احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
پاسخ رضا نظام دوست به قلم: احسان بشیرگنجی - ۸ آذر ۱۳٩٠
احسان جان! نوشته ات را خواندم! جای فرشید فاریابی عزیز سبز ،  که اگر خودش رفت تا در عرصه ی بزرگتری (بزرگتر از اجتماع نحیف و بیمار "کوهنوردان اینترنتی" (!) که قدر قلمش را ندانستند) بنویسد و مبارزه کند ،  تو را پرورد و  برایمان  باقی گذاشت تا جای او را پر کنی  ، و بار داغ و دشنامی که او بر جانش پذیرفت و سالها در "سرود کوهستان" اش  با سعه صدر  رد پای  کثیف وعفن  ناشناسان معاند   را تحمل کرد ،  اینک  تو حمل کنی و بر دوش بکشی .   و خون بخوری از دست لجاره گان بی نام و نشان بی مایه ای که جز ملوث و مکدر کردن جان و روحت کاری نیاموخته اند و مرد هیچ هنری نیستند.   نه نوشته ات را می خوانند و  نه نَسَبت را می شناسند. تنها تنگدستانی  مغرضند  ، که  مغرضت می خوانند.  و در هر کلامی که می گویی به دیده ی سوء ظن  می نگرند  . جز پراکندن بوی ناخوشایند بلاهت شان  در فضای دانسته هایت ، اثری بر اندیشه ات نمی گذارند  و  چیزی به تو نمی آموزند .
 
اما تو چشمانت را باز کن ! افکار پوسیده ی شان را ببین! بت های پوشالی شان را بشکن!  به چارچوب های معوج شان پشت پا بزن . ارزش های عفن شان را ریشخند کن  و بوی تعفن روح پلیدشان را که در  پشت جامه های به ظاهر پاکیزه و معطر  مستور مانده  برای دیگران برملا کن!   .... شربت خودپسندی و خودکامگی مسموم شان را که گاه در ظرف کلمات پاکیزه  به سویت تعارف می کنند  دور بریز ... و اگر با تو  به نیرنگ می آویزند ،  از تار نامرئی نیرنگ زیرکانه ات  آویزان شان کن!
ببین و  بیندیش و  بنویس  و بخوان و ببال! و آنچنان  شو  که حتی   زنده بودنت آزارشان دهد  و هر روز  آرزوی مرگت را کنند  و  برای  نابود کردنت  دسیسه ها بچینند  و هر شام ،  به یاد آوردن  وجودت و نقش بر آب  بودن توطئه ها ،  کابوس  برآشوبنده ی  رویای شان باشد.
 
احسان جان!  اینگونه باش و بمان .  و باک ات نباشد که "دانستن درد است".  که "فهمیدن رنج است" که "دیدن دردناک است" ! ... آری "دیدن دردناک است"
 
خشت هایی که به خامی خود شادند و در آتش این رنج  و درد گداخته نمی شوند به لعنت خدا هم نمی ارزند   و برج و بارویی از آنان نمی توان ساخت.  پس  بیندیش  و در آتش اندیشه ات گداخته شو . و بخوان و بدان و بنویس .  روزی هزار بار ، هزار سطر  و هزار صفحه  که: دانستن درد است! .. فهمیدن رنج است!  .. دیدن دردناک است! ، ... و در پی اش اینکه:   رنج کشیدن  خوب است! .. رنج کشیدن خوب است! ... رنج کشیدن خوب است!
 
و بنویس و بنویس و  ببال و بدان که  درد ،  جانت را قوی می کند و روحت را پاکیزه! ... درد ، چون آتشی ست که "جرثومه های  دُم رقصان  نادان"  در آن می سوزند . و از همین روست  که از آتش گریزانند ... و از خون  .. و از مرگ  و از مبارزه!  ... جرثومه ها  در تن دیگران زندگی می کنند ... از خون دیگران می خورند ... و در تگاپوی دیگران خود را  در تگ و  پو قلمداد می کنند! .... سفره ای که آنان  بر آن  با مبارزان و قهرمانان نان خورده اند  در تن این  مبارزان و از گوشت این قهرمانان است!  ....  آنان بر دوش میزبانان شان سوار اند   و چنبر و چنگال شان در رگ و پی  و استخوان  او  تنیده ! ... از این روست که در وهمی ابلهانه  ، خود  را با میزبان  یگانه قلمداد می کنند!  .... 
 
و بدان  که همیشه:  مرگِ میزبان ، مرگ انگل هاست! و انگل ها از مرگ میزبان می ترسند! ... از آنجا که با همه ی بلاهت شان این یک چیز را  خوب دریافته اند که :  بی وجود قهرمان ،  بی وجود میزبان ، آنان نیز وجودی نخواهند داشت! ... 
بنویس احسان! ...  و از کلماتت تازیانه ای بساز  که بر تن شان فرود می آوری! ...  آنها بیدار خواهند شد  و خونی را که خورده اند بالا خواهند آورد! و از درد به خود خواهند پیچید  ..  و تصویر قهرمانان  درهم شکسته ی دیگری  که اندامش  را جرثومه های دیگر مثله کرده اند  ، مثل سیلی توی صورت شان خواهد خورد! و تا عمر دارند این تصویر را فراموش نخواهند کرد! و خواهند فهمید که بدون قهرمانان شان  "هیچ"  نیستند .
 
و این فهم ، همان چیزی ست که برای شان خوشایند نیست! ...
همان ، که آرامش شان را سلب می کند .
 
  سخن دیگری؟ ()