احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
  به قلم: احسان بشیرگنجی - ٢۱ امرداد ۱۳٩٠

من به قیمت خونم این مردم را . این رعیت مردم را شناخته ام گل محمد . تو خود هم در این ایام باید دستگیرت شده باشد که با چه جور خلایقی سر و کار داشته ای . مردمی که تا بخواهی طمعکار هستند و در همان حال مثال مورچه . به کمترین رزق و روزی هم قانعند.جماعتی ذلیل و دروغگو که امید و آرزوهایشان هم مثل خودشان ذلیل و کوچکند. این جور آدم ها مرد کارهای بزرگ نیستند .پیش پای پهلوان زانو می زنند . پهلوان را می پرستند . اما خودشان پهلوان نیستند . نمی توانند پهلوان باشند . اینست که همیشه خدا چشم و دهانشان باز است تا دیگری برایشان کاری بکند . برای همین است که قدرت پرست هستند .تفاوتی هم برایشان ندارد که این قدرت از کجا کی و چی باشد . فقط دنبال این هستند تا قدرتی را پیدا کنند . حتی قدرتی را برای خود بسازند و بتراشند و آن را بپرستند . فرقی برایشان نمی کند .این قدرت یکروز تو هستی و یک روز دیگری .برای همین همیشه مهیا هستند تا تو را پیش پای قدرتی قدرتمند تر قربانی کنند . چون به قدرت اعتقاد باطنی ندارند . فقط آنرا می پرستند . می ترسند و می پرستند . مگر در میانشان تک و توکی پیدا بشود که دلش با تو باشد . اما کم دیده شده .خیلی کم !کم دیده شده که در این راه بخواهند از خودشان مایه بگذارند . حتی اگر کسی پیدا بشود که بخواهد این مورچه ها را از روزگار نکبتی شان نجات بدهد .باید اول قدرتمند باشد .باید بتواند روی گرده شان سوار شود .و با تازیانه و تیپا آن ها را از میان نکبت براند .ستم . باید خیرخواهی را هم با ستم به آنها قبولاند . این جماعت .این جماعتی که من میشناسم به دو چیز عادت کرده اند : نکبت و قدرت .نکبت را با قناعت تحمل می کنند و قدرت را با ترس و پرستش . پس دشمن نکبت و قدرت هم باید بتواند با تازیانه و قدرت با تالزیانه و قدرت با آنها سخن بگوید بندگان قدرت !قدرت هر چقدر قوی تر باشد .آنها در برابرش نرمتر تسلیم می شوند و سر فرود می آورند .
- چرا؟!
- چرا! برای اینکه در خودشان هیچ قدرتی را باور ندارند برای اینکه به آنها تلقین شده که قدرت فقط به کسانی از آنها بهتر تعلق می تواند داشته باشد . بالاخره برای اینکه به خودشان امیدواری این را می دهند که قدرت قویتر بهتر می تواند آن ها را نگاه دارد . لابد فکر می کنی که چرا هم اش چشم به دیگری دارند ! این برای آن است که هرگز خودشان را آدم حساب نمی کنند . از من بشنو گل محمد این مردمی که من دیده ام هرگز خودش را به چشم آدم مختار و صاحب حق نگاه نمی کند .هرگز در باطن خودش بدنبال خودش نمی گردد . همیشه خدا چشم به یک چیزی . به یک قدرتی دارد که ظهور کند و نجاتش بدهد .من نمی دانم . من نمی دانم . من فقط یک چیز را می دانم و یقین دارم و روی این یقینم حاضرم قسم بخورم .حاضرم قسم بخورم که ما مردم هنوز صغیر هستیم و هنوز به کفیل محتاجیم .من این را در این جماعت . در خودمان دیده ام و شناخته ام و به آن یقین پیدا کرده ام .یکی دیگر . یک چیز دیگر . همه اش یک چیزی . یک قدرتی که ما باورمان بشود با ما فرق دارد .که ما باورمان بشود که غیر از خودمان است . همیشه ما بدنبال آن هستیم .چرا ؟ برای اینکه ما به خودمان ایمان نداریم . ما خودمان را داخل آدم حساب نمی کنیم . این که دیگران ما را داخل آدم حساب نکنند یک چیز است . اما اینکه ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیز دیگر است .

بریده ای از رمان کلیدر / محمود دولت آبادی

  سخن دیگری؟ ()