احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
برای حسین رضایی به قلم: احسان بشیرگنجی - ٢٠ دی ۱۳٩٠

 

حسین جان سلام!

اینجا که کسی غریبه نیست پس بگذار راحت برایت بگویم وقتی آن یادداشت را خواندم دلم گرفت و نم اشکی بر گوشه چشمانم نشست. نخواستم حتی یک لحظه به آنچه که نوشته ای فکر کنم. حقیقتی که خواه یا ناخواه هر کدام ما با آن مواجه خواهیم شد. پس زیر آن یادداشت نخواستم چیزی بنویسم و گذشتم... اما نشد! نشد که ننویسم. آنهم برای حسین. 7 سال است که با هم رفیقیم. و این رفاقت و دوستی من و تو افت و خیزهای فراوانی داشته است و هر کدامش تجربه ای بوده ارزشمند. قبل تر ها بی هیچ بهانه ای برای هم می نوشتیم... یادت هست حسین؟ آن روزها را که تعداد وبلاگهای کوه انگشت شمار بود. یادش بخیر... این شد که برگشتم و نشستم پای این صفحه ی شیشه ای خاک خورده تا برایت بنویسم که من دلم گرم است به تو ، به کوهنوشت ، به همه ی آن دوستانی که 7 سال است در کنارشان می نویسم. 

اما روزی بالاخره از حرکت بازخواهیم ایستاد. هم کوهنوشت ، هم برج سینا و دیگری ها تنها از آنان نامی خواهد ماند و آنهم به مرور زمان از یادها خواهد رفت. این چرخه ی طبیعی روزگار است پس نباید زیاد نگران بود و غم به دل راه داد. هر کدام از ما کار خودمان را کرده ایم و در این مدتی هم که قرار است ادامه دهیم همچنان به پیش خواهیم رفت... پس ملالی نیست.

7 سالگی کوهنوشت بر همه ما مبارک است رفیق. دست گرم دوست بوده ای برایم در شبهای سرد شهر. امید که سالهای سال نویسا باشی و برقرار

و چقدر خوشحالم که تا چندی دیگر برج سینا هم 7 سالگی را تمام خواهد کرد و در کنار شما دوستان قدم در 8 سالگی خواهد گذاشت. شادمانم

و در آخر اینکه :

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم/ما را به سخت جانی خود این گمان مبود

یا علی

  سخن دیگری؟ ()