احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
یادها... به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

هرچه سعی کردم سکوت کنم و چیزی از این روزهای پرالتهاب خرداد که تنفس را برایم سنگین می کند ننویسم ، نشد......

بیاد هدی صابر

 لحظه های دلگیر عصرگاه است

آفتاب ، همچون نگاهی اشک آلود

روی بر می گرداند

به مانند تصویری از آرزوهای دوردست

... هدی صابر هم که آمده بود تا در دانشگاه سخنرانی کند ، آمفی تئاتر در اختیارمان قرار نگرفت . مجبور شدیم تا در مقابل دفتر انجمن یکی از دانشکده ها ، سرپائی جلسه سخنرانی اش را برگزار کنیم . انگار نه انگار که به مشکل برخورده ایم ، دستم را گرفت و پیشنهاد داد ، تا فراهم آمدن مقدمات جلسه قدمی در دانشکده بزنیم بلکه فضای کلی دانشگاه را از نزدیک ببیند  و نیز گپی زده باشیم . به آرامی قدم می زد و با آرامشی مثال زدنی از تجربیاتش می گفت و البته با سعه صدر از من ِ دانشجو می شنید ، با احترام تمام .

 نه فریاد می زد ، نه خط و نشان می کشید ، نه تهمت و افترا می زد ، نه دروغ می گفت ، نه اعتقاداتشان را پنهان می کرد، نه آسمان و ریسمان به هم می بافت ، و نه بسیاری از رفتارهای معمول آن روزها و این روزها را از خود نشان می داد . ذره ای خشم و عصیان در لحن و عباراتش دیده نمیشد ، کلمه ای در تشویق به خشونت از دهانش بیرون نمی آمد . به هنگام صحبت از زندان و شرایطش ، کوچکترین نشانی از کینه از خود بروز نمی داد و نیز  ذره ای حق ویژه  و انحصاری برای خویش قائل نبود! به هر حال شاگردان عزتمان* بودند و عزت نفسشان بی حد ، این را باید در رفتار و کردارشان می دیدی...

*اشاره است به عزت الله سحابی

  سخن دیگری؟ ()