احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
وسیله جای هدف را گرفته است... به قلم: احسان بشیرگنجی - ۳ اسفند ۱۳٩٠

تکراریست اما زخم کهنه ایست

جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازیســــــــــــت الا عشق بازی
فلک جز عشق محرابـــــــــــــی ندارد
زمین بی خــــــــاک عشق آبی ندارد.

.

چه فرقی می کند "دوسر طناب "را از چپ بزنیم یا از راست. چه تاثیری به حال کارآموز دارد که بگوید " مست ورف" یا بگوید " ماست ورف" . چه لطمه ای به ما می خورد اگر فلان مربی یک کلاس بیشتر از ما برگزار کند . یا چه چیزی به ما اضافه می شود اگر فلان صاحب منصب را فقط به این دلیل که چند سال دیرتر از ما به کوه آمده به زیر بکشیم، آنهم در جامعه کوهنوردی که تمام سمت ها تشریفاتی است و بدون حقوق .ـ
چرا با وعده یکی از همین سمت های تشریفاتی ارادتمند کسی می شویم که تا دیروز چنین وچنانش می خواندیم؟ چرا جامعه کوهنوردی هر روز پر از جنگ و جدل است ؟ چگونه با هر تازه واردی سرد و سنگین برخورد می کنیم و می خواهیم گربه را دم حجله بکشیم ، حال آنکه روز نخستی که به کوه آمدیم ، غیر از او نبوده ایم.ـ
آیا تجربه را در کلاسی غیر از مکتب چرخ گردون آموخته ایم که هر جوان امیدواری را به چوب سرزنش خامی و ناپختگی اش نا امید می کنیم ؟

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

آیا درس کوهنوردی در چند گره و چند تکنیک و مشتی بحث از بهمن و ارتفاع و سرمازدگی خلاصه می شود ؟
مگر نه اینکه سر تا ته همه این فنون را میتوان در طول یکی دو سال آموخت ؟ آنهم در عصر ارتباطات که با خرید یک کتاب یا فشردن کلیدی از کامپیوتر ، دنیایی از اطلاعات به روی هر تازه واردی گشوده می شود .ـ
آیا کوهنورد بهتر بودن در بلد بودن چند ریزه کاری و صعود چند قله بیشتر است یا کوهنوردی همان درس زندگی است؟
مگر نه اینکه می گوییم (( ورزش انسانساز کوهنوردی ))!ـ
آیا روح انسانها را می توان فقط با آموختن چند فن و کوله بار بر پشتشان گذاشتن ساخت ؟ آیا پیراهن ورود به این خانقاه فقط بادگیر و کفش و کلاه است ؟ پیران این خانقاه کیانند؟

ابوسعید روزی گفت: ـ
بار برداران بسیارند ، راستی دل می باید ، سنگینی بار چه سود؛ اگر به بار برداشتن مرد توانستی گشتن ، اشتران بایستی که مرد بودندی که جمله راه پیمایانند و بار برداران

به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست ، کوهنوردی یک روش زندگی است . روشی که در آن یک سیب بین همه گروه تقسیم می شود ، روشی که در آن قوی ترین به پای ضعیف ترین راه می رود ، راهی که رقابت ندارد ، که به رهروانش حقوق نمی دهند که ایشان را نیازی به سوت و کف مشوقان در قله نیست ناجی بی منت یکدیگرند و گروه می سازند تا دل جوانان را به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشود.ـ
مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد.‌ـ
قانونشان عشق است و قانونگذارشان معشوق.ـ
به خرامیدن کبکی دل می بازند و به رنجش رفیقی دلشان می شکند.ـ
مرامشان این نیست که وقتی می بینند ناپخته ای کار مرگ آفرینی می کند تذکری بدهند و از کنارش بگذرند.ـ

چو می بینی که نابینا و چاه است
اگــــر خاموش بنشینی گناه است

کوهنوردی تنوره کشیدن برسر اینکه اولین صعود را من کرده ام یا تو نیست. مربی کوهنوردی را به تکه ای کاغذ نمی شناسند. کوهنورد را به کفش و کلاه محک نمی زنند. کوهنوردی به دید است و معرفت .ـ
کوهنورد را به سیرتش می شناسند نه به صورتش.اما گویا این سیر و سلوک دیری است که لابه لای کتابها مانده و در پس خاطره ها نشسته .ـ
چه بد سالکانی هستیم
چنان چنگ و دندان به هم نشان می دهیم که گویی هرگز هم طناب نبوده ایم و هرگز شب هایمان را در یک چادر به صبح نرسانده ایم .ـ

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
کــــه گویی نبودست خود آشنایی

مشکل کجاست ؟

شهر یاران بود و کــــــوی مهربانان این دیار
شــهریاران را چه آمد ، مهربانان را چه شد

