احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
لیلای بی لیلی (نامه ای به رضا نظام دوست) به قلم: احسان بشیرگنجی - ٧ آذر ۱۳٩٠

آنجا که تو هستی هنوز دارد برف می بارد! ... صورتت حالا زیر خروارها برف پنهان است! ... و این خوب است! دیگر کسی زخم هایت را نمی بیند! خون دلمه بسته بر پیشانیت را! و خونی که در دلت بود! و خونی که خورده بودی تا به اینجا برسی! به ابدیت یخ های هیمالیا! ...
میدانی لیلا؟ .. اینجا که ما هستیم ، امروز روز "نفی خشونت علیه زنان" بود! ..... . نخند! .. میدانم که سروکار تو دیگر با روزها و هفته ها نیست! زمان برای تو با برف امسال و صد سال بعد و هزار سال دیگر معنا می یابد! ...بله می دانم! زمان ما به درد خودمان می خورد! ... یا شاید بهتر است بگویم به درد خودمان هم نمی خورد! .. همینطور نامگذاری روزهایمان! ... به هر حال امروز روز نفی خشونت علیه زنان بود! ... و من امروز دائم به یاد تو بودم و صورت خونینت در آخرین عکسی که از تو بر جای مانده! ...
تمام روز نگاهت کردم و با خود گفتم: دردناک است! دردناک است! .... ولی دردناک نبود! آنجا که توهستی رنگها معنای دیگری دارند! .. خون معنای دیگری دارد! ... روزها معنای دیگر دارند! .. زمان معنای دیگری دارد! ... همه چیز معنای دیگری دارد! هزارها سال برای تو یک لحظه است و تو هر روز .. هر سال ... هر هزاره در میان یخ های هیمالیا به منظره ی سحر انگیز کوههایی خواهی نگریست ، که آرزوهای تو بودند! و تنها آغوشی به بزرگی آنها گنجای تو را داشت! ...
آرام بخواب دوست نا آرام من (عکس و متن از صفحه ی فیس بوک رضا نظام دوست)

برج سینا : یادداشت زیر ، به بهانه ی انتشار دقایقی کوتاه از فیلم لیلای بی لیلی و نیز آخرین تصویر زنده یاد لیلا اسفندیاری در صفحه ی فیس بوک رضا نظام دوست ، نوشته و منتشر می شود. شاید که ادامه داشته باشد... چرا که هنوز بسیاری حرف بر این ذهن خسته سنگینی می کند.

سلام رضا!

فیلم لیلای بی لیلی و همچنین انتشار آخرین عکس از لیلا با آن صورت خونی بهانه ی نوشتن این یادداشت شد! می بینی در این ملک خراب شده برای هر چیزی باید منتظر بهانه بود! برای نوشتن ، زندگی کردن ، عاشق شدن ، مطرح شدن و حتی مردن! مردن هم بهانه می خواهد. و چه بسیار کسانی که انتظار مرگ انسانی را می کشند تا بهانه ای بدستشان بیفتد تا مرثیه سرایی کنند و بدنبال عکسهای یادگاری که با آن آدم گرفته اند بگردند و اینجا و آنجا منتشرش کنند تا مبادا در رقابت عاشقان سینه چاک از قافله عقب بمانند! بگذریم.

لیلای بی لیلی مرا یاد بعد از ظهر جمعه ای انداخت که میهمانت بودم در دفتر کارت. نشستیم و از خیلی جاها حرف زدیم و گفتیم. مشغول تدوین این فیلم بودی و چقدر دلم میخواست بلیطم برای آن شب نبود و تا صبح همانجا کنار هم صحبت می کردیم و تو برایم از لیلا و لیلاها می گفتی... گفتگوی خوبی بود. بی تعارف حرف می زدیم و گاه بر سر اختلاف نظری بروی هم براق می شدیم! بعدتر که شنیدم  مانع از پخش لیلای بی لیلی  در مراسم نکوداشت لیلا شده اند دلم گرفت اما تعجب نکردم و می دانم خودت هم متعجب نشدی از رفتار این موجودات 2 پایی که واژه انسان را با خود به یدک می کشند!! آدمهایی که مدعی دوستی با لیلا بودند ، چه راحت لیلا را فدای مصلحت و منفعت خود کردند! یا بهتر بگویم لیلا را همانجا دفن کردند!بی شک آن روزها را خودت بهتر از من بیاد داری. همه داغ بودند و میدانی یافته بودند تا عقده های فروخورده ی این سالها را یکجا خالی کنند.  

