احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
مثنوی بازگشت... به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱۳ تیر ۱۳٩۱


«مثنوی بازگشت» یکی از شعرهای بلند محمد کاظمی، شاعر افغان است که در سال ۱۳۷۰ سرود و بعد از آن حدود ده شاعر از شاعران ایرانی و افغان برای آن پاسخ نوشتند. در ادامه مطلب «مثنوی بازگشت» از محمد کاظم کاظمی، پاسخ محمد علی بهمنی، شاعر معاصر ایران را می خوانید.



محمد کاظمی (شاعر افغان) :


پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت 
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد 
و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد 
و در حوالی شبهای عید همسایه 
صدای گریه نخواهی شنید همسایه 
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت 
و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده 
منم که هر که مرا دیده در گذر دیده 
منم که نانی اگر داشتم از آجر بود 
و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود 
به هر چه آینه تصویری از شکست من است 
به سنگ سنگ بناها نشان دست من است 
اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم 
تمام مردم این شهر می شناسندم 
من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد 
نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد 
و سفره ام که تهی بود بسته خواهد شد 
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت 
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت 
چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست 
چگونه آه... مزار برادرم آنجاست 
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب 
و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست 
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود 
قیام بستن و الله و اکبرم آنجاست 
شکسته بالی ام اینجا شکسته طاقت نیست 
کرانه ای که در آن خوب می پرم آنجاست 
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم 
مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست
شکسته می گذرم امشب از کنار شما 
و شرمسارم از الطاف بی شمار شما 
من از سکوت شب سردتان خبر دارم 
شهید داده ام از دردتان خبر دارم 
تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی 
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی 
تویی که کوچه غربت سپرده ای با من 
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من 
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم 
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت 
و چند بته مستوجب درو هم داشت 
اگر چه تلخ شد آرامش همیشه تان 
اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان 
اگر چه متهم جرم مستند بودم 
اگر چه لایق سنگینی لحد بودم 
دم سفر مپسندید نا امید مرا 
ولو دروغ عزیزان بهل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت 
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت 
به این امام قسم چیز دیگری نبرم 
به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم 
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان 
و مستجاب شود باقی دعاهاتان 
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد 
و نان دشمنتان هر که هست آجر باد. 

پاسخ محمدعلی بهمنی: 

به عمر مثنوی‌ات با تو زیستم‌، شاعر 
و سخت بدرقه‌ات را گریستم‌، شاعر
اگر چه در همه‌جا آسمان همین‌رنگ است‌، 
قبول می‌کنم‌، اینجا دل شما تنگ است‌ 
درنگ کن که دلم با تو همسفر شده‌است‌ 
سفر؟ نه‌، آه‌... دلم با تو دربه‌در شده‌است‌ 
تو ساده گفتی و من نیز ساده می‌گویم‌ 
پیاده‌ام و رفیقی پیاده می‌جویم‌ 
طلسم غربت شاعر شکستنی است مگر؟ 
عزیز من‌! مگر این سفره بستنی است دگر؟ 
تو و گرسنگی‌ات جاودانه‌اید، عزیز 
همیشه راوی این تازیانه‌اید، عزیز 
صدای گریة تو زیر سقف من باقی است‌ 
فقط برای من و تو گریستن باقی است‌
چه فرق می‌کند این بار در حوالی عید 
تو خنده‌کردی و همسایه‌ای دگر گریید 
چه کودکان که به تاراج رفت قلّکشان‌ 
چه جامه‌ها که دریدند از عروسکشان‌ 
دوباره باغ‌ِ من و این شکوفه‌های یتیم‌ 
و سفره‌ای که کریمانه می‌شود تقسیم‌
چگونه می‌شود ای همزبان‌! زبان را کشت‌ 
سکوت کرد و به لب بغض بی‌امان را کشت‌ 
چگونه می‌شود آیا گلایه نیز نکرد 
که میهمان به سر سفره میزبان را کشت‌ 
میان گندم و جو فرق آنچنانی نیست‌ 
کسی به مزرع ما اعتبار نان را کشت‌ 
هر آنچه میوه در این باغ‌، رایگان شما 
ولی عزیز من‌! این فصل‌، باغبان را کشت‌
ببخش‌، با همة درد و داغ‌، می‌دانم‌ 
نمی‌توان به یکی ابر، آسمان را کشت
  سخن دیگری؟ ()