راه نبود !
شبهای آتش دره ها .زو شمخال و دربادام و بعد ها بلندا و دره های البرز و زاگرس سینه سرد و سپید دماوند . چال فیالسون .پشت شاه شهیدان روی چال میشان . تنگ چشمه میشی . و این نزدیکی ها کنار بخاری هیزمی امامزاده ابراهیم . شب های خسته برگشته از بند یخچال زیر چنارهای پیر حیاط خلوت امامزاده ابراهیم کنار سقا خانه یا کنار بخاری هیزمی قهوخانه کهنه محمد آبشاری وقتی با صدای خسته ام گلمحمد و ستار از لای کلیدر بیرون می آمدند. خط نگاه بچه های خسته از روزصعود و آن همه بلند شدن رو گیره های ناخنی !به قاب کهنه عکس غلامرضا خیره می ماند . گل محمد آن روزها چیزی بود شبیه این غلامرضا که دستانش رابه کمر زده بود و بازوبند پهلوانی به بازویش آویخته بود .پهلوان پایتخت ! پهلوان هم که باشی آخرش تو را خواهند کشت گل محمد !
تمام شب برف باریده و هیچکس هنوز سر بالایی پس قلعه را بالا نیامده بود . ازبخارشیشه ها می شد دانست که سماور سحر خیز ترین و با مرام ترین قهوچی پس قلعه محمد تهرانی ساعت هاست که قل میزند. برف زده وخیس بدرون می خزم . پهلوان پیر چای داغی پیشم می گذارد و خود نیز می نشیند . سیگاری به سر نی کوتاهش می زند وگفتن می آغازد . او که هیچگاه هم کلام کسی نمی شد مگر به نیاز و بس گزیده می گفت و گزنده هم که در نگاهش ما نا پخته های پرشوری بودیم که بارها نگاه نگرانش را در رد ما نامجویان جوان دیده بودم . کوتاه بود به قامت اما قدر بود و نگاه تیزش جراتم نمی داد تا راست به صورتش نگاه کنم پس سر بزیر گوش می دادم . می گفت و چه آشنا بود و چه جانی یافته بود او که هیچگاه گفتن را بر نمی تافت اما اکنون گویا غمی به گلویش خانه داشت که می برد مرا تا خانی آباد تا شاپور تا ساختمان کهنه حاج حسین رضی زاده نبش کوچه با آن تابلو قدیمی اش : باشگاه پولاد .. ساعتی است که می گوید و من خاموش گوش به او سپرده ام .پس سر برمی گرداند و آهی می کشد و می گوید:
ـ پهلوون! .......تو این ولایت غلامرضا هم که بشی میکشنت !.
.....تخت های کهنه ی حیاط امامزاده ابراهیم و سهراب کشون دولت آبادی در قصه ” کلیدر” که تمام میشد سینی چای دور میگردانند تا بغض های یواشکی! در گرمای چای شیرین گم شودوبه هوای قد راست کردن! یکی یکی بچه خودشان را بکشانند به زیر آسمان صاف و پر ستاره شبهای پس قلعه آن روز ها یا حیاط پشتی امامزاده تا در تاریکی کسی اشکهای کسی را نبیند و نفس های تنگ آمده از غم قصه ی گل محمد در صافی آسمان نیم شب کوه رها شود به رهایی !
ـ هی هی!چشم هایت را بگردم گل محمد !
تا باز نفس راست کنیم و صدای خسته اوج و موج بردارد که:
قهرمان ! چه فاجعه ایست خود. قهرمانی !در کارزار تنگ و به تنگنای روزگار. دیگر نه قهرمان که پنداری تمام جهان و همه نیروی وجود اراده خود را بر او بار می کند و گویی این نه خود اوست که دیگریست در او به کنش و و در کردار مایه ای غریب وگوهری که - شاید- در نگاه نخست بیگانه بنماید پدیدار می شود مایه ای به زایش کردار های نیندیشیده . پر شگفت ... اما ...بی ؛خود؛تر از قهرمان کیست؟بی ؛خود ؛ تر از قهرمان ؟!چه دشوار است . چه دشوار است قهرمان ماندن !دشوار نیست قهرمان شدن اما چه دشوار است قهرمان ماندن !ماندن !ماندن . ماندگاری نه بر مانداب کهنه دیروز که بر سینه کش پر سنگلاخ ونوزای فردا .ماندگاری . ماندگاری با رمز پیمایش . پیمودن . پیمودنی بی امان و دمادم گدارها و چکادهای دمادم سختینه تر ماندگاری در گذرپر عذاب لحظه های هر لحظه فتح . عبور محال .از آن به آن .نیاسودن . نیاسودن جانکش (* )