جدایی وقتی میان دو نفر می نشیند که راهشان از هم جدا شود.ـ
وقتی صحبت میان دو تن نادرست می شود که هریک بگوید " من " و " من " ها هرگز به صلح نخواهند رسید ، باید نیم من شد .ـ
چاره در پیدا کردن هدف است . هدف را با وسیله عوض کرده ایم . ـ
فراموش کرده ایم که کوهنوردی تنها وسیله ایست برای دیدار یار و راهی است برای وصال.ـ
روز اول قرار این نبود که از تپه ها کوله باری را بالا ببریم یا از دیواره ها بالا برویم . روز اول وقتی به کوه رفتیم که دلتنگ شدیم . وقتی که همدمی صادق تر از سنگ صبور کوهستان نیافتیم و آوازی خوش صدا تر از نجوای نسیم نشنیدیم!ـ
قرار بود سوهان رنج صعود را به دل بساییم تا آیینه دل را صیقل دهیم . قراربود در سخت ترین شرایط یکدیگر را تحمل کنیم تا رسم مدارا با خلق را بیاموزیم. قرار بود جانمان را با رشته طنابی به دست هم بسپاریم تا معنی اعتماد را بدانیم .ـ قرار بود با سوز زمستان و عطش تابستان کنار بیاییم تا صبور شویم که ... او با صابرین است .ـ
قرار نبود با سخن درشت رنجوری از کوره در برویم . قرار نبود با پیشرفت رفیقی بر آیینه دلمان زنگار حسادت بنشیند. قرارمان جستجوی معایب نبود ، تحسین محاسن بود .ـ

کمال سر محبت ببین نه نقص گــــــناه
که هرکه بی هنر افتد نظر به عیب کند

هدفمان بارکشی و طناب بافی نبود ؛ اینها وسیله بود .ـ
هدف عشق بود و قرار بر عاشقی .ـ
خواجه گفت :ـ

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

ـ " آورده اند که چون خسرو از دل بستن فرهاد به شیرین خبر یافت او را به مجلس طلبید و همگان را پندار چنان شد که خسرو خون فرهاد به خشم خواهد ریخت. اما خسرو ، ندیمان راگفت که چون فرهاد وارد شود در هر قدمش مشتی جواهر بریزند و ایشان آنقدر سیم و زر بریختند تا فرهاد را فرشی از گوهر زیر پا نشست.ـ

ملک فــــــــرمود تا بنواختندش
به هر گامی نثاری ساختندش

و او را حرمت بسیار کرد و به جای تیغ زبان با وی گشود و چون خواست به تراشیدن بیستون فرستدش ، اجباری بر او نگذاشت و تنها به حرمت شیرین سوگندش داد که :ـ

به حـــــــق حرمت شیرین دلبند
کازین خوشتر ندانم هیچ سوگند

و دیگری گوید که او را گفتند : این دشمن تو بود ، این احترام برای چه کردی؟
پس خسرو بسیار گریست و گفت : ـ
او را چگونه دشمن من شمارید حال آنکه ما هر دو را مقصود یکی است و ما دو مسافریم در یک راه و معشوق هر دوی ما شیرین است و دیگر آنکه شیرین را نیز با او دوستی است و حرمت دوستان شیرین بر من واجب.ـ"ـ

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کـــــــــــویش را چو جان خویشتن دارم

ما نیز خسروانیم و فرهادها . چگونه دشمنی کنیم وقتی که هدف یکی است و معشوق نیز ؛ که ما هم ، همه یک شیرین را در سنگ و کوه می جوییم . ـ
همه دل به یکی بسته ایم؛

ـ" که یکی هست و هیچ نیست جز او "ـ

و در کدورت ها تندی نکنیم که ؛

صبحدم مرغ چمن با گـــــــــــل نو خواسته گفت
ناز ، کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید کــــــــــــــــــــه از راست نرنجیم ولی
هیچ عــــــاشق سخن سخت به معشوق نگفت

و هنر در کشف معایب و رسواگری دوستان نیست که ؛

وفـــــــــا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو گویی ستمگری داند

و اما کلامی با پیش کسوتان و مریبان و بزرگان ؛

عطار گوید: " ابوحنیفه روزی می گذشت ، کودکی را دید که در گل بمانده ، گفت : گوش دار تا نیافتی!(کودک) گفت: ای پیر تو گوش دار ، که اگر پای تو بلغزد جمله مریدانت که از پس تو آیند ، بلغزند!"ـ

در هر حال آنچه خواندید سخنی نا پخته بود از گوینده ای خام ، باشد که بزرگان به دیده اغماز بنگرند و چشم محبت.ـ

غلام عشق شـو اندیشه این است
همه صــاحبدلان را پیشه این است
طبایع جز کشش کـــــــــــاری ندارند
حکیمان این کشش را عشق خوانند

  سخن دیگری؟ ()