احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
سلام! من مجتبی جراحی هستم! به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱ امرداد ۱۳٩٢



سلام! من مجتبی جراحی هستم!
من چند روز پیش توی کوه های هیمالیا منجمد شدم! .... خیلی مضحک است که آدم وسط گرمای تابستان منجمد شود! نه؟! ... حتما توی دلتان دارید به من می خندید! .... مثل این است که کسی وسط چله ی زمستان از گرما هلاک شود! ... درست است ! وضعیت خنده داری است! یعنی راستش نمی دانم خنده دار است یا گریه دار! ... کلا وضعیت ما جوانان توی ایران همینطوری است!هر کاری که بخواهیم بکنیم همین است! ... بخواهیم ورزش کنیم ، دنبال درس برویم ، دنبال هنر ، کار ، پول ، شغل ...هر چی!

بهر حال گفتم بیایم و سلامی عرض کنم و بگویم : فقط سهراب اعرابی نبود که توی خیابان کشته شد! یا محسن روح الامینی توی کهریزک! ...
من هم بودم! من هم کشته شدم! البته یک جای خیلی سخت و خیلی دور! یک جایی که حتی نفس کشیدن هم در آن سخت است! ... اصلا انگار آنقدر توی ایران جلوی نفس کشیدن ما را گرفته اند که عادت کرده ایم به خفقان!! .. باید برویم یک جایی که آنجا هم از بی اکسیژنی خفه شویم!! ...

خلاصه آنقدر جایی که رفته بودیم سخت بود ، که من آنجا کشته شدم! .. یکی از پشت صحنه می گوید باید بگویی مُردم! نه اینکه کشته شدم! ... کسی که به تو شلیک نکرده! یا با باتوم توی سرت نکوبیده!! .. تو مُرده ای . مثل همه . مثل اینهمه آدم که هر روز می میرند! ... اما من می گویم : نه! من کشته شده ام! ... درست است که گلوله ای شلیک نشد! وکسی صدایی نشنید و چیزی ندید و الان حتی جسدی هم وجود ندارد! ... و من زیر برف و یخ یک تکه ای شده ام از خود طبیعت!

بگذریم! بهر حال آمدم فقط سلامی عرض کنم و بگویم من مجتبی جراحی "بودم" یک کوهنورد! که کاری به سیاست نداشت! کاری به قدرت نداشت! نمی خواست توی کشور نا امنی ایجاد کند .. یا چه میدانم تشویش اذهان عمومی کند! .. نمی خواست امنیت ملی کشور را به خطر بیندازد! ... فقط میخواست برود کوه! برود از کوه بالا! ... همین!!! .... اما آنها به ما می گفتند:
« زکی! بی اجازه ی ما؟! .. بی دستور ما؟! .. بی مجوز ما؟! .. خیال کرده اید! ما پدرتان را در می آوریم! .. یا آنقدر بهتان سخت می گیریم که خودتان بروید خودتان را بکشید! یا بروید به یک ارتفاعی و یک جای خیلی خیلی سختی که پدرتان به صورت طبیعی خودش در بیاید!! .. اصلا اینجوری بهتر است! .. اینجوری مسئولیتی هم متوجه ما نیست! ... مهم هم همین است! .. اگرچه آنجا هم که مسئولیتی متوجه ما بوده ما بهر حال مسئولیتی قبول نکرده ایم! .... ما مسئول چپاول این مملکتیم! ... مسئول صرف بودجه های عمومی کشور . و نوشتن چند تا کاغذ و دسته بندی کردن آن کاغذ های توی پرونده ها و گذاشتن آن پرونده ها توی اداره ها!!! ... اسم این کار را هم گذاشته ایم مملکت داری!! ... اما حقیقت ش این است که ما مسئول چپاول ایم! .... و اصلا به همین خاطر است که هرچقدر هم درآمد نفتی داشته باشیم آخرش هم تهش هیچ چیز برای مردم نمی ماند!! »

خلاصه یک چنین حرفهایی زدند . اما من گوشم به این چیزها نبود . آخر من که دنبال منفعت و پول نفت و جایزه و بودجه نبودم ! ...
من فقط عاشق بودم! .. و فقط به عشقم فکر می کردم ! و به اینکه چقدر دوستش دارم! .. و به اینکه چقدر او زیباست! ... و از نظر منه عاشق ، زیباترین چیز دنیا!
...
و من مجتبی جراحی بودم! یک کوهنورد! یک عاشق!

رضا نظام دوست

  سخن دیگری؟ ()