احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
نسخه ی سودای سر بالایی ها ! به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

برج سینا! : داشتم بین آرشیو مطالب کوه گشتی می زدم که به ناگاه این نوشته را یافتم. خاطراتی برایم زنده شد. آن روزها بدنبال مطلبی در مورد بلاکشاو با عباث گفتگویی داشتم. این یادداشت را برایم ارسال کرد. و من به آرشیو کوهنوردی ام افزودم. بعدترها عباث نسخه ای ترجمه شده از کتاب این نویسنده را با امضای خودش برایم هدیه داد و اکنون آن کتاب را از قفسه کتابها بیرون کشیده ام و غرق در خاطرات آن روزها این یادداشت را برای شما منتشر می کنم...

 

 

الان در وبلاگ کوه قاف خواندم که بلاکشاو در سن 78 سالگی در بیمارستان در گذشت... کتابش برایم ارزشمند است. یادش گرامی

نسخه ی سودای سر بالایی ها !
ماجرای این کتاب دوست داشتنی!


(به عباس محمدی .به پاس قلمش که هنوز برای کوه می نویسد .آنهم دقیق و شیرین)!


خلوت خاموش اتاق و قفسه دوست داشتنی کتاب های قدیمی با بویی آشنا بوی ورق های کاهی زرد .کتاب های قدیمی دوستان قدیم خاموشان بی ادعایی که هر کدامشان چونان معلمی مهربان آموزانده اند وپس ساکت به نظاره نشسته اند.هر آنچه در چنته داشته اند پیش چشم اورده اند و هیچ نخواسته اند جز اینکه تو نیز بخوانی و بدانی بکار ببندی و منتقل کنی .
هر کتاب برای خواننده خویش داستانی دارد غیر آنچه که برای نویسنده اش نیز داستانی دیگر داشته براستی داستان نوشتن یک کتاب از آغاز تا انجام خود داستانی دیگر است که گاه به تعبیر فردوسی بزرگ می تواند پر از آب چشم هم باشد !
در میان این کتاب ها کتاب های قدیمی کوه خود حکایتی دیگر دارند . کتابهایی که انگشت کشان کوچه یار را سراغ می دهند. انگشت اشاره این معلمان خاموش بلندی ها را نشانه می گیرد و تو از رد نشان انگشت به کوهی به قله ای به راهی و روشی می رسی و اینچنین معاشقه آغاز می شود و بازی دیو و دلبرانه کوه آغاز می گردد . آن دیو سیاه یا سپید پوش به مدد این دوستان خاموش هییتی دلبرانه به خود می گیرد با خلق و خویش آشنا می شوی راه های آشناییش را می یابی و پا به راهی می گذاری که اول عشق است !
بساط کتاب فروشی های آن سالها پر بود از کتاب های ببوس و بکش !کتاب های پلیسی پرویز قاضی سعید و امیرعشیری . جواد فاضل و حسین قلی مستعان که بزرگتر ها می خواندند سهم هم سن و سال های ما هم ماجراهای تن تن بود یا قصه های من و بابام که بساطی های خیابان سعدی آن موقع دست و بالشان پر بود و اگر ما دست و بالمان خالی بود می توانستیم از آقای عطایی کتابفروش به امانت بگیریم در قبال شبی ده شاهی که آن موقع همین هم خودش رقمی بود که بابت آن کلی بایستی صرفه جویی می کردیم تا دخل و خرج کرایه یا احیانا خرید کتاب های تازه برسد .اواسط دهه پنجاه بود که به خانه ای تازه کوچ کردیم بساط شهر نشینی برچیده و به حاشیه نشینی رخت کشیدیم هر صبح همپای پدر براه می افتادیم وبر زمینی که روز نخست گندم زاری بیش نبود خشت بر خشت می نهادیم تابشود خانه ای که از آن سال ها تا هنوز منزل پدری مان باقی ماند ه است. دور بود ازشهر و مدرسه هم حتی . برای نان . برای مدرسه برای خرید بایستی ساعتی راه می رفتیم تا به نخستین دکان یا مدرسه برسیم زمستان ها هم که بساط برف و گرگ براه بود. برفی که آن سالها می بارید پاره ای وقت ها گرگ ها را به شهر ها هم می کشانید تا چه رسد به حاشیه شهری که ما بودیم و نمی دانم که چه شد و کجا رفت آن انبوه برف هایی که گاه حاجت به این می افتاد تا از زیر معابر سو بزنیم به آن سمت و چونان اسکیموها در پوشش هر چه داشتیم با دماغ هایی سرخ و کفش هایی خیس به مدرسه برسیم و زنگ اول همیشه کلاس درس چگونه خشک کردن جوراب هادر کنار بخاری بود که بازغال سنگ می سوخت وها ! کردن و مالیدن دست های لبوشده آن قدر ادامه می یافت که حتی دل سنگ معلم جغرافیامان هم با آن ته لهجه غلیظ نیشابوریش به رحم بیاید و وسط زنگ جغرافی برایمان از عدالتی بگوید که آن روز ها نبود و هنوز هم نیست !