 

برایت نوشتم که کاش در بین چهره هایی که چشمانشان از اشک پر است ، چهره ی یک نفر را حذف می کردی. منظورم از آن یکنفر عموی لیلا بود. همان کسی که در فرودگاه بر گردن عظیم حلقه گل انداخت! عظیمی که جسارت مصاحبه را نداشت و خوب می دانی از چه حرف می زنم! عمویی که... .

بغض را می شود در چهره ی آن آدمها خواند. اما در چهره ی عمویش نه! او عجیب سعی دارد نقش بازی کند و این بر تلخی داستان بیش از هر چیزی می افزاید. عمویی که مهربان شده است تا از قافله عقب نماند و چون بسیاری ،سنگ کسی را به سینه اش بزند که وجه مشترکش با لیلا فقط و فقط نام خانوادگی مشترک است و بس! تلخی دیگرش بخش مکالمه ات است با فدراسیون و رییس فدراسیونی که تن به مصاحبه نمی دهد و برای من عجیب است از چه طفره می رود؟ از چه می ترسد؟ می خواهد چه چیز را ثابت کند؟ خنده دار تر نقش بازی کردنشان پشت تلفن است. وصل کردن تلفن و بعد گفتن اینکه ببخشید  ایشان رفته اند! چقدر راحت است نقش بازی کردن آدمها. چقدر راحت به رخ می کشند ناتوانی خویش را! مگر آن فدراسیون چقدر بزرگ است که رفتن رییس را متوجه نشوند!! (نسخه ی کامل فیلم را ببینم برایت کامل از تلخی هایش خواهم نوشت)

و اما عکست! آن عکسی که با گذشت چند روز از انتشارش هنوز مقابل چشمانم است. نگاهش می کنم. نقش بسته است در گوشه های ذهن خسته ام. و آن یادداشت تلخی که کسی توجهی بدان نکرد! یکی گفت وقتی دلم می گیره میام اینجا و پی فیلمهاش می گردم! یکی گلایه کرد از اینکه چرا تصویر خندان لیلا رو با تصویر خون آلودش تو چهره اش عوض کردی! دیگری منتظر عکس جدید بود ، خیلی ها افسوس خوردن و کسی هم گفت عکس لیلا نیست! یکی مدعی شد که عکسها را من داده ام ، آن دیگری گفت اجازه ی انتشارش را نداشتی و ... کسی توجهی به آن یادداشت نکرد چرا که فقط بفکر این بوده اند که چطور و چگونه از حرفها و برخی کارهای لیلا استفاده ی ابزاری بکنند! شعار بدهند و آلبوم عکسها را برای یافتن عکسهای مشترک شخم بزنند و زیر و رو کنند تا از قافله عقب نمانند. کاری به خشونت ، به تلخی ها ، تنهایی هایش ندارند مگر زمانی که بخواهند مرثیه بنویسند و ...

رضا اینجا همه بدنبال دفن شجاعت هستند. دفن لیلا! دفن زندگی و زنده گانی که سخت می جنگند بپای آنچه که عاشقش هستند. تا از آن بت بسازند و قهرمان. به قول همان مثل معروف : بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد و چه بیچاره ملت و مردمی که ما هستیم. جالب اینجاست که همین آدمها بعد از مرگ هم رهایت نمی کنند و بجای تو تصمیم می گیرند ، عمل می کنند ، حرفهایت را شعار می کنند ، ابزارت می کنند تا عقده های فروخورده شان را بالا بیاورند و وقیحانه ترین دروغ ها را استفراغ کنند! همان هایی که تا دیروز  سایه اش را با تیر می زدند و امروز دایه ی مهربانتر از مادر شده اند. نیاز به اسم بردن از کسی نیست. خودت و خیلی ها می دانند چه کسانی را می گویم! می دانی اینجور وقتها ای کاش می ماند و بگذاریم و بگذریم! وقتی همه بدنبال خربزه های بی لرز هستند این حرفها سرمازدگی می آورد. خلاصه اینکه سخن گفتن با مردمانی که در خم اول کوچه ی فهم مانده اند سخت است رضا. سخت و تلخ!  اینطور نیست؟

با دوستی

احسان

  سخن دیگری؟ ()