احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
مقبل مان چه شد؟ اقبال ، مقبل مان چه شد؟! به قلم: احسان بشیرگنجی - ٢٢ خرداد ۱۳٩۱

برج سینا ! : یادداشت آخر دوست عزیزم رضا زارعی در کوه قاف بهانه ی بازانتشار این مطلب شد.

این مطلب رو آنروزها دوست عزیزم مزدک علی نظری از خبرنگاران صلح که این روزها دوران محکومیتش را سپری می کند تهیه و منتشر کرد . باز انتشار این یادداشت بهانه ای است برای پاسداشت تلاشهای مزدک عزیز و نیز یادی از دوست و همنورد سفرکرده مان زنده یاد مقبل هنرپژوه...


مقبل مان چه شد؟

اقبال، مقبل‌مان چه شد؟

الله و اکبر اذان را که گفتند، رفتیم برای افطار آخر رمضان 83. طباخی ای تقاطع خیابان بهار و بهار شیراز. تنگ هم نشسته بودیم و همه مردم شاد، که فردا فطر بود و اعلام کرده بودند ماه را دیده اند و عید مسلمین رسیده.

سه مرد مقابل من و دوستی که همراه بود، مشغول شوخی و بحثی داغ بودند. یکی از آن مردان، رو به ما، حکمیت خواست بین شان و سر اختلاف شان. گفتم: «اختیار دارید جناب افلاکی!»

جا خورد. «اقبال افلاکی» عضو قدیمی فدراسیون کوهنوردی و مسئولیت دار در کمیته هیمالیانوردی، را از اوایل پاییز سال قبل شناخته بودم. وقتی برای گفتن از چگونگی ماجرای تلخ صعود تیم به «گاشربروم»، آوار بهمن و مرگ «محمد اوراز» به روزنامه آمده بود و کنج خلوت اتاقی، بغض کرده، رو به روی هم نشستیم و هی اشک هایمان را خوردیم. او از فداکاری بچه های تیم ایران گفت، از دیوانگی چهار روز دست و پا زدن در ارتفاعات پاکستان برای «سانتیمتر به سانتیمتر» پایین آوردن تن نیمه جان همنوردشان، از فریادهایشان در دل آن کولاک که نمی گذاشت امداد هوایی به داد برسد. و از مظلومیت اوراز؛ که جدا از چندین و چند قله بالای هشت هزار متری، دژ خوفناک اورست را هم فتح کرده بود و آنوقت: «درآمد که نداشت. مجبور بود مثل خیلی دیگر از بچه های کوهنوردی، برود بلد خارجی هایی بشود که افتخارشان این بود می خواهند دماوند را صعود کنند. چادرشان را می زد، ظرف هایشان را می شست، قاطرشان را بار می زد. وقتی می شنیدند او چه سابقه ای دارد، باورشان نمی شد. می گفتند مگر می شود مردی با این همه افتخار خدمت ما را بکند؟ تهران که بود، توی خوابگاه امجدیه زندگی می کرد. می گفت: اقبال، شب ها پشه ها نمی گذارند بخوابم. چه کار کنم؟ ... لیسانس داشت، اما سازمان تربیت بدنی که قول داده بود استخدامش کند، آنقدر اذیتش کرد که به قول خودش پرونده اش شده بود صد کیلو! می گفتند باید منتظر بمانی تا یکی بازنشسته شود یا بمیرد تا جایش را بگیری. می گفت: خسته شدم اقبال...»

آقا اقبال، یادت هست به بهانه قراری دیگر، حرف هایت را نیمه تمام گذاشتی تا مبادا بغض یکی مان بترکد؟ یادت هست دیدار بعد در آن شب عید، چطور زیرچشمی نگاهم می کردی و افطار کوفت جفت مان شد؟ آخر مصاحبه گفته بودی: «مقبل را دریابید. وضعش خیلی بد است طفلک.»

و همین شد که سراغ این کوهنورد مصدوم، رفتم. شاید بلندترین مصاحبه عمر او بود. آن نیم صفحه را مقایسه کنید با خروار خبر و گزارش و مصاحبه از ستاره های حلبی مان که هر روز توی مطبوعات و سایر رسانه ها می بینیم. آیا سهم او و دیگر قهرمانان بی هیاهو، همین اندازه است؟

«مقبل هنرپژوه»؛ همراه اوراز که بعد از بهمن، حالش وخیم بود ولی آنقدر مرد بود که نگذارد حتی کسی بار او را به دوش بکشد. وقتی تا مرز کما می رفت و باز برمی گشت، هنوز درست به هوش نبود که بداند چه بر سرشان آمده. خونریزی داشت، اما روی پای خودش شروع کرد به سرازیر شدن. بی خود تعریفش را نمی کردند که خیلی مقاوم است و آینده دار. جوان ترین عضو تیم، اواخر سال 80 به ملی پوشان پیوسته بود. یک سال بعد، قله «لوتسه» (8516 متری، چهارمین کوه بلند دنیا) را زده بود و با 18 سال سن، عنوان جوان ترین کسی را به دست آورده بود که به بالای این بام رسیده. «گاشربروم یک» دومین صعود مقبل به قله ای بالای هشت هزار متر بود؛ صد افسوس که چند متری مانده به ثبت رکوردی تازه توسط این جوان، آن بهمن لعنتی آوار شد.

خودش می گفت: «اوراز من را نجات داد.» تعریف می کرد که چطور آن شیرمرد محجوب با وجود حال خرابش، عقل کرده و به سختی دست گذاشته روی دکمه تماس بیسیم. توی کمپ، این پیام مشکوک، دلشوره به دل اقبال زده. تیم پشتیبانی را بسیج کرده و برای جستجو رفته اند. و همین شد که نگذاشته مقبل زیر برف ها جان بدهد.

بازی روزگار را ببینید. پسرک دلیر بوکانی آنجا نمرد؛ ماند تا همراه بقیه چهار روز توی خرابی هوا بجنگد و جان دادن «برادر بزرگ» روی دست های همنوردها را ببیند. زجر بکشد، نیمه جانش را بردارد و از بین آن جهنم یخ، سرمازده و داغان، عقب نشینی کند. اما چریکی که زود بازنشسته نشود، زود کشته می شود. حمله های بعدی مقبل، بعد از مدت ها مداوا و خانه نشینی (که اهلش نبود و با وجود بی توجهی مسئولان، خیلی سخت می گذشت)، آخر کار دستش داد...

حالا هفته ای از مرگ مقبل بر اثر سقوط در تمرین و ضربه مغزی، می گذرد. وقتی تصاویر خاکسپاری کاپیتان جوان تیم ملی کوهنوردی از تلویزیون پخش شد، خیلی دلم می خواست اقبال افلاکی کنارم باشد. اقبال، مقبل مان چه شد؟

  سخن دیگری؟ ()