کجا رفتیم میانه قصه کتاب و کوه ؟! داشتم می گفتم تنها حسن این خانه دور از همه ی شهریت شهرستان های آن زمان این بود که سخت به کوه نزدیک بود آنچنان که از لبه ی بام کوتاه خانه میشد دید که فاروق چوپان گله را در کدام سمت کوه می چراند یا اینکه حاج قدرت ازخلج راه افتاده است تا با الاغ همیشه خسته اش شیر را به ما و بعد هم به شهر برساند. میدان بازی ما آن زمان دشتی بود که به چشمه ای و بعد به ناگاه به صخره زاری ختم میشد که در یال صاف و صخره ای اش ناگاه به قله ای تیز ختم می شد یک هرم بزرگ یک. قله واقعی ! با صخره ها و عقاب هایش خود این قله چونان نوک پرنده ای آسمان را نشانه رفته بود از همین رو کوهپایه نشینان" چینگ کلاغ " میگفتندش و بلند ترین جای چشم انداز پشت خانه کودکی ما بود پس کم کم جرات یافتم به دامنه هاو دره هایش سرک بکشم چشمه هایش را بیابم و به جرعه ای عطش دانستن ها را فرو بنشانم تا آنروز که به بهانه نقاشی در دامنه بودم که تند بادی وزید و بساط نقاشی ام را بر باد داد هماندم به تلافی توفان نا خوانده پاشنه ور کشیدم تا بلند ترین جای کوه همان صخره مه آلودی که همیشه برایم مثل یک علامت سوال سنگی به طاق آسمان چسبیده بود بالا رفتم و برای نخستین بار طعم دوست داشتنی تماشای دره ها از فراز قله ها را چشیدم طعمی که هنوز چونان طعم نخستین سیب به زیر دندان به یاد و ذهن مانده است.(1)
بعدها این ماجراجویی سرخوشانه از فتح بلند ترین جایش را فتح همان قله از سخت ترین راه ها داد . فن های من در آوردی برای بالا رفتن به هر نحوی از شیب تند صخره و آویزان شدن به هر لبه و بکار گیری غریزی همه آنچه در توان داشتم برای دست یابی به بلندای صخره از راه هایی که در ذهن کودکی ام نخست غیر ممکن می نمود و بعد آرام آرام به یافتن روشهای غریزی برای به فراز رسیدن منجر شد .
سالی چند گذشت .کوهگردی می کردم. طبیعت کوهستان با آن دامنه های رنگارنگش باز می فریفت مرا نقاشی از کوهستان ها حالا بهانه بهتری برای به کوه رفتن بود و شهر بهانه ای برای سر کشیدن به کتابخانه یا بساط کتابفروش ها. سرخوشانه گشت ووگذار می کردم در میانه بساط کتابفروش های آشنای حاشیه خیابان سعدی اما سلیقه ام دیگر شده بود نقاش می کردم شور زندگی ون گوگ را به دست داشتم ( و متحیر از اینکه چگونه انسانی می تواند در لحظه و لختی به جایی برسد که گوشش را ببرد وتقدیم معشوقش کند! تا بعد ها دانستم که عاشقی به معامله جان نیز می کشاند آدم را تا چه رسد به گوش که قابل نیست !) (2) موبی دیک . شازده کوچولو و از همه هیجان انگیز تر جک لندن با آوای وحش و سپید دندانش هر دم روح ماجراجویی کودکانه ام را صیقل می داد . یک روز با بغلی کتاب تازه خریده از کنار بساط آخرین کتاب فروش می گذشتم تلی از کتاب را بر چادر شبی ریخته بود و هنوز فرصت نیافته بود تا مرتبشان کند . تاملی کردم دو دلانه. کتاب ها زیر بغلم بود اما فکر اینکه کسی کتاب هایش را حراج کرده و شاید لقمه ای دندان گیر من باشد مرا به نشستن به کنار بساط وسوسه کرد پیر کتابفروش از پشت عینک قطورش مرا برانداز کردو گفت :
- ها ! اینجور که معلومه خریدهایت را جای دیگر می کنی و دله گی!! هایت را آورده ای اینجا !
- نه هنوز اما چیزی ته جیب هایم پیدا می شود اگر چیز دندان گیری پیدا کنم .
