احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
شب عباس جعفری برگزار شد به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱٧ شهریور ۱۳٩۳

 

 

کاش من هم عبور تورا دیده بودم
کوچه های خراسان تورا می شناسند!

شب خوبی بود... بی هیچ حرفی گوشه ای از صحبتهای دوستان عباس را زیر عکسها بخوانید و برای خواندن گزارش کامل برنامه به وبسایت بخارا مراجعه کنید.

عباس محمدی : ما، آن‌طرفی‌ها را به خشک‌اندیشی متصف می‌کردیم و همه را نیز به یک چوب می‌راندیم؛ غافل از این‌که خودمان هم یک‌سونگر و گاه حتی بی‌انصاف بودیم! نخستین برخورد من با عباس از نزدیک، انگاره‌هایی را در من فرو ریخت… دریافتم که عباس بسیار بزرگ‌منش است و چشمانی چندجانبه‌نگر دارد و قلبی چنان بزرگ که به تعبیر نادر ابراهیمی می‌تواند صدها و هزاران تن را در خود جا دهد، و بلکه تمامی این طبیعت بزرگ را. عباس، خراسانی بود و به نظرم از چشمه‌های جوشان خراسانیان بزرگی مانند فردوسی و اخوان ثالث و محمود دولت‌آبادی نوشیده بود که قلمی چنان روان، زبانی آمیخته به طنز و تراژدی، یک میهن‌دوستی ژرفانگر همراه با گله‌مندی از کژرفتاری‌های اهل این بوم، و ریشخندی رندانه به دل‌بستگی‌های حقیر مادی و مرتبه‌جویی‌ها را با خود داشت.
 

علی دهباشی : در سالهای اخیر، عکاسی طبیعت وجه تمایز شخصیت عباس بود و حتما می توان گفت که او یکی از چهره‌های برتر ایران در این زمینه است. تمام مطبوعات و تارنماهایی که از آنها نام بردم، و به علاوه، چند کتاب مانند راه یاب سفر ایران و راه یاب بیابان گردی ایران (نوشته ناصر کرمی) و چندین بولتن و کاتالوگ حرفه‌ای، آراسته به عکس های او هستند.
عباس در ۱۳۸۴ با فرخنده صادق (یکی از دو زن ایرانی که در سال ۸۴ برای نخستین بار به اورست صعود کردند) ازدواج کرد. و … آن گاه در ۱۳۸۸ در سفر به نپال قایقش واژگون شد و در برابر چشمان بهت زده همسرش ناپدید شد و دیگر از او نشانی نیافتند.

حمید موذن جامی : عباث از این شهر مدرنیزه و بی سنت فراری بود. شهرش مثل سهراب سپهری گم شده بود. می زد به کوه و دشت تا یادهای عزیزش را فراموش نکند. تا آنچه را همه ما فراموش کرده بودیم او حفظ کند. برای همین عکاسی می کرد. می خواست به ما نشان بدهد که چه چیزهایی را از یاد برده ایم. می خواست بگوید این چیزها هویت ما ست. این آسمان پرستاره کویر. این چادر عشایری. آن خانه چوبین ترکمنی. آن دامنه کوه آن فراخی دشت آن درختی که تنها در سایه سار کوهی ایستاده است. و چقدر از این درختهای تنها عکاسی کرد.

جواد نظام دوست : خوش حالم که در جایی قرار است به عنوان یک شاگرد ، یک دوست، یک همراه دوران کودکی تا میان سالی عباث صحبت کنم که درست مثل خودش هستند و امیدوارم که نه تپق بزنم و نه دستپاچه شوم . بله قرار است در حضور کسانی از او حرف بزنم که مثل او بی‌ریا و صمیمیاند، پر از ترانه و ترنم. آمدهاند و نشسته‌اند در قابهای سکوت، قابهایی آویخته از دیوارهای سادگی ، درست مثل خودش، مثل عکسهایش، پر از رنگ، پر از شعر و پر از کوه، پر از برف، پر از معنای گردنه بازفت، هنگام کوچ، پر از نگاه ملتسمانه چوپان به رمهاش وقتی که مراقب است تا برهای به دره نیفتد.

رامین نوری : دلتنگم. دلتنگ کوله‌پشتی خسته. کفش‌هایی خسته تر، قمقمه‌ای خالی به عنوان سوغات سفر! و چشمانی که دنیای تصویر را به ذهن من هدیه می‌کرد. تصاویری که آن همراه همیشگی سفرهایت، دوربینت را می‌گویم، به یادگار برداشته بود و تماشای آنها همیشه برایم انگیزه و بهانه‌ای بود برای سفر. سفر در این سرزمین مغموم که زیبایی‌هایش به چوب حراج به تاراج رفته و می‌رود. دلتنگی هم کلمه‌ای است کوچک این روزها در بود و نبود آدم‌هایی چون تو. خلوت شده است این طبیعت دل خسته پرهیاهو، عباس!

محمود بنکدارنیا : مدیر تورهای نوبل، از حاضران برای حضور در این شب و زنده کردن یاد عباس جعفری سپاسگزاری کرد.

محسن جمالزاده : تک نوازی سه تار بیاد عباس

  سخن دیگری؟ ()