احسان بشیرگنجی
تماس با من
پروفایل من
      برج سینا ! (یادداشت ها و عکس های احسان بشیرگنجی)
برای نریمان که رفت... به قلم: احسان بشیرگنجی - ۱٦ آذر ۱۳٩٠

امشب همه غم های عالم را خبر کن

بنشین و با من گریه سر کن ، گریه سر کن

 

نریمان دیشب ناگهان به یادت افتادم. دلشوره ی عجیبی گرفتم و پیگیر حالت تا اینکه الان خبرش بهم رسید. من مرگت رو باور ندارم نریمان. باور نمی کنم باور نمی کنم باور نمی کنم

نریمان بعد مدتها رفتم سراغ سه تار و الان دارم بیادت میزنم. فقط بیاد تو تا شاید کمی از اندوه این درد کم بکنه! من مرگ سروی چون تو رو هرگز باور نمی کنم سید. سروی که خم نشد به زیر بار رنج و درد و بیماری... چه شبی هم رفتی. خوشا بحالت. راحت شدی پسر. راحت. کاش دست من رو هم می گرفتی...

آخ نریمان این ساز عجب آتشی به دلم می زنه... زخمه بر تارها می زنم بیادت نریمان.

امشب آخرین شمع را برای تو ، بر بالای آن کوه دور روشن خواهم کرد. تو آرام بخواب سید. به امید دیدار به زودی زود.

 

برای مادرت و خانواده ات که می دانم تک گلشان بودی صبر آرزو میکنم...

  سخن دیگری؟ ()