دروغی بس آشکار بود که پولی به ته جیبب بماند وتو از کنار بساط کتاب فروش ها با آن سفره هفت رنگشان بگذری!این را البته هر دویمان می دانستیم! سرم را به کتاب ها بند کردم اما پیش از آن نشانش دادم کتاب هایی را که خریده بودم و خاطر جمع به میان کتاب ها فرو رفتم . کتاب قطور جیبی که جلدش کنده شده بود زیر دستم افتاد ورق زدم انگلیسی بود بر صفحه اول آن مردی بر فراز صخره ای ایستاده بود و طناب در دستش بود و بسرعت ورق زدم کتاب همانی بود که می خواستم راههای صعود از صخره ها و سنگ ها و کار با طناب و تکنیک های آویزان شدن از صخره ها . اما افسوس که انگلیسی بود و من هم که آن زمان حتی فارسی را تا اول آن مرد درباران آمد خوانده بودم !اما مگر میشد گذشت؟!. نه به هیچ رو دل کندنی نبود . رسم بود که آن زمان مبلغ کتاب دست دوم را با مداد بر صفحه اول می نوشتند نگاه کردم اما هیچ چیزی نه در پشت و نه در روی آن ننوشته بود به یقین که کتاب ها تازه از راه رسیده بودند و مجال نبوده دانستم اگر خودداری نشان ندهم قیمت چیزی خواهد بود در حد و اندازه طمع مرد دندان گرد کتاب فروش اما از برق چشمانم هم میتوانست بداند که تاچه اندازه مشتاق به داشتن آن کتاب هستم پس راه کتمانی نبود اما قیمت هر چه بود باز هم از همه نقد ینگی ا م افزون بود چون اصولا چیزی در ته جیبم نمانده بود !! تنها دل خوشی و امیدم به آن بود که کتاب فروش کتابش را با کتابی از کتاب هایم تاخت بزند .
- مگه نمی بینی خارجیه !؟ بگذار سر جایش باباجان بدرد تو نمی خورد !
او نمی دانست داروی سودای سربالایها را در این کتاب پیچیده اند. بوعلی سینایی نسخه عشق پیچیده بود در کاغذ کاهی . بیچاره پیرمردنمی دانست نسخه عشق می فروشد یا که قانون وشفا!
تا خانه را چطور رسیدم نمی دانم اما بعد ها یادم آمد که بساطی پیر تمامی کتاب هایم را در بهای نسخه پاره کتابی خارجی از من برداشته بود و من هراسان از پشیمانی مباداییی اش پشت سرم را نگاه نکرده و گریخته بودم .
مست وورف . بولین . بیواک .رول پانچ. دایره لغاتی که داشتم به کمک فرهنگ لغات انگلیسی کوچکم که داشتم روز به روز گسترش می یافت و همین جا اعتراف کنم که جاه طلبی ها نوجوانی گاهی باعث می شد تا در کاربرد این کلمات تازه در جمع هم کلاسی های کوهگردم برایم وسیله ای باشد تا به آنها فخر بفروشم و فضل فروشانه کلماتی را که اموخته بودم به رخ آنان بکشم ! اما آن زمان ها یی که در کوهستان بزرگ بر روی صفحات کوچک و سیاه و سفید کتاب متمرکز می شدم تا از روی تصاویر و کلمات کلیدی تکنیکی یا گره ای را یاد بگیرم چونان بیسیم چی جبهه های جنگ که در زیر آتش دشمن در دفترچه رمز به گشایش کدی می پردازد به نقش حیاتی هر کلمه و تصوری واقف می شدم چندین بار صفحه صعود از شکاف نیم تنوره ای را تماشا می کردم و دو باره خودم را از شکاف کوچک و البته نسبتا کوتاه صخره بالا می کشیدم و در بین صعود در ذهنم نقاشی های صعود از شکاف نیم تنوره ای را مجسم می کردم و سعی بر تقلید هر آنچه دیده بودم داشتم تا نفس زنان به بالای شکاف می رسیدم .
