احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
خداحافظی ابراهیم‌رها به قلم: احسان بشیرگنجی - ٢ آبان ۱۳٩٠
برج سینا : ابراهیم رها را از چلچراغ شناختم. طنزهایش را دوست داشتم. در کنار جلال سعیدی و امیر مهدی ژوله مثلث طنز چلچراغ رو تشکیل داده بودن و چه خوب هم پیش می رفتن. چندباری که گذرم به دفتر مجله افتاده بود ، دیده بودمش. همین گفتگوهای کوتاه و نیز طنز نوشته هایش ، ابراهیم رها را تا همیشه نقش زد و قاب کرد در کنج طاقچه دلم. جای خالی اش احساس خواهد شد. از او سپاسگذارم بابت تمام لبخندهایی که در روزهای بغض و نا امیدی بر لبانم نشاند. 

این ماه (آبان‌ماه سال 90) آخرین ماهی است که ابراهیم‌ رها، مطلبی می‌نویسد! کل ماجرا را خلاصه و در همین یک خط گفتم. اما حالا می‌خواهم چند و چون ماجرا را با مخاطبان همیشه عزیزم در میان بگذارم.

تا پایان این ماه می‌نویسم و دیگر هیچ چیز در هیچ جا به قلم ابراهیم رها نوشته نخواهد شد. منظورم این نیست که فقط دست از ستون‌نویسی روزنامه برمی‌دارم، دیگر کتاب یا فیلمنامه یا... هم نخواهم نوشت. با پایان آبان امسال، ابراهیم رها هم تمام می‌شود.

به روایتی این ستون‌های بیانیه که در روزهای آتی می‌نویسم آخرین مطالبم پس از سال‌ها نوشتن ستون طنز روزانه است. در این سال‌ها پر از خاطرات تلخ و شیرین شده‌ام. حدود پنج سال در همین روزنامه اعتماد ستون ثابت روزانه داشتم. از جنگ سرد شروع شد و با بیانیه تمام می‌شود. طی این مدت در روزنامه‌های یاس‌نو، سرمایه، بهار، کلمه سبز، فرهنگ آشتی، روزگار و... هم ستون‌نویسی آن هم به شکل روزانه داشته‌ام.

گاهی برای مدت چند ماه سه یا چهار ستون طنز در روز می‌نوشتم. و گاهی در کنارش مطالب طنز هفتگی در نشریاتی مثل گزارش فیلم، مردم و جامعه، چلچراغ و... اگر در این مدت توفیقی بود از عنایت خدا بود و لطف بی‌دریغ شما. اگر نقصی هم بود بی‌تردید از قلم من بوده. گمانم حدود پانزده، شانزده سال فعالیت در عرصه طنز کشور داشته‌ام. با بعضی کارها خودم بغض کردم و با خیلی از کارها امیدوارم شما خندیده باشید.

چندین جلد کتاب هم حاصل همین سال‌ها بوده، در حال حاضر نیز چهار جلد کتاب نزد انتشارات روزنه دارم که امیدوارم همگی از ارشاد مجوز بگیرند و چاپ شوند. یک جلد کتاب را به انتشارات علمی قول داده‌ام که در همین آبان تمام می‌شود و تحویل ناشر می‌دهم. یک کتاب هم با انتشارات حوض نقره خواهم داشت که در همین ماه آن را هم تحویل می‌دهم. شخصا دوست دارم برعکس سال‌های 84 تا 90، این کتاب‌هایم مجوز بگیرند و راهی بازار شوند. یکی دو فیلمنامه هم در دست دارم که مراحل آخرشان را می‌گذرانند و یقینا به ایام پس از این آبان نخواهند کشید و... و تمام این حرف‌ها یعنی با پایان آبان‌ماه امسال ابراهیم رها هم پایان می‌گیرد.

دلیل این تصمیم نه فشارهای سیاسی است نه مشکل خاصی در روزنامه، نه... در عین حال خیلی چیزهاست. مثلا اینکه من در یکی از روزهای آبان امسال با سی و نه سالگی خداحافظی می‌کنم و برای خودم مرد گنده‌یی می‌شوم! نمی‌دانم چهل سالگی چه طعمی خواهد داشت. منتظر اتفاق ویژه‌یی هم نیستم اما گفتم شاید یک دلیل این تصمیم این باشد و احتمالا مربوط به این است که آدمیزاد کمی خل‌تر می‌شود! نمی‌دانم کاری که می‌کنم عاقلانه است یا نیست. واقعیت اینکه خیلی به این بخش ماجرا فکر نکرده‌ام. فقط این را بدانید که تصمیم بسیار دشواری است. یک جور جان کندن است. برای یک نویسنده، رسما مردن است. خداحافظی است. خداحافظی نه تنها با قلم و کاغذ و طنز که با تمام محبت‌هایی که بیش از یک دهه صمیمانه در حقم روا داشتید.

خداحافظی با بازخورد تک‌تک مطالبی که تو شب می‌نویسی و فردا جماعتی را سر شوق می‌آورد و بخشی از این حس خوشایند را در نامه‌ها و ایمیل‌ها و... می‌بینی. خداحافظی با کشش بی‌نظیر و حیرت‌آور(!) نوشتن، طنز نوشتن است. با این همه سوژه در پیرامون، مانند معتادی هستی که وسط چهار کیلو مواد مخدر نشسته باشی و لب نزنی!...

خداحافظی است دیگر. خداحافظی ابراهیم رها با مخاطبانی که نفس‌شان حق است. باری و بگذریم. بیش از این، زیاده‌گویی است. ببخشید این مطلب طنز نبود. این یک ماه با ستون بیانیه، کنارتان هستم، حس‌ غریبی است. مانند بیماری که می‌داند نفس‌های آخر را می‌کشد. هر نفس غنیمتی است برای من. کارهای باقی‌مانده و نصف و نیمه غیر روزنامه‌یی را هم سامان می‌دهم، تا پایان ماه دوم از فصل سوم سال 90 و... و بعد ابراهیم رها هیچ طنزی نمی‌نویسد مگر آنکه روزی، طنزی، از ابراهیم رها بنویسد. من را دعا کنید، همین و خلاص!
ابراهیم رها
  سخن دیگری؟ ()