احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
بیاد مش صفر نقوی... به قلم: احسان بشیرگنجی - ٢ خرداد ۱۳٩۱

رسول نقوی ، عباس جعفری ، زنده یاد مش صفر نقوی ، فرخنده صادق

مش صفر!

از آن دور. از پشت پرچین ها می آیی و تماشایت می کنم .کوه کوچک پیر دیرزیست ! می خندی صفایت به آسمان آبی تخت سلیمان می ماند و صافی دلت سینه ستبر دیواره شمالی علم کوه رامانند است گرم و زنده .قوی هستی هنوز چونان چوپانان دلیر *.رسمت راه به کومه های جنگل نشینان مازی چال میبرد . با بوی قرصک تازه و شیر گرم میش .سفره ات همیشه پر نان است ( پر نان باد ) و خانه ات همیشه پر میهمان ! پس میانه میهمانان مارا نیز می پذیری همچون همیشه و در خانه تو دیگر کسی غریبه نیست .... یادش بخیر سالهای پیرار دیر خسته از شهر می رسیدیم . آن موقع هنوز خط کلاردشت روسیاه آسفالت نبود و انتظارهایمان برای رسیدن به رود بارک گاه به شبی نیز می کشید تا یکی جرات کند تا سر بالایی سنگلاخ بیرون بشم را بالا کشد. تا دشت کلاردشت تا تنگنای خنک دره سبز رود بارک تا آن جا که پسنده کوه و سیاه کمان و تخت سلیمان خودشان را پشت انبوه توسکا و ون وسرخه دار گم می کردند و غلغله سرداب رود سکوت دره را می شکاند و ما در خانه ات . میهمانسرای همیشه کوهنوردان خسته لنگر می انداخیم و گلخنده های تو بود و قرصک های نان گرم و شیر تازه و حرف که گل می انداخت و تو باز برایمان می گفتی از گورتر از گرده آلمانها از سینه دیواره که راه بر ناشی ها و نا توانمند ها می بست . می گفتی از صخره های آویزان به ناکجای سیاه سنگ . از نوایر از کیغام از نجاح از فرزین از زمستان های سرد از توفان آن بالا از گرمای کرسی ...... ما می شنیدیم مشتاق مثل همیشه و با دهان باز, ما نوباوگان کوهستان از تو پیر قصه های پیرار کوه علم کوه را می شنیدیم و هنوز صبح نرسیده بود بیدارمان می کردی: بلند شید آفتاب زده است مگر نمی خواهید امروز به سرچال برسید . وسرمای آب سردابه رود که صورتمان را می برید تازه هشیار می شدیم.

_ بجنبید الان است که آفتاب سر بکشد و می دیدیم که چاروادار ها آمده اند و غوغا باز براه است , یادش بخیر همیشه سر سنگینی لنگه های بار دعوا در می گرفت و تو میخندیدی و به زبان مازنی و کردی همه را راضی می کردی رستم را و یزدان را و شیرزاد را و عین اله را که هیچ وقت راضی نمی شد حتی وقتی که راضی بود ! نارضایتی اش را به رسم کوه نشینان بلند فریاد می کرد ... راه می افتادی . راه می افتادیم و رسول را هم همراهمان می کردی تا در گم و پیچ راه در خم پیت سرا در تند لیزونک یارمان باشد و کشتی سنگ که می رسیدیم که تو می گفتی: فرنگی ریجگاه * باز از گورتر* می گفتی که برای راه یابی به بلندای علم کوه از گرده راهی را بالا رفته بود و باز ما کنجکاوانه قصه اولین صعود گرده آلمان ها* را ز تو می پرسیدیم و تو باز برایمان همان را تعریف می کردی که دیشب گفته بودی ....!
چاشتمان را به ونداربن* می خوردیم چای داغ هیزمی که درویش پیر تیار می کرد و شوخی های شما دو تن به لهجه غلظ کنجکاویمان را بر می انگیخت و خنده های تو و متلک های نیشدار درویش که تا مرگش هیچ گاه ما دل به کوه بستگان جوان از آن بی نصیب نمی ماندیم خستگی راه دراز رود بارک ونداربن را از یاد می برد ......
گذشت آن سال های دور . درویش پیر از برف و تنهایی آن زمستان جان به در نبرد . اورا که صد و اندی سال نگاهبان دروازه علم کوه بود تو مشایعت کردی و و خداحافظی که به سکوت برگزار شد و سلامی که امروز با هم به او کردیم با هم به فاتحه اش آمدیم . می بینمت می آیی باپسرت رسول همان که از همین کوه های پشت خانه با تو براه افتاد و تا بلندای پامیر تا دوردست های قره قروم و تا بلندای اورست را در نوردید و اینک به دنبال تو ( به دنبال آموزگار نخستش ) شیب تند تپه را بالا می کشد . می آیی و لبخند می زنی و رسول نیز سرخوشانه گام می زند هر سه می خندیم به روزگار واز کردار روز گار و در دور دستهای دره ی سردابه رود کبک های دری سپاس زنده بودن را قهقهه می زنند .

عباث!                                                                                                               

شهریور 82

  سخن دیگری؟ ()