کتاب جلدی نداشت از یک مقوای محکم برایش جلدی ساخته بودم و کیسه ای نایلونی آنرا از باران و خاک حفظ می کرد خلاصه شده بود مثل مثنوی پدر بزرگ که برای خودش منزلتی داشت و جلدی ازترمه برایش دوخته بودند اما فرقش با مثنوی لب طاقچه این بود که دائم در کیف مدرسه و لای کتاب هایم بودحتی در مدرسه وقتی که اقای ظریف دبیر فارسی مان داشت قصه مولانا را تعریف می کرد که بیاض شعرش را پنهانی از شمس در آستین داشت من هم پنهانی کتاب کوهنوردی ام را زیر کتاب فارسی ام گذاشته بودم و راه های یافتن ستاره شمالی را در شب کوهستان را یاد می گرفتم ستاره شادی ام آن سالها بر فراز قله های برف پوش کوهستان سوسو می زد. زنگ انگلیسی هم که آقای محبی با آن اخلاق تندش خصوصا اگر حبش را ننداخته بود همه را فراری می داد مرا پای بند ترین شاگرد کلاس کرده بود تا این بالاخره نگاه مشکوک و گاه متحیرش را بر می انگیخت و می پرسید بچه چقدر توسمجی این کلمات کج و کور را با آن لهجه من در آوردی از کدوم گوری در میاری که اینجا سر کلاس وقت بقیه رو بگیری !؟ گاه من هم از باب فخر فروشی کلمه ای را به ضرب صد من سریش در جملاتی که میبایستی بسازم جا می زدم تا از فعل بالا رفتن جمله ای کوهستانی بسازم که اغلب گاه نتیجه ای بسیار خنده دار داشت وشلیک خنده همشاگردی هاکلاس را از یک نواختی بیرون می آورد و قیافه اخمو معلم بیچاره را کمی قابل تحمل می کرد.
اینچنین گذشت سال های دوستی با آن کتاب کهنه و بی جلد .کتاب حالا کهنه تر شده بود و من هم بزرگتر ! دوره هایی را پشت سر گذاشته بودم و کوهنوردی کم کم از حاشیه به متن زندگی ام کشانیده شده بود . کتاب ها و مجلات زیادی بدستم می رسید در هر کدامشان روشی برای بالا رفتن از کوه های برفی و یخ زده یا صخره های سر به فلک کشیده را آموزش می دادند هر کدامشان ابزار ها و طناب های رنگارنگ را تبلیغ می کردند کتاب من اما با همان عکس های سیاه و سپیدش با همان روش های ابتدایی اما اصولی اش با همان طناب های کنفی هنوز چیز دیگری بود و یک طور نوستالژیکی! برایم عزیز بود و همراه . یادم هست یک بار که از یک صعود زمستانی بر گشته بودم خسته و سرمازده پزشکان بدلیل انسداد عروق کف هر دو پایم در اثر سرمای زیادراه رفتن را برایم ممنوع کرده بودند یکی از انگشتان دست چپم نیز وضع خوبی نداشت و پزشکان اصرار بر بریدنش داشتند اما به مدد کتابی کامل در امر پزشکی کوهستان بر خلاف اصرار آنان تن به بریدن نداده بودم و هر روز مجبور بودم ساعت ها بر لبه وان آبگرم بنشینم و پاهایم رابا محلولی ماساژ دهم به خاطر دارم بهترین کتابی را که آن زمان می توانستم حوصله کنم و بخوانم همان کتاب دوست داشتنی کهنه کوهنوردی ام بود ! اینچنین بود که همراهم ماند و برخلاف دیگر کتاب ها که پس از خوانده شدن به قفسه کتاب های کوهنوردی ام سپرده می شد آن کتاب کهنه و در کوله پشتی ام جا خوش کرد و ماند تا اینکه سالها پیش قرار شدتا همراه هِیئتی بعنوان نمایندگان کوهنوردی ایران در اجلاس جهانی کوهنوردی در بوداپست مجارستان شرکت کنم . اجلاس نمایندگان سازمان های کوهنوردی جهان یعنی سه روز کار فشرده جلساتی مداوم در باره کوه و کوهنوردی و کوهنوردان. یک جور نگاهی جهانی بر معشوقه فردی !حضور چهره هایی که سالیان سال نامشان و خاطراتشان را در کتاب ها و مجلات کوهنوردی خوانده بودم واینک در کنارشان نشسته بودم .اسامی که تاریخ کوهنوردی به آنان افتخار می کرد واکنون گرد هم جمع شده بودند تا " جهانی فکر کنند و منطقه ای عمل کنند "(3) کنار من پیرمردی نشسته بود . سپید چهره بالبخندی متفکرانه و عمیق گوش می داد و گاهی چیزی بر کاغذ هایش یادداشت می کرد . یادم هست موقعی که کنارش می نشستم به لهجه ای غلیظ که بعد ها دانستم لهجه اهالی لیورپول است خوش و بش کوتاهی کردیم . پرسید:
