احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
طـــــوفـان نـــوح! به قلم: احسان بشیرگنجی - ٢٦ تیر ۱۳٩۱


 

.. و امروز دیر زمانی می گذرد از آن پاک روز. روزی که عاقبت ، «طوفان» فرو نشست. ابرها گسستند. خورشید تابیدن گرفت و «کشتی» بر کرانه ی سلامت فرود آمد ، تا هر چه  پاکی ست بر ساحل نجات باشد و هر چه پلیدی ست در ژرفنای سیلاب.
و بدین سان ، «انسان» دوباره پاک ، بر خاک پا نهاد. نه چون «آدم» نا آزموده و رانده شده. که این بار چون «نوح» آبدیده و برگزیده!
 
باری ، قوم برگزیده ، بر حاصل خیر خاک سیلاب ، تین و زیتون کاشت! نطفه های پاک بست و فرزندان نیک آورد. به لطف سخاوت زمین ، گیاه ، پر بار می دمید و فرزند خوش می بالید. و بدین سان ایام ، بر کام می گذشت و قوم به فزونی می رفت. فرزندان ، فرزند زادند و فرزند زاده گان ،  فرزندها.
«عمر نوح» ، به پایان آمد و «کشتی» از میان رفت. و «طوفان» افسانه ای شد ، جا مانده از گذشته ای دیر و  دور!
خاک ، اما هنوز زورمند بود و حاصل خیز. و شاخساران ،   پر بار و  بی شمار! ..   و دریغا که کس ندانست از چه روست این حاصل خیزی؟! .. کس ندانست که  پر باری کشتزاران ،  از انبوهی مُردارانی ست که در گل و لای سیلاب خفته اند! قوم  پلیدی ، که طوفان فروبلعیده بودشان!
و بدین سان «پلیدی» چونان شرنگی که به قلت بر قوتی بیفزایند ، در جان مردمان فزود! ... و فزود ... و فزود! و قوم ، همان شد که بود!

و امروز ، دیر زمانی می گذرد از آن پاک روز! ... و قوم همان است که پیش تر از طوفان بود! و بیشتر! و پیشتر! و پلید تر!


هیچ آیا پرسیده ای از خویش از چه رو پاک سیرتان بر جای مانده بر زمین ،  این چنین به زیر خاک رهسپارند امروز؟! ... شاید از آن رو ، که نان فرداییان ، پاک باشد!

چه کسی می داند؟! ..  «نوح»  ، شاید امروز در اندیشه ساختن «کشتی» دیگری ست و خدای شاید در تدارک «طوفانی» دیگر!

رضا نظام دوست - تابستان 72

سلام احسان!
از من خواسته بودی چیزی برای لیلا بنویسم در سالگرد مرگ غریبانه اش! نوشتم! اما چیزی  جز ناسزا نبود. چیزی جز ناسزا نشد. ناسزا به جرثومه های پلیدی که از خون امثال او خورده اند و می خورند و خواهند خورد. همانان که بودن اش را و آزادگی اش را بر نتافتند و هر چه تیر در چنته داشتند  آشکارا به سینه اش زدند و هر چه خنجر ، در خفا  ، بر پشت اش! در آن نوشته ، اسم بردم از همه ی شان ، و نامه های شان و حیله های شان! و تلفن های شان و کثافت کاری هایشان. اما بعد پاکش کردم. در شان لیلا نبود که ملوث شود یادش با نام آنان! گفتم به درک! به جهنم! گور پدر صغیر و کبیر و رئیس و مرئوس شان. حیف لیلاست. حالا که رفت. حالا که رفته! دیگر چه اهمیتی دارد؟ چه اهمیتی دارند؟
میدانی؟ وقتی داشت می رفت ،  من در سفر بودم. زنگ زد. و گفت که راهی ست. گفتم: خیر پیش! دست پُر برگردی و تندرست! خندید که: نگو! که بخدا اگر برگردم پول ندارم که حتی یک دانه «نان» بخرم! همه پس اندازم را دارم می برم که ببازم!  عین همین جمله را گفت احسان! به جان پسرکم!

خندیدم که: نگو! همه چیز را هم که ببازی ، باز هم بُرده ای!
و رفت. و همه چیز را باخت! ... تا همه چیز را ببرد!

از من خواسته بودی چیزی برای لیلا بنویسم احسان! نتوانستم! رفتم و توی دفترهای کهنه ی بی صاحابم گشتم و این را پیدا کردم. خواندم و دیدم که بی مناسبت نیست با پاکی و آزادگی انسانی که او بود و ..
بهر حال ..

قربانت - رضا
25 تیر ماه 91

  سخن دیگری؟ ()