... زاغ های خسته سکوتشان را به شاخسار برهنه ی چنار های صحن حیاط امامزاده ابراهیم آویخته اند و برف دیماهی سنگ گور محمد تهرانی را پوشانده است.کف حیاط پر گور است . از میان قبر ها می گذرم. مزرعه ی لگد مال آرزوها!چه بسیار آرزوها و نیاز ها که به پشت این سنگ ها خزیده و مرده اند !می گذرم و از کنار سنگچین حصار. یال کوه را پی میگیرم وکوه آغاز میشود . به همان سادگی که از حیاط کودکی به کوه میپیچیدم . فاصله این دو جا نزدیک به هزار کیلومتر است وفاصله آن روز ها اکنون به سی سالی سر می زند! و البرز کوه پیر دیر زیست. دیر آشنا و رفیق قدیمم آن بالاها فارغ از همهمه و غوغا و قهقهه !بر ابری لمیده است و خمیازه می کشد:
_ می بینی البرز ؟ میدانی البرز ؟ حتما که میدانی! تو بوده ای این همه سال تماشاگر آنچه بر پهلوانان این خاک رفته است.
میبینی البرز تماشا می کنی و همچنان خاموشی . صبر کوه داری و دل از سنگ البرز! تماشا گر خاموش دور دیر آنچه بر این دیار و این مردمان رفته است و می رود . تماشا می کنی و دل نمی ترکانی ! ما را بگوکه: دل به که بسته داریم ای دوستالبرز !سنگ هایت نشان از داغ پای آرش دارند و بادهایت قصه ی پوریای ولی را به گوش صخره ها زمزمه می کنند پلنگانت به ماه می نالند و تو خاموشی البرز. این همه سال تماشا کردی با چشمان بی تماشا یت که در دره هاو کوه پایه هایت باز دلی دلهایی می شکست و غم بر گلوی مردانت بار می شد و به تو نگاه می کردند و درس سنگینی و صبر از تو می گرفتند و باز چینه دان غم پر می کردند بی آن که لب بترکانند و سر به فروتنی و غم فرو می گذاشتند و تنها بالش خیسشان از خیل اشکهایشان خبر داشت . البرز تو تماشا می کرد ی در آن شب خیس و سرد دی ماه از آن بالا پهلوان تنهای شهر بیدلان را .می نگریستی و شانه های افتاده پهلوان تنهایی را که به گمانم بازآن شب هم کتش را به گدایی بخشیده بود و اکنون در تاریکی شبانه در ذهنش آخرین شنیده هایش را مرور می کرد. سرشب نگهبان مامور معذور سالن کشتی پهلوان را گفته بود : مرا سپرده اند که شما را به سالن راه ندهم . های های پهلوان تنهای پایتخت !تنها تر از قهرمان کیست پهلوان؟ غیر از خودت کیست بر دوش کشنده بار غم تنهایی پهلوان !؟
البرز پیر دیرزیست . تماشاچی دور و دیر این دیار . دیدی آنشب تلخ زمستانی را که پهلوان سنگین ازهمه صخره های تو زیر بار همه ی غم های عالم راه به خانی آباد می کشانید اما به ناگاه راه عوض کرد به جای خانه به مسافرخانه تن کشانید!
- مخلصیم ! به جواب شاگرد مسافرخانه چی. تنها به سلامی بسنده کرد و از پله ها بالا رفت به اتاق خاموش خزید در را از پشت قفل کرد . بی آنکه چراغ را روشن کند بر تخت کهنه افتاد.البرز تو آن شب از پشت پنجره ساکت و خاموش شاهد تکان تکان شانه های ستبر پهلوان تنها بودی و خاموش تر از همیشه شکستن مردی در خود را تماشا کردی و بغضی که پی در پی میترکید و تو بی دست و پا تر از همیشه باز پشت ابر سیاهی خزیدی و آن شب تا صبح آسمان بارید و تاریخ آن گوشه با دهانی باز مردی را نظاره می کرد که فردایش بر سر دستان مردمانی بود که بی پهلوان مانده بودند مردمانی که پهلوان خویش را تنها گذاشته بودند تا در تنهایی بی انتهایش دق کند! البرزاما تو ماندی. درست مثل همیشه تا باز تاریخ این پیر فرتوت دنیادیده باز در گوش بزرگ اما سنگینت فریاد کند: تنها تر از پهلوان کیست !؟. تنها تر از پهلوان کیست!؟ وپژواک سوال تلخ او را تو تا هنوز بر گوش دره ها و دره نشینان تکرار کنی که...................... تنها تر از پهلوان کیست ؟؟؟.



(*) بریده ایی از کتاب کلیدر محمود دولت آبادی

عباث
پائیزهشتاد وسه 

  سخن دیگری؟ ()