- شما نماینده کدام کشورید؟ و از من که ایران . دستم را دردستان قدرتمندش فشرد و گفت: کشور قالی و دماوند .!
در فرصت کوتاه بین دو نشست با فنجانی قهوه به سراغش رفتم لبخندی زد و گفت من ایران را با دماوند و علم کوه هم میشناسم پس از چند کلامی نامم را پرسید و متقابلا من از او پرسیدم خودش را آلن معرفی کرد و کارت ویزیتش رابدستم داد بی آنکه نگاهی به آن بیندازم آن را در جیبم گذاشتم ودمی بعد بدنبال گفتگویی دیگر از یکدیگر جداشدیم . همان شب در اتاقم در هتل به دنبال چیزی جیب هایم را جستجو می کردم کارت ویزیت آلن بدستم افتاد نگاهش کردم دقیقتر و خواندم آلن بلاکشاو . رئیس کمیسیون کوهنوردی اتحادیه جهانی کوهنوردی . این نام چقدر آشنا بود برایم . در ذهن مرور کردم که این نام را از کجا می شناسم. ذهن به سرعت در هزار تویش به گشتن مشغول شد و یافت . آا این نام آشنا نویسنده همان کتاب دوست داشتنی است که سال ها همراه من بوده واین مرد استاد کوهنوردی من که تا کنون ندیده بودمش !!روز بعد دراولین فرصتی که یافتیم برایش قصه خودم و کتابش را گفتم لبخندی زد و گفت : پس کتاب من تا به ایران هم رسیده . خنده رضایتی صورتش را مهربانتر کرد چونان پدری یاکه معلمی پیر! نگاهم کرد وبرق فلاش دوربینم یک لحظه دوست داشتنی را برایم جاودانه کرد وآن عکس.عکس شاگردی از دور دست ها در کنار استاد نادیده اش حالا در خانه ام در قابی سال هاست جا خوش کرده است .
چند سال بعد در اجلاسی دیگر باز هم را دیدیم برایش دو نسخه از کتابش را که در ایران ترجمه و چاپ شده بود(4) هدیه برده بودم . نگاهی به کتاب ها انداخت و با شعف پرسید که براستی کتاب من است .به شوخی ادامه داد از کی اجازه گرفتید تا ترجمه اش کنید ؟! برایش توضیح دادم که در کشور ما قانون کپی رایت رعایت نمیشود بعد نامش را به فارسی نشانش دادم . چندین بار کتاب را ورق زد و نگریست . وگفت که خیلی قدیمی است آن سالها که می نوشتمش از تو جوان تر بودم !. و من در جواب گفتم آن زمان که شما آن را می نوشتید من فقط سه سال داشتم ! از دیدن نامش به خط و زبانی دیگر در شعف بود . در فرصتی گفتیم و خندیدیم از کوهها گفتیم که انسانهای شهر را به هم نزدیک می کند از کوه ها گفتیم که حد و ثغوری را بر آن فرض نیست و در گنجای مرز بندی های سیاسی نمی گنجند و از کوهنوردان که از قبیله عشقند و زبان و رنگ نمی شناسند و از کتاب هایی که نامه عشق است . راستی کتاب! آن کتاب کهنه با همان جلد مقوایی دست سازش همراهم بود . نشانش دادم خندید و گفت این یکی واقعا هم سن خود من است پیر و کهنه ! برایم امضایش کرد.آن کتاب پیر همین حالا درست رو بروی من لب قفسه کتابخانه ام نشسته است و دارد لبخند می زند! . آنرا بر می دارم . ورق می زنم . برگ هایش زرد شده اند اما چهره سپید پیرمرد از لای ورق های کتاب لبخند می زند چشم هایم را می بندم . کتاب را می بندم و چراغ را خاموش می کنم . بروم بخوابم . فردا قراردارم . کوه ها منتظرند !!

عباث!



(1) شرح آن اولین صعود را با نام "قصه یک آدم خیلی کوچیک و یک کوه خیلی بزرگ" سال ها پیش در مجله شکار و طبیعت به چاپ رسید.
(2) نگاه کنید به شور زندگی نوشته رومن رولا ن در باره زندگی ونسان ون گوگ نقاش امپره سیونیست
(3) شعار آن سال دراجلاس جهانی کوهنوردی UIAA
(4) Mountaineering from hill walking to alpinclimbing by alan blackshaw

این کتاب برای نخستین بار در سال 1965 توسط نشر پنگوئن در انگلستان به چاپ رسید و بعدها در ایران به همت دو تن کوهنوردان ایرانی شریفی و یوسف پور تحت نام آموزش کوهنوردی از کوه پیمایی تا صعود های دشوار ترجمه و منتشر شد.در بین کوهنوردان جهان این کتاب به انجیل کوهنوردی مشهور بود سر جان هانت در موقع انتشار کتاب بر آن مقدمه ای نوشته است نکته جالب در مقدمه هانت سر پرست اولین صعود اورست این است که وی می گوید من هنگامی که چهارده سالم بود کوهنوردی را با کتاب چگونه میتوان یک کوهنورد بود نوشته جورج فینچ آغاز کرده ام گرچه خود من پیش از آن زمانی که دهسال داشتم برای گردش و اسکی به کوه می رفتم اما کتاب فینچ برای من راه گشای اصلی بود و حالا من ( سر جان هانت ) می گویم کوهنوردی را بایستی با کتاب آلن بلاکشاو شروع کرد .

  سخن دیگری؟ ()