احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
به بهانه ی شامگاه تلخ 19 دی 89! به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱٧ دی ۱۳٩٠

شامگاه 19 دیماه 89 را هیچگاه فراموش نخواهم کرد. به جرات می توانم بگویم یکی از تلخ ترین روزهای زندگیم بود.

شماره ی جواد که بر صفحه ی گوشی نقش بست دانستم باز خبر از حادثه ای می دهد! آخر ما عادت نکرده ایم به وقت خوشی به هم زنگ بزنیم و فقط به گاه حادثه است که شماره ی تماسهایمان بکار می آید و چه بد عادتی است این!

چند کلمه ای می گوید و دنیا بر سرم آوار می شود. بی معطلی کوله پشتی ام را بر می دارم و راه می افتم به محل قرار. 40 دقیقه ای طول می کشد تا به پای هواپیمای سقوط کرده برسیم. اینجا پر است از مردمی که با شنیدن خبر سقوط خودشان را رسانده اند. از خانه هایشان یا از فرودگاه که برای استقبال از عزیزاشان ساعتها در آنجا سپری کرده بودند و اینک ناباورانه چشم به انتظار معجزه ای دوخته بودند. به سختی از میانشان راهی باز می کنیم و از حلقه های حفاظتی رد می شویم. اینسو دنیای دیگریست! زمین برفی پر است از پیکر بیجان مسافران. هضمش برایم سخت است. نمی توانم باور کنم آنچه را که مقابل دیدگانم است. بغض عجیبی تمام وجودم را فرامی گیرد. اما اینجا مگر می شود مقابل چشمان خانواده های چشم انتظار این بغض لعنتی را ترکاند؟ مگر می شود؟ وارد هواپیما شده ایم. یک به یک پیکر مسافران را از زیر صندلی ها بیرون می کشیم و به بیرون انتقال می دهیم. صدای یکی از بچه ها از آن دور می آید : زنده است. این یکی زنده است. همین خبر در میان این همه غم و درد انرژی بیشتری به بچه ها می بخشد تا شاید باز هم بشود زندگی را به انسانی دیگر بازگرداند و خانواده ای را امیدوار کرد. سیل پیامها و تلفن ها خبر از مرگ دوستان وآشنایانی را می دهد که مسافر این پرواز بوده اند و خبر نداشتم. با دیدن و شنیدن هر نام می شکنم... برای دقایقی بیرون آمده ام. مادری صدایم می کند. به سمتش می روم. عکس دخترش را نشانم می دهد و می خواهد که برایش پیدا کنم. بقیه ی بچه ها هم همین شرایط را دارند. هر کسی به خانواده ای دلداری می دهد اما کسی نیست تا به ما دلداری بدهد. شانه ای نیست تا پناه سر خسته مان شود تا اندکی ما نیز گریه سر دهیم... سر به زیر انداخته ام …

کمی آن سوتر وقتی پیکر زنی جوان را در کیسه جسد می گذاریم و زیپش را می کشیم صدایی میخکوبمان می کند.  مردی است که می گوید : همسرم بود! خیلی درد کشید؟ دوستی می گوید نه. آرام خوابیده بود!!

چهره ی آن مادر و این مرد با گذشت یکسال هنوز در خاطرم هست. نمی شود فراموش کرد. نمی شود. ساعت حدود 1 بامداد کار تمام می شود. همه ی مسافران را بیرون آورده ایم . با لیست تطبیق داده می شود و مشخص می شود 2 نفر از آنان را هنوز پیدا نکرده ایم که صبح روز بعد جسد آن دو عزیز نیز از زیر هواپیما به بیرون کشیده می شود و تمام!

آخر سر بغض همگی می ترکد. اینجا دیگر خبری از خانواده های داغدار نیست. همه رفته اند و ما مانده ایم و یک پرنده ی آهنی و خون و عطر مرگی که فضا را آکنده است. رضا آنسوتر رو به دریا سر بر می گرداند و فریاد می زند خداااااااااا. خداااااااااااا و چه تلخ خدا را طلب می کند.  زانو زده ام و بیاد می آورم نام تمام دوستانی را که در این پرواز از دست داده ام. اشکها را سر باز ایستادن نیست...

بعد از آن روز ، ساعتها  بی هدف در خیابان های ارومیه قدم می زدم صبح تا شب. و به آن لحظه ی آخر فکر می کردم. به خلبان و کمکش که می دانستند به آغوش مرگ می روند و مسافرانی که بی خبر منتظر فرود بودند...

این روزها باز همان حس را دارم. راه می روم بی هدف و بی مقصد...

بیادشان دقیقه ای سکوت کنیم.

همین 

  سخن دیگری